• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • فرنگ رفته
  • آتش و بیهودگی
  • دیروز و امروز
  • بازهم خوشبختم!
  • من و تو
  • دو ورق از خاطرات
  • «زندگی با خوب و بد طی میشود»
  • «نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»
  • جمعه ها وقت غروب خورشيد..
  • دلتنگی های يک خداحافظی
  • چشمانی لبريز - دلی پر - اندوهی دلچسب!
  • روزهای بارانی من
  • روبسوی دریا
  • فی طلوع اللیل!
  • پازل روزمرگی های من!
  • آسمان دل دریایی!
  • یادی از آرزوی آزادگی
  • خوشه ای بنام زمان!
  • فصل نو
  • هم دوست و هم بيگانه
  • داغ و درد است همه نقش نگار دل من
  • بين ز کجا تا به کجا می رويم!
  • هرچه دارم...
  • کاروان رفت و تو ...
  • تا نفس بود، دريغا همنشينت خار و خس بود
  • ای قوم به حج رفته کجاييد؟
  • دل، پول، شهرت
  • بيگانه اگر می شکند حرفی نيست
  • کاش می مردم
  • عروسي
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • خرداد ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • مهر ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • تیر ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سعید، صدای سکوت
فرنگ رفته
- ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

منم زدم بیرون، رفتم فرنگ! عینک روشنفکر شدم و حرفهای شیک توی فیسبوک گذاشتم. همه چیز خوب بود و اگه چشمامو روی بعضی چیزها می بستم احساس می کردم اخلاق ایرانی ها چقدر خوب بوده. اما همه ی اینها تا وقتیه که با طرف مقابل هم نظر و هم عقیده باشی. تا وقتی یه بحث جدی پیش میاد دیگه نمیشه نظرات رو خوند چون همش بالای 18 سال میشه. چپی و راستی و بی دین و مومن و ... هم نداره. کلماتی رد و بدل میشه که مثل نوک یه قله یخیه که فقط چند متر از روی آب زده بیرون اما از دور معلوم نیست که چند کیلومتر بالا اومده. شیطان

امیدوارم حداقل یه سوغاتی برای خودم از اینجا بتونم بردارم، اونم این باشه که به انسان بودن یک نفر ارزش قائل بشم. چیزی که دیدنش از خارجی ها دیگه باعث تعجبم نمیشه. درسته که وقتی باهاشون زیاد دم خور میشی می بینی که خیلی هم از ته دل نیست احترامشون ولی خیلی کم احتمال داره که به همدیگه آزار برسونن در حالیکه ما شاید حتی کسایی که از ته دل هم دوست داریم رو راحت آزار میدیم.

------------------------------------------------------------------------------------

اولین نوشته ی من بعد از کلی خاموشی!
اینجا رو نمیشه بست، پر از خاطرات ترک خورده است و رد پای کسایی که برام خیلی ارزش داشتن و دارن. اینجا دفتر خاطرات فکر منه. لبخند

نظرات ()



آتش و بیهودگی
- ۱۳۸٧/۳/۱۸

پهلوی شکسته
مادری بی تاب
سیلی یک نامرد
میخ در
و
آتشی که هزارسال است می سوزد و می سوزاند
گاهی به بهانه دین می جنگیم
دینمان هم که یکی باشد
قبیله ها مان یکی نیست
حتی پدر و مادرمان هم یکی باشد،
زن هایمان که یکی نیست
بالاخره در چیزی اختلاف می یابیم
اختلافی که تحملش نمی کنیم

تعطیلات است
تعطیلاتی اتفاقی
تعطیلات برای من یعنی تنهایی
تنهایی مطلق
همنشینی با کامپیوتر آزمایشگاه که او را هم به ستوه آورده است!
آسودگی‌های خیالی را دیگر رها کرده ام
باید جنگید
با لحظه هایی که می گذرند

ما نیز با بیهودگی اختلافی داریم
بگذار کمی هم ما بجنگیم ای دوست

نظرات ()



دیروز و امروز
- ۱۳۸٦/۱٢/٢۳

در بلندای سکوت پنجره
دیروز،
دست در شاخه احساس خودم
دوستی را قدمی نو می زنم
شاید آن روز نباشی تو
هردم از باغ نگاهت
گل سرخی می چیدم
دست در دست خیالی دلچسب

امروز،
غرق در مستی افکار حسابی
گاهی
احساس خودم را هم پیدا نمی کنم
هرچند نزدیک
آنقدر که غرق شده ام در آن
دیگر من،
راجع به روباتم
می گویم:
« احساس می کنم »
همة دست نوشته هایم فرمول است
و چقدر خوشحال است
استاد
که من فرمول را احساس می کنم

دل من تنگ نگاهت شده است
کاش
احساس من
رابطه ی جبری را
به صحرای عقلانیت دیگران بسپارد

نظرات ()



بازهم خوشبختم!
- ۱۳۸٦/۱٠/۳

در كلام  نازك اندوه،
سكوت نا پيداست
و پيچيدگي راه
هدف را گم كرده است
من چقدر خوشبخت ام
شايد كه تو را گم كرده باشم
ولي هر روز بيش از پيش مي بينم
 مرا هنوز گم نكرده اي
مثل بلوط
وقتي در جنگل
بر روي سر  عابري مي خورد
عابري روي زمين
غرق در افكار موهوم روبات
و درختي كه سر در آسمان دارد
و پاي بر زمين
كاش روزي خبري مي آمد
پايان نامه ي شما را
خريديم
در ازاي خنداندن يك كودك
در ازاي برداشتن تكه نان از زيرپا
من چقدر بدبختم
مثل كودكي  راضي  به يك تكه شكلات
من تنهام
تنهايي من، وقتي كه غرق در ازدحامم بيشتر  درد مي گيرد
امروز خوشبختي من
در افزايش فضاي كاري روباتم خلاصه شده است
و اندوه من
ناشي از تكينگي هاي روبات است
زندگي!
چقدر مزخرف شده اي!
ولي تا او هست، من بازهم خوشبختم
چونكه  دريا
 رها نمي سازد  ماهي تشنه اي
كه از اعماق دريا بي خبر است
-------------------------------
امروز استادم زنگ زد که بگه چشمک زد! مثل بچه ها خوشحالم!
 اونم از کار مفت  

نظرات ()



من و تو
- ۱۳۸٦/۸/۱۱

چه خورشید سفیدیست که سر می زند از کنج طلوع!

و چه زیباست رسیدن

و گذشتن

لب های تو

بوی ترانه می دهد

و چشمانت

سخت می پایید

شکیبایی من را

در به آغوش کشیدن رویاهایم

چه شتابان می روید

مستی و آزادی

کودکی،  شیدایی

«بهترین چیز

رسیدن به نگاهیست

که از حادثه ی عشق تر است»

حضور سخت و زمخت ساعت

زنگ تلفن

که بی رحمانه بر در کوفت

عاقبت گرمی دستان تو را از من ربود

نظرات ()



دو ورق از خاطرات
- ۱۳۸٦/٦/٢۳

می سازند زندگی هامان را
ضد و نقیض
سیاهی و سفیدی
ابر و خورشید
طلوع و غروب

قلبی پر
و سایه ی حروف
در طلوع قلم بر فراز آسمان دفتر

چه بسیار فرداهایی که نقشه هایی برایش داشتیم
بی آنکه بدانیم دیروز شدند
و چه بسیار جمله هایی که برای گفتن داشتیم

گاهی اوقات
می نویسم
چون نوشتن زیباست
چون هنوز کاغذ این دفتر
طاقت شنیدن دارد
همه خوابیده اند
من نیز مثل همه

یکروز می آید

گاهی اوقات
پر می شود
چوب خطهای روی دیوار دلم
خالی می کنم!
ناخود آگاه
پیش استاد
پیش مدیر مدرسه
پیش مسئول همایش
یکبار از تندی،
یکبار از کندی،
یکبار از شادی
«هوای گریه دارم
ز سوز این ترانه»

دل من گرفته امشب باز
آه روزمرگی های خوش رنگ و لعاب!

«از دست رفته فرصت
تا کی صبور باشم؟»

امروز به جایی رسیده ایم
که تفاوتهایمان
در تعداد مقالات است
نه در تقوا
معدل، امتحان، نمره،
برخیزید که مهر آمد!
و چه ظلمی می رود بر اوراق دفتر
که با اعداد خشک و خشن پر می شوند
ورقی که می توانست نامه ای باشد برای دوست
شعری باشد روان
و یا نقاشی خیس یک دختر بی سرپرست
که به خدا می گوید:
خانه مان اینجاست
مادرم کو؟

چقدر چندش آور شده است
دفتر خاطراتی که پر شده از معدل های بیست
من دفترم را می خواهم پر کنم
از لحظه هایی که از ته دل خندیده ام
و یا از ته دل گریه

هیچ کس را امروز
بخاطر لگد کردن شقایق امید یک نفر
اخراج نمی کنند
یا حداقل مشروط

نظرات ()



«زندگی با خوب و بد طی میشود»
- ۱۳۸٦/٦/۱٥

شهر آشوب
شهر بلوا

چرا اینچنینم؟

مگر تو نیستی؟
مگر نخواستی
این گونه مرا؟

خسته ام،
خسته،
از خودم
از همه کس
از همه ی ما شدنها
از همه تحملها
صلح ها
مصلحتها
از بردن آرزوها به مسلخ
روزی آخر باید
ضامن تحمل توپها را کشید
غبار آیینه ها را پاک کرد
آزاد باید شد

روزی می رسد که حرف باید زد
رنج یک روزه
گنج یکساله
خودپرستی همه عمر

شعله ی ناچیز چوبی کوچک
کـُشت جنگل سرسبز را

و کسی می خواهد
تو را

جانا
کی می رسد از ره بهار؟

کاش یکروز ببارد ابر
کاش یکروز بشوید باران
رودهایمان خشکید
چشمانمان خون شد

کاش قلبهامان تیره نشود

------------------------------------
چه خوابی!؟

نظرات ()



«نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»
- ۱۳۸٦/٦/٦

عالم پیر کجا؟
عشق زنجیر کجا؟
در  ِ میکده،
صحن است برای پرواز
من کوته اندیشه هنوز
به دنبال ماشینی هستم
که ساعت های روزمرگیم را بشمارد
روزی که می رسد
روزی که ظلمت را در آغوش نمی گیرد
حرفهای خردمندانه ات

روزی که خودت باشی و من
من،
به همراه نمادی کامل
از شکستن ها
بریدن ها

«اوست که عاشق شده است»
به معشوقی غافل
کسی نیست که بیدار نماید ما را؟
خبری نیست که عارف میشوند
عاقلان سرزمین؟

من هنوز هم تنهام
غافل
بی مغز

ولی هردم که از باغ نسیمی می وزد
بوی گل
بوی زنجیری که پاره شده
افتاده

وای از آن روز که از پرده برون افتد راز
وای از آن شب که کسی عاشق نیست
وای از من
وای از غفلت من
وای از لذت منطق
سیر استدلالی عقل
و سراب اندیشه

من هنوز
ماشینی کرایه ای سوار می شوم
من هنوز
از خانه که بیرون بروم
دست بر روی جیبم می گذارم
تا بفهمم که چقدر ارزش دارم

و چه تنهاست
او که همه جا مدعی یاریش است
«روزی او خواهد آمد»
نه از آسمان
و نه از مهر فروزان
از همین کوچه ها
خیابان ها

نظرات ()



جمعه ها وقت غروب خورشيد..
- ۱۳۸٦/٤/٢٢

کجاست آبی آسمان چشمانت
گه گرد غم را از آیینه ی رویت پاک کند؟
کجاست لحظه های ناب؟
کجاست آن دل بی تاب؟
دلتنگی های جمعه
ذهن فعال درخت
که در خشکیدن میوه تبلور می یابد
و حصول بلور گمشدن
از انبوهی فراموشی هایت

روزگارت می گذرد
بی هیچ درنگی که تامل برانگیزد
دلت تنگ شده
برای صدایی که دلت را زنده کند

کوهی رسی
از فکر، اندیشه، حساب و منفعت
و آبی که خواهد شست روزی کوه را
کجاست «سحاب رحمت» ؟
دل من خشکیده

نظرات ()



دلتنگی های يک خداحافظی
- ۱۳۸٦/٤/٩

« خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ
به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اونهمه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده ست
نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و باتو همینه رسم این دنیا
خداحافظ
همین حالا »
_________________________________
روزهایی که همه تنهایی هایت روی سرت خراب میشوند
سراغ خاطراتت را می گیری و نهیبی بر رویا می زنی. زندگی در گذشته

اصلا کار درستی نیست ولی اغلب خاطراتی هستند که همیشه با تو

همراهند. آشنایی، همراهی، جدایی هرکدام فصلی از این زندگی هستند.

گاهی شرایط از تو آدمی می سازند که هرگز دوست نداشتی.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »