• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • فرنگ رفته
  • آتش و بیهودگی
  • دیروز و امروز
  • بازهم خوشبختم!
  • من و تو
  • دو ورق از خاطرات
  • «زندگی با خوب و بد طی میشود»
  • «نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»
  • جمعه ها وقت غروب خورشيد..
  • دلتنگی های يک خداحافظی
  • چشمانی لبريز - دلی پر - اندوهی دلچسب!
  • روزهای بارانی من
  • روبسوی دریا
  • فی طلوع اللیل!
  • پازل روزمرگی های من!
  • آسمان دل دریایی!
  • یادی از آرزوی آزادگی
  • خوشه ای بنام زمان!
  • فصل نو
  • هم دوست و هم بيگانه
  • داغ و درد است همه نقش نگار دل من
  • بين ز کجا تا به کجا می رويم!
  • هرچه دارم...
  • کاروان رفت و تو ...
  • تا نفس بود، دريغا همنشينت خار و خس بود
  • ای قوم به حج رفته کجاييد؟
  • دل، پول، شهرت
  • بيگانه اگر می شکند حرفی نيست
  • کاش می مردم
  • عروسي
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • خرداد ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • مهر ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • تیر ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سعید، صدای سکوت
ايمان - درخت - خورشيد
- ۱۳۸۱/۱٢/٢٩
در آينه ي دوستي مي بينم
كه كشيد ابري
سايه ي پنجره ي خاك بر روي زمين
و گل از تكرار باريدن آفتاب
خنده اي بر لب داشت
و من هنوز به دنبالت
پوشش سبز زمين را له مي كردم
سرسبزي شاخه ي درخت را نمي ديدم
دل بر شكوفه اي بسته بودم
كه يك نسيم
خندانش مي كرد

دلم صوندوقچه ي غمهاست
و دهانم رياكارنه مي خندد
پاهايم هنوز هم مرا مي كشند
تا كه كفشهايم را پاره كنند

فاخلع نعليك, انك بالوادي المقدس طوي
نظرات ()



همچنان تنها عمود چادر اميد پاربرجاست
- ۱۳۸۱/۱٢/٢٩
همچنان مي گويم
همچنان نمي شنوند
همچنان مي گريم
همچنان نمي شمرند
همچنان مي خواهم
همچنان نمي دهند
همچنان مي ميرم
همچنان محلم نمي نهند
اما چه جالب است كه در هر نوشتن تكرار هم باشد, تكراري نيست.
پس هنوز هم بايد گفت
هنوز هم بايد گريست
هنوز هم بايد خواست
هنوز هم بايد خاست
«مرا مي بيني و هردم زيارت مي كني دردم»
اشگ چشمي كه در راه تو خواهم ريخت
عاقبت دعايم را مستجاب خواهد كرد
مي دانم.
شايد اما به گونه اي ديگر
امروز در آستانه ي سالي جديد هنوز هم چيزي جز دل شكستن از تو نديده ام. هرچند كه گاهي از لطف پنهاني كه مي كني بي خبر هم نيستم. اما راضي هم به اينها نخواهم شد. احساس مي كنم كه اينها هم براي شرمنده كردنم است.
چه گستاخم من!
هنوز هم جرات اينكه با تو حرف بزنم دارم.
پس معني اش اين است كه هنوز هم گرچه بي محلي مي كني اما وقتي لب به سخن باز مي كنم, حداقل لحظه اي درنگ مي كني. پس هنوز هم جاي اميدي هست.
باز هم بايد گريست.
*****************
امروز در كشور همسايه به مناسبت آخرين چهارشنبه ي صلح, ترقه بازي مي كنند.
ما مرده ايم.
چقدر مردم جهان بي حال شدن.
*****************
امروز آخرين برگ دفتر تاريخ 81 را خواهيم كند. با همه ي خطوط رنگيني كه داشت و با تمامي نقش ونگارهايي كه هرگز نديديمش.
حول حالنا الي احسن الحال
*****************
سال خوبي را برايتان آرزومندم.
خدا ياورمان باد
نظرات ()



روي سرخ روح سياه
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
با مداد سياه
گلهای بنفشه را بر تن درخت پوسيده ي اعتقاد خالكوبي مي كنم تا كه همسايه نگويد كه
باغت بي بر است
نظرات ()



تنها تو باشی و من
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
سر بر بالين اشتها,
روح اشتياق از بدن انسان خارج مي شود.
كبوتر ها به حالش گريه مي كنند.
مارها همچنان خود را نيش مي زنند.
سيلابها همچنان دنياي خياليم را مي بلعند.
رودها همچنان در پيمودن سربالائي ناتوانند.
يعني هنوز هم جهان بر روال گذشته مي گردد.
هنوز هم هيچ چيز عوض نشده است.
اما شايد تو عوض شوي.
اميدم تنها به اين يك عبارت است.
اگر آن هم نبود,
چاقوي نگونبختي روزگارم را مثله مي كرد.
هنوز هم با يك نگاه,
تيرگيهاي وجودم را به روشني ديدگانت فراري مي دهي.
هنوز هم دل در گروت دارم.
باوركني يانه,
دشمنم پنداري يا كه دوست,
حق يا كه باطل,
خود مي دانم كه چه بودم, كيستم.
هنوز هم از عاقبتم بيمناكم سخت.
مرا درياب
مرا درياب
دمي با من باش
يا بهتر بگويم:
بگذار دمي با تو باشم.
براي تو بگريم.
فقط براي تو.
همه چيز و همه كس را از خود جدا كنم.
حتي «من» هم نباشد.
اما فقط:
بگذار باشم.
دلم را تكه تكه هم كه بكني
باز هم آستانت بي بنده نخواهد ماند.
اما وفاي دوست
حرفي دگر است.
سازيست كه همه به شوقش خواهند رقصيد, بي پروا
اگر استادي از شور شاگرد بر منبر رقص كند,
باكي نيست.
پس چرا من نكنم؟
هنوز هم تنها تو را مي پرستم.
چه ياري بينم
چه زاري
چه خواري بينم
چه بي ياري
تنها اگر تو را داشته باشم.
تنها
نظرات ()



دوشنبه: کمی نا اميد از نا اميدی!
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
ما شده ايم
تا شده ايم
اما به هيچ ها هرگز
*************
يكي نيست به اين دلاله بگه: اينقدر درس داشتي كه نرسيدي يه سر به دانشگاه بزني؟ خوبه والا! خوب من هم از اين كارتون نتيجه مي گيرم كه درس بهانه بود. يا فكر مي كنين همه ي اينكارا از سر بي خياليه؟!
باز هم در سرداب ظن, راه را گم كردم. شايد هم ديدن ما شما رو خيلي آزار ميده.
************
آسه برو آسه بيا
نظرات ()



گاوها هم هنری دارند
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
كاش خيلي از حرفها رو ادم نمي فهميد.
اگه قرار شده كه انسان ها حرفهاي گاوها رو نفهمن. يه زماني هم داره پيش مياد كه بني آدم حرفهاي يكديگر رو هم بايد نفهمن. چه خجسته روزي خواهد بود آنروز كه اين قانون نيز در طبيعت وضع شود.
يه سلام دادن من رو به روزي انداخته كه ... .
نظرات ()



ماهی عيد
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
خيلي طرحها واسش ريخته بوردم اما...
شتر در خواب بيند پنبه دانه!
خاك تو سر خودم! حيف شد.
امروز از مزاياي دموكراسي به نحو احسن متضرر شدم. اولش مي گن 14 ارديبهشت بعد كه وقت نمايشگاه تعيين شد, مي گن 18 ارديبهشت. حالا من چهار تا راه حل دارم:
1- خودم رو نصف كنم!
2- همايش رو بي خيال شم.
3- نمايشگاه رو بي خيال شم.
4- هردوانه! هر دوتاش رو بي خيال.
از لحاظ عملي, ارجحيت 4 و 2 بيشتره. بد جوري ذوقم زديده شد!
*****************
دنياي قشنگ بچه ها ي مدرسه:
از اين تعريف مي كني, اون ناراحت ميشه. از اون تعريف مي كني اين ناراحت مي شه! يواش يواش دارم ياد مي گيرم. حتي بايد نگاه ها رو بينشون تقسيم كرد. بهترين نتيجه رو مي ده. اما خودمونيم تو زيراب هم ديگرو زدن واردن! بايد حواسم جمع باشه. اين فيلسوف هم خوب بلده هندونه زير بغل ما بذاره!!!
*****************
امروز بازم فارغ التحصيلان جميده بيدن. من هم رفتم اما دير! (خوب بايد كلاس گذاشت ديگه!) با اينكه كار داشتم اما بازم در رفتم. (يواش يواش دارم ياد مي گيرم) اما راستش رو بخواين چون از اول اونجا نبودم, خسبيدنم گرفته بيد. چون حرف زدن تو اونجور مواقع يك امر خطرناكه! (براساس تجارب پيشين). اما از اينكه بروبچي رو مي ديدم كه خيلي وقت نديده بيدم, خوب بيد. مخصوصاً اين داداش مهدي بي معرفت رو. خوب عاشق شدي كه شدي, بايد در ري؟ (مگه من در ميرم؟!)
*****************
فريد مي رفت «حوض» بخره!!!
مردم دم عيدي ماهي ميخرن اينا حوض!!!
*****************
نفس گلفشان شد از اين غم
هوس ساربان شد بدين جمع
هوا باريدن نورها جمع كرد
زمين بار خود را بر دوش برد
*****************
در همين جا بايد از ضيا كِفلي! و امير راوي روايت سكوت از صداي شبها در كوير! تشكر كنم. قبض اونا مي چاپن! تشكر از ما بيد!
*****************
بقول اين عرب جماعت:
في امان الله
نظرات ()



من آرزوها و خيال
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
من ماندم و يك دنيا آرزو
كه به گور هم نمي توان بردن
من ماندم و دو ميم و يك نيمچه عين
من مانده ي علم
من
من
من
خواستن تا توانستن
رسيدن تا چشيدن
نديدن تا تماشا
گلي چيدن تا به دنياي سرسبز باغباني
اما
با يك دنيا گلايه و درد
با يك دنيا اشگ
با يك دنيا سكوت
با يك دهان, سكت
***********
خيلي متاسفم كه اينو مي گم, اما :
خيلي از بچه ها خيلي خوبن. واسه همين هم از اون ور ميافتن!
و اين واسه ي من درد آورترين و پر زجرترين فاجعه س.
آخه چي مي شه گفت؟ يه قلب لطيف كه از يه جايي هم ضربه ديده. چون تجربه اي تو اين زمينه ندارم, مي ترسم بدجوري خراب كاري كنم. واقعاً مي ترسم.
احساس اين كه مي شه واسه ش يه كاري كرد داره منو مي كشه. دارم به طرز فكري ايراد مي گيرم كه از نظر اون نوع طرز فكرها من جزو بهترين ها هستم. در حاليكه هيچ هم اينطور نيست. پس اون طرز فكر غلطه. يعني چي؟ مگه يكي ته ريش داشت آدم خيلي خوبيه و ديگر هيچ؟!! كجا اين قانون رو نوشتن؟ خوب نتيجه اش هم اين ميشه كه اگه من هم يه روز بخوام سر يكي شيره بمالم مي رم يه ريش سه متري! مي ذارم, يه تسبيح دانه درشت(رستم نشان) با يه انگشتري عقيق يه كيلويي! كه دستم كردم. اما بقيه چيزام واقعاً هيچ. يه دل زنگار و پست كه داره تو منجلاب خود بزرگ بيني, طمع و ساير صفات حيواني غرق مي شه. اونقدر بقيه خر مي شن كه خود طرف رو هم خر مي كنن. اونوقته كه تو همه چي گند مي زنه. اما از يك طرف ديگه, چون بعضي ها از اين سري آدمها ضربه ديدن, سعي مي كنن كه هرچي اونا مي كنن اينا نكنن. مثلاً اونا نماز مي خونن(به ظاهر) اينا مي گن پس ما نمي خونيم.
داريم به اسم مسلمان, بدترين ظلم رو به اسلام مي كنيم. يا عالم فاسد يا جاهل متنسك. خدايا ما از اينا نباشيم ها!
**************
اي كاروان من دزد شب رو نيستم
من پهلوان عالمم
تيغ رويارو زنم
من پهلوان عالمم
بر قدسيان آسمان
من هر شبي ياهو زنم
گر صوفي از لا دم زند
من دم ز الاهو زنم
**************
مستر ياكوپ! يعني آقاي يعقوبي, پامو انداخت تو هچل! رسماً اسمم رفت تو ليست برگزار كنندگان نمايشگاه. بهانه هم اين بود كه اگه كاري لازم شد كه تو وقت اداري انجام بشه, بچه هاي مدرسه كه نميشه. من هم جوابي نداشتم و قبول كردم . اما احساس كردم كه يكي از بچه ها كه انتظار داشت دبير نمايشگاه بشه, يكم ناراحت شد. اميدوارم اين باعث دلسردي بچه ها نشه.
اين فيلسوفِ داروخونه چي! هم سيمام رو قاطي كرد. داشتم آب و روغن قاطي مي كردم. جلو بچه ها خودم رو كنترل كردم كه برق نگيره! اما يكي نيست به اينا بگه بابا! شما كه 50-60 ساله ته! اگه مي خواي لوس بازي در بياري برو مهدكودك! آدم به اين گندگي (دقت كنيد ها! بزرگ نه, گنده!) مثل من رو علاف كردين؟
**************
از كي تا حالا ما استاد شديم؟ قاش قاپوز دا اوينا!
**************
اللهم اجعل عاقبت امورنا خيراً
خدا يارتان باد و شما به ياد او
**************
چون بنفشه بي تو بي تابم
بر سر زانو سر من
**************
نظرات ()



نفرين ها و ستايش ها
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۸
سلام,
دو سه روزي نبودم
مي دونين چرا؟
مرده شور اين persianblog رو ببره!
هم اون قاطي كرده بود. نه مي تونستم واسه كسي نظر بدم نه و يادداشت هام رو بنويسم.
نمي دونم نفرين كدومتون گرفته بود منو!
با اينكه به روم نمي آوردم اما اين دو سه روزه بدجوري قاط زده بودم.
اما نوشتم! (خوشحال نشين!) اما خوب تاريخي كه مي نويسه درست در نمياد ديگه! يعني مال امروز نيستن. از يكشنبه بعد از ظهر شروع مي شه.
نظرات ()



از دام تا کام
- ۱۳۸۱/۱٢/٢٥
اي مرغك رام گشته در دام!
برخيز كه دام را گسستند
*************
امروز از يه كار پشيمون شدم
از يه حرف قانع
از يه سكوت ناراحت
از يه رفتن پشيمون
از يه صحبت دلشاد!
*************
عجب روزي بود امروز. خوبه! چه چيز بزرگي رو يادم رفته بود! درس خوندن!!! بابا ما هم قراره درس بخونيم ها!
اون قدر به خودم گفتم كه درس نخونده معدل 15 مي شه كه انگار 15 يه معدل بالاييه! انشاء الله از فردا, نه پس فردا, اصلاً بعد از تعطيلات نوروز, نه بعد نمايشگاه, نه بعد چاپ فصلنامه, نه بعد همايش, نه بعد كنفرانس مكاترونيك, نه ... اصلاً درس رو وللش! بعد اونا كه ميشه پايان ترم! خدا كنه چكيده مقالم قبول نشه!!!! آخه اگه قبول بشه خر بيار و باقالي بار كن!
(آمين نگين ها!) شما رو هم يه نصيحت پدرانه!!! مي كنم كه اگه لطف كردين و منتي بر سر استادان نهاديد و سرفراز نمودين, گهگاهي لايه جزوه هاتون رو باز كنين. نه مثل من! (عاقبت نسيه فروشي! - عاقبت نقد فروشي)
**************
امروز يك سخن گهربار از خودم رو! درك كردم. با اينكه رامين خرده گرفتندي اما:
«در عين بزرگي
چقدر كوچكيم

در عين كوچكي
چقدر بزرگ»
**************
به خدا كه در ره تو
سرمن بي بها است
چه شود كه جان من را
تو چو ران ملخ بسنجي
چه شود كه اين همه درد
بكشي به نار چشمي
بسپار اشك چشمت
به دعاي شامگاهي
بنشين به پاي حرفم
تو ز اشك صبحگاهي
بشناس روي زيبا
مشناس يار ديرين
تو بگو چو من خموشم
من و اين سرا و گلشن
من و اينه
تو و راز
من و عاطفه
تو و ساز
من و اين صدا, سكوتم
تو و ان همه رهايي
من و اين همه سياهي
تو و بس بي نيازي
من و اين سنگ قاضي

نمي دانم چه مي خواهم
چه مي خواهي نمي دانم.

من از خواستن ها خسته ام
از دانسته ها و ندانسته ها
از شبان خسته
گرگان كمين نشسته
عابر بيراهه نمناك گونه ها
آبرفت خاطرات را شسته و پاك مي كند
و زخمهاي كهنه را باز كرده و با آب نمك مي شويد.
-چه مي گويي؟
-يك دريا سخن, شايد هم هيچ! مانده به خواندنت يا نخواندنت
**************
چرا شما هم ساكت شدين؟
همراهان تنهايي من؟
نكند سكوت را نيز سرايتي باشد؟
نگذاريد كه اين گلو خشك شود.
حتي اگر شده تر كنيدش با اشگ فراق
اشگ اشگريزان حسين
اشگريزان حسينيه
اشگريز حسينيه
يا شايد هم:
«احد اشگريز حسينيه»
يادش گرامي و لبانش خندان باد, زيستش شاد
هر چند به دور از ما
يا بهتر:
ما به دور از او
**************
اي واي اونقدر از مردن حرف زدن كه من هروقت صحبت اهر مي شه ياد مرگ و معاد و اعلاميه و مجلس ترحيم و خرما ميافتم. هنوز هم اون خاطره كه اون روز بهش مي خنديديم اما امروز ازش ناراحتم!
**************
بابا اي ول! دو جلسه توي هم!! > !--!
خوب جواب فضول جماعت رو باس داد! هرچند فرد متشخصي مثل من باشه! امروز عجب روزي بود. (خيلي خنگم ها!)
**************
خيلي زياد شد. خداحافظ
نظرات ()



پسرک ديو شده!
- ۱۳۸۱/۱٢/٢٤
از پسرك چه خبر؟
دور مي شود از رسم خيال
دل آغاز نگاهي تازه
و به يك آينه, به يك سنگ لطيف
كه هنوز هم مي دمد او هواي تازه
روسياه
خسته دل و آزرده از اين آزردن
و همچنان از روح سكوت
پرده بر مي دارم
پرده اي مي خوانم
همچنان مي خوانم
كه به فرياد خودم هم كه شده باز رسم
پس سكوت آوايي ست
كه به پرواز نگاه جان مي گيرد
همچنان مي نگرم
همچنان دل سپرم
همچنان باده كشم
همچنان مي بخورم
مي سوزم از اين مي, از اين دل, از اين ري

نداي تنهاييت را سخره مي كنند
اما سكوتت را چاره اي ندارند
پس با بازوان خيال مصاحبتي خواهم داشت
كه با هيچ كس ندارم هرگز

من سكوت مي خواهم
تا زندگي كنم
اصلاً من كيم؟
شايد كه صداي به هم خوردن دو روح لطيف
يا كه ريختن بال دو شقايق, دو پري
پس چرا ديو شدم؟
نظرات ()



و لله ان قطعتموا يميني,اني احامي ابدا ان ديني
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۳

نظرات ()



با ياد تو چشم من نمي خفت
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۳
اي چشم و چراغ آشنايي
اي مظهر قدرت خدايي
چون ماه نهفته در پس ابر
رخساره به ما نمي نمايي

رخساره به ما نمي نمايي

تو صبح بهار شادي انگيز
من همچو غروب سرد پاييز
من جام تهي ز شور مستي
تو ساغري از نشاط, لبريز

اي نغمه گر عشق بردي تو ز هوشم
آواز تو گرديد آويزه گوشم
آورده ميِ نوشت در جوش و خروشم
خُم خانه ي هستي را من خانه به دوشم

هرجا كه گلي به خنده بشكفت
با من سخن از رخ تو مي گفت
چون چشم ستاره تا سحر گاه
با ياد تو چشم من نمي خفت

با ياد تو چشم من نمي خفت

اي از تو چراغ ديده روشن
اي در تو صفاي باغ و گلشن
تو جلوه ي مهر عالم افروز
آن شمع خموش درگهت من

آن شمع خموش درگهت من
************************
با ياد تو چشم من نمي خفت
اي كاش كه مي خفت و نمي ديد
كاين ديده چه ها به جان من گفت
اي از همه آشنا بريده
اي جامه ي كبريا دريده
آيد سخن از صداي تو جوش
افروخته در هواي تو دوش
من سر به گريبانم از زلف پريشان
تو جلوه ي آسايش در باده فروشان
اي مه ز من ار تو دوري
آيي تو شبي ز راه دوري
از ما تو به يك اشاره بگذر
باشد كه شود نگاه خوشتر
اي از همه خوبان تو صافي
اي در قدم نسيان آماده و باقي
از شام خيال تو بر صبح رسيدم
از آواز و نداي تو من حرف شنيدم
تو عشوه ي خاموشي,من آغاز خروشي
تو باده ي آغوشي و من باده فروشي
زين پس تو مرا ز ياد بگذار
آلوده مكن به كار, گلزار
نظرات ()



فارغ التحصيل قبلي=فارق التحصيل فعلی!
- ۱۳۸۱/۱٢/٢۳
سلام
گاهي وقتا به خودم مي گم: پسر! خيلي بي انصافي ها!
آخه اين همه دوستاي خوب خوب داري بازم اونا رو نميبيني و سه چهارم خالي ليوان! رو مي بيني. حتي فكر مي كنم, روي بقيه هم يكم اين افكارم تاثير مي ذاره. هرچند گيريم كه 90% درست در مياد!(متاسفانه) اما فكر مي كنم اگه اينجور ادامه بدم, يكي يكي دورو برم رو خالي كنم. گاهي خودم هم خيلي ناراحت مي شم. آخه همه چي رو بايد گفت؟!
خوب نگيم چيكار كنيم؟ بايد يه كسي اين حرفا رو بهشون بزنه ديگه.
اما اين خيي بده كه اون حرفا رو هميشه يكي بزنه. اون وقته كه بهش مي گن: ساز مخالف!
خوب گاهي دهنمو گل مي گيرم و خفه مي شم. هيچ چي هم نمي گم. اما گاهي دلم رو به دريا مي زنم و مي گم. هرچه بادا باد.
خوب الحمدلله همه ي وبلاگها روز به روز نظراتشون پر تر مي شه, ماله ما خالي تر! اينم از بركات سخنان گهربارمونه ديگه چه مي شه كرد.
ولي من معتاد شدم رفت!
راستش دو سه ماه قبل اصلاً نمي دونستم وبلاگ چيه! خوردنيه بردنيه پوشيدنيه چيه. اما طي يك حادثه!!!! ي اسفناك(براي شما) و خوشحال كننده(واسه من!) توسط يكي از دوستام فهميدم. از همين جا از ايشون تشكر مي كنم.البته قرار بود كه بعدش اوشون فوت كنن! اما خوشبختانه منصرف شدن و فعلاً در حال حيات هستن (جدي نگيرين!).
قبلش هرچه كه مي نوشتم راهي زباله دان تاريخ! يا Recycle Bin مي شد. اما حالا تقريباً نصف نصف شده.
**************************
يك خبر داغ! واسه بروبچه هاي علاقمند توي مدرسه مون:
نمايشگاه علمي تحقيقاتي كامپيوتر و طرحهاي مرتبط با آن, با همكاري دانش آموزان, خودم! و SchoolNet . بين مدارس شبكه مدرسه (شهيد مدني بعنوان غول مدارس تبريز!, سعدي,فرزانگان,باقرالعلوم,عفاف) بقول خودم!: واسه آشنايي بروبچ با دنياي تكنولوژي روز, در حاليكه بلند نظرانه به اون نگاه مي كنيم! (With High Opinion) اميدوارم كه بتونيم از بقيه « فارق التحصيلها» هم كمك بگيريم.
بعضي از اين خانومها هم عجب طرفداري دارن ها! من كه حسوديم شد! بابا نيم ساعت رفتيم پيش مدير, فكر كنم حدود بيست دقيقه راجع به فارغ التحصيلان شهيد مدني (مثل خودم!!! - فرزاد سهندي كه رفت امريكا!!!!!!!!!!!!) و فرزانگان (مثل مقام عظماي رياست ...) صحبت كردن. چقدر هم با احساس! كم مونده بود جويي از اشك راه بيفته! (بازم خودم رو تحويل مي گيرم ها!)
اما خوب همين ها باعث شد كه نون رو تا تنور داغه بچسبونيم! (استفاده ي ابزاري از گل آوردن بقيه!)
**************************
ديروز حسابي فارغ التحصيل بازي در آوردم.(از صبح ساعت 8 تا بعد از ظهر ساعت 6) نتيجه اش هم اين بود كه يه كلاس كه كلاً پريد! يكي هم با 20 دقيقه تاخير رفتم. باعثش هم رفيق ناباب!
**************************
خداحافظ
********يادداشت فوق رو ۵شنبه نوشته بودم. چون نتونستم connect بشم امروز آوردم.
نظرات ()



دلم به هوای تو زند نغمه های شيدايی
- ۱۳۸۱/۱٢/٢٢
تو با مني اما
من از خودم دورم
چو قطره از دريا
من از تو مهجورم

خدايا من چيكار كنم؟
بازم مي نويسم.
تكرار گذشته اي كه هر لحظه تازه تر و دلنشين تر مي شه.
اما تاكي؟
تا كي بايد همه چيز رو تو خيال پرورش بدم؟
پس دنياي واقعي چي مي شه؟
دنيايي كه هنوز هم تو اون رنگ گل بنفشه رو دوست دارند و نه خودش رو.
گل كه پژمرد, آلاينده ي خاك است نه آراينده اش؟!
كاش مي تونستم احساسي كه دارم به اينجا انتقال بدم.
بعدش مي تونستم هربار با خوندن اين سطرها خودم رو سبك تر كنم.
امروز تو ماشين, از ته دل گريه كردم. بد جوري هوايي شدم. كاش راه طولاني تر بود. حيف شد كه زود رسيديم.

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي

بخدا بعضي از حرفا رو كه مي شنوم ديوونه مي شم. نمي دونم خدا نكنه كه عاقبت از اونايي بشم كه حالا دوست ندارمشون!

نفس خروس بگرفت كه نوبتي بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابي

حالا كار بجايي رسيده كه كلاغها مي خونن. خوب چه اشكالي داره؟
مگه وقتي كلاغ قارقار مي كنه دستات رو مي ذاري روي گوشت؟
فكر نمي كنم كه به اين بيرحمي باشي. من تو رو مهربونتر مي دونستم.
******************
به خون دل
حريم جان
سليم تن
صفاي روح
هميشه در يادم
هميشه همراهم
تا ابد هستي
******************
شايد از خاك نسيمي گذرد
شايد از سوزش چشمان سحر , باراني
ليك آيا
خواهد آمد به هوا
باز هم
آن مرغ سپيد؟
چه كسي مي داند؟
شايد همان كلاغي بود كه از راه گذشت
باز هم مي روم
اما
به كجا؟
كشته خواهد گشت سرانجام زمان
در پس خاك گل كوزه گران
نظرات ()



چند سرمقاله واسه يه نشريه لازمه؟
- ۱۳۸۱/۱٢/٢٠
سرمقاله ي قبلي:
خاستن خاك از خراب آبادهاي خاك آلودي كه خوابهاي خستگان را خراب كرد و خواستار خيزشها در خوردن خوراك خصم گشت, خطاط خطوطي شد كه در خيالها هم خوانده نمي شدند.
زمستان هر سال همواره يادآور روزهاي گرم 1357 است. روزگاري كه تمامي معادلات رياضي و انساني را دگرگون ساخت و سرآغاز فصل جديدي از زندگي بزرگ مردم ايران اسلامي گرديد. با گراميداشت اين روزهاي تاريخ ساز و تبريك دو عيد گرانقدر قربان و غدير خدمت تمامي شما عزيزان, آرزوي موفقيت روزافزون شما را در نيمسال دوم سالتحصيلي 81-82 داريم.
بازهم در كنار هم هستيم. در چهارمين برگ از نهال نوپاي آوايي كه از دلها برخواسته است تا بر روح و جانمان نشيند. با يك دنيا شور و اشتياق از استقبال گرمي كه براي شنيدن آواي خود نشان داديد. بازهم نيازمند دستان پرتوان «يكدلي» هستيم تا اين نهال نوپا را درپناه الطاف ايزدي به درختي تنومند مبدل سازيم.
حق يارتان, توفيق خير همپايتان

سرمقاله ی جديد:
هل من ناصر ينصرني؟
صدايي ست كه در گوشه اي از جنگل پهناور هستي به گوش مي رسد هر چند بسياري سعي بر آن دارند كه نشنوند آنرا. ليك مگر گوشهايشان تاب آن دارد كه صداي پسر رسول خدا را بشنوند و نشنيده بپندارند؟ پس بر طبلهاي غازي خواهند كوبيد تا صداي حقيقت را با صوت باطل خود بپوشانند. اين طبلها آنروز در دستانشان بود و امروز در برجهاي مرتفعشان, يا بر بالين قمرهاي مصنوعي كه به دور آوارة بزرگتر از خود مي گردند, قرار دارد. آواره اي كه فقط با وجود حجت الهي است كه هنوز پايدار مانده است, و گرنه خود مي داند كه براي حمل چنين مردمي كه بايد احسن تقويم شامل حالشان مي شد- درحالي كه اسفل السافلين شده اند - عدمش به ز وجود است. آري قيام حسين (ع), صداي حسين (ع) و اصحابش هنوز هم در سياهچالة تاريخ فرو نرفته است و نخواهد رفت. حتي اگر ما نباشيم, باز هم هستند كساني كه توفيق آن را خواهند داشت كه گلويشان خاستگاه فرياد خون امام حسين (ع) گردد. چه بهتر است كه فرمان اين فرياد زماني برآيد كه در حد وسعمان, اهداف و انگيزه هاي قيام امام حسين را دريافته و سپس فرمان عقل و دل به همراهي هم به فرياد يا حسين نفسهامان را مزين كند.
عزيزان در حالي به آغاز سال 1382 رسيده ايم كه اين سال با عزت و عظمت آن امام مظلوم عطرآگين گشته است. آرزوي سالي سرشار از موفقيت را در پناه خداي حسين (ع) برايتان داريم. در سال جديد- به خواست خداوند متعال - شاهد حضور فصلنامه ي آواي مكانيك در بين نشريات دانشجويي خواهيم بود. اميد است كه در اين راه پر نشيب و فراز همانند گذشته, ياريتان همراهمان باشد.

***************
سلام!
شايد بپرسين چرا دوتا سر مقاله؟
راستش اونقد انتشار آوا رو شل و ول دنبال كرديم كه عوض 2 ماه تو سه ماه حاضر شد. اينم دوتا از چهارتا سرمقاله ي اونه!
يكي نيست به ما بگه : بابا اي ول! شما ديگه كي هستين؟ هم درساتون رو فول مي خونين! هم نشريه تون رو مرتب در ميارين! هم روبات مي سازين! هم برنامه نويسي در سطح بين المللي مي كنين! هم ترجمه مي كنين! همم شركت تحقيقاتي مي ذارين!!! همون ديگه, ما ديگه كي هستيم بابا! يكي بياد مارو تحويل بگيره!!

***********
امروز يكي از معلمين دوران جواني! خودم رو ديدم. حسابي پيچ فكم بازشده بود و از همه جا سخن رانديم تا اينكه صاحب مغازه اي كه روبروش ايستاده بوديم ديده بود كه از NASA و اينجور چيزا صحبت مي كنيم كنجكاو شده و اومد پادري رو درست كنه! فكر كرده بيد كه خبراييه!
***********
باه گيماخ بسدي بيز گددوخ!
***********
خدانگهدار
نظرات ()



کعبه ی عشق, گشته و من, بدين سرا مانده شدم
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٩
سرد شدم مرد شدم آتش بي درد شدم
خام شده پخته شدم شعله ي خفته شدم
من ز غمت هست شدم, آتش بي دود شدم
خام ني ام پخته ني ام آتش دل گفته شدم
درد شدم درد شدم ز آتش تو سرد شدم
موي تورا بوي مرا آن همه گفت, گو شدم
من شدم و بسته شدم, هو شدم و رسته شدم
بست ني ام, هست ني ام, آتش دل بسته شدم
در بر تو خوانده شدم, از همه نيست, هست شدم
يار شدم, زار شدم , طوقه ي دلوار شدم
از غم تو مست شدم, از در تو رانده شدم
واي شدم, كاش شدم از همه سو بسته شدم
روح بدم جسم شدم, خنده بدم گريه شدم
از همه آرزو تو را, دولت دل يار شدم

باز بخوان يار مرا, اي شه غفار مرا
از مي خاموشي تو, آتش سيار مرا ست
نظرات ()



اشتباه اينجانب!
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٩
سلام
راستش اولش خواستم تو همون خط قديم! (يه ماه پيش) بنويسم, اما ديدم به نظر صاحب سياهچاله! خيلي هم جالب نميشه - يكي نيست به من بگه: مگه اين جوري جالب مي شه؟! - فلذا بازم خودم رو كنترل مي كنم. البته ترك عادت موجب مرض است و ترك عيادت موجب غرض! گاهي وقتا هم عيادت موجب دردسر مي گردد و ناشناس بودن زيارت كننده موجب مشوش گشتن اذهان مخاطب! فلذا اينجا به كسي كه از روي كنجكاوي داره حالا اينا رو مي خونه مي گم كه: آقا من منم! زياد هم قاط نزن! اونيكه فكر مي كني نيستم! اگه سوء تفاهمي پيش اومده معذرت مي خوام. نمي خواستم كسي رو ناراحت كنم. اما اسمم رو نمي نوشتم كه اول داوري كنين نه پيش داوري! حالاااااا, بگذريم.
الحمدلله حسابي كار ريخته سرم و من در عين بيخيالي دارم اين سطور رو به قلم مباركم (قلم=keyboard) مرقوم مي فرمايم. حالا اگه شما هم از سر بيخيالي اومدين اينجا! شما هم مي خونين. و الا دارم با ديوار حرف مي زنم.

**************
اگه تو نباشي منم نيستم
اگه تو نباشي منم نيستم
اگه تو نباشي منم نيستم
اگه اون باشه من نيستم
اگه هردو باشن نيستيم!
اصلاً يعني چي؟
دور از حضور, روم به ديوار. مگه دم منو بستن به دم شما؟!
(دارم اينجا پررويي به خرج مي دم!)
نخود نخود هركه رود خانه ي خود.
***************
از شركت تا مجمع
يه جمع شدن هپلي!

از صادرات تا واردات!
همه كار مي كنيم.
***************
مدير گروه عوض شد! تيتر روزنامه هاي امروز!
الحق كه خوب مديريه خووووووووووووووووب!
(دور از چشم قبلي!)
***************
معاونت آموزشي هم همينطور!
استادي كه سربه سرش مي زاشتيم, حالا شده معاونت محترم آموزشي!
دومين مقام دانشگاهي!!!!!!
***************
العياذ بالله!
خدا نگهدار
نظرات ()



کعبه ی عشاق شايد همين جاست- بمان
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٧
فريادم در دهان سوخت
پس كي يونس را به دريا خواهند انداخت؟
مرا امروز راندند
اما
من باز هم اميدم

**************
چي بگم؟
گفتن تو لياقتش رو نداري.

بلبلان در شكرستان كامراني مي كنند
و ز تحسر دست بر سر مي زند مسكين مگس

آخه اين بود قرارمون؟
پس نوبت من كي مي شه؟
هرقدر مي خوام بگم كه گله اي ندارم, اما چيكار كنم؟! اون ته تهاي دلم داره بدجوري مي سوزه. از امروز, انتظار فرج از نيمه ي فروردين مي كشم!

يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه ي احزان شود روزي گلستان غم مخور
هان مشو نوميد چون غافل نيي از سر غيب

دارم خودم رو دلداري مي دم!!!
***************
امروز با ناله ي دل از تو نشان مي جستم. هرچند كه در ظاهر محلم ننهادي اما در كنج نگاهت ديدم كه پنهان نظري با من بود. كاش در ظاهر هم چنان بود.
خدايا تو خود آگاهي از احوال گلستان خزان ديده ي اين چرخ و فلك
من اينجا چه كارم؟
***************
امروز هرچند تلخ بود اما شيريني كم نداشت

چرا ظرف مرا بشكست ليلي؟!
نظرات ()



فقط يک جواب
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٧
دوست عزيزم RPG اين رو بخون:

لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم
ثم رددناه اسفل السافلين
الا الذين امنوا و عملوالصالحات فلهم اجر غير ممنون
(سوره ي تين)

اشكال كار اينجاست كه اونا اصلاً اشرف مخلوقات نيستند. اونا اسفل السافلين هستند.
حالا چرا مي زني, داداش؟!
نظرات ()



چه بگويم که با من هرچه کر د آن آشنا کرد
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٦
سلام!
*************
بسه
دلم رو آتيش زدين بس نيست؟!
تو رو خدا منو ول كنين
بزارين با اين تنهاييم واسه خودم كيف كنم.
چرا مجبورم مي كنين؟
پس من حرفام رو به كي بگم؟
نمي خوام فرار كنم اما قرار هم باهام نمي سازه.
درست نه گفتن سخته اما... .

*************
افتاده ام به بند غم
يارا
يارا
چرا رفتي؟

تنهاتنها
سفر كردي
بي ما هرجا
گذر كردي
دامن دامن
سرشكم ريخت
در كام من
شرر كردي
*************

ديروز تو دانشگاه حسابي قاطي كردم. خدا بخير كنه. همه چي رو قاطي هم كردم . همه جا هم مي رم عضو مي شم. يعني چي؟ راستش رو بخواين ديگه دارم از كاراي خودم هم عقب مي مونم. دوستم ندارم كه بدقولي بكنم. اما ...
*************
خداحافظ
*************
اين قسمت از وبلاگ بدست ايادی استکبار ژاک شده بود و موجب خوشحالی دوستان گشته بود! اما متاسفانه من بازم آوردمش تا اذيتتون کنم!
نظرات ()



بخوان ترانه ی نو از گلشن سکوت
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٥
بيا كه گل جوانه كرده
دلم پر از ترانه كرده

بخوان كه محنت زمانه
دل مرا نشانه كرده

بخوان كه خاطرم هواي
سرود عاشقانه كرده
***************
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
***************
خدايا اين بار هم
خدايا
خدايا
اينبار هم بزار بيام
بخدا كه بد جوري خسته شدم
بد جوري
تورو به جون ...
كي رو بگم؟
هر كس كه بگم
هرقدر گناهكار مثل خودم
اما مي دونم كه بازم پيشت عزيزه
اينبار هم
***************
مرا به خلوتت بخوان
كه دل سر تنهايي با تو را دارد
و سر تنهايي فقط با تو گويد

نفس بازهم همراهي نخواهد كرد مي دانم.
اما همچنان خواهم گفت

كه مگر بيارايي
دل اين شيدايي

شنبه روزيست كه خواهم گريست
يا از غم
يا از شوق
اما بازهم
هيچ نخواهم گفت
مگر تو بگويي
نامت را شايد هيچ كس نداند اما
هر زمان كه دل خواهد
در حريم راه يابي
در حرم بگشايي
اي سرور و شيدايي
تو ساقي وادي
من آن سكوت, سر راهي
اما دلم خنده ي غم نمي خواهد
من اشگ شوق مي خواهم و بس
اين را تو خود خوب مي داني
***************
قسم به گوشه ي چشمي كه به من داري
قسم به گوشه ي چشمم كه پر است از يادت
هنوز هم از ياد نبرده ام
نخواهم برد
هرگز
از يادت نخواهم كاست
پس بيستون را اينگونه سخت نكن كه شايد تيشه بر فرق فرهاد فرود آيد از سختي چشمان
***************
راستش دوست ندارم كه تموم كنم اما واسه اين دفعه كافيه
خسته نباشيد
ديدار يار در انتظارتان باد
و خدا نگهدارتان
نظرات ()



سوی من نياييد - هرگز از ياری نگوييد
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٤
سوغاتي مسافران به اين وادي!
بار اشتران را باز كنيد
عقده هاي حروف را به هم ملازم كنيد تا سياهي هاي راه يافته بر روي كاغذ, يادآور روزهاي سفيدي باشد كه در سايه ي آفتاب نصيبمان شد.

هر زمان در جستجويت
چون نسيم آيم به كويت
همره صد كاروان دل
ره نمي جويم بسويت

*************
شورش رو در آورديم.
*************

ببينم! اين وبلاگ رو واسه شما مي نويسم يا واسه خودم؟

RPG ي عزيز! همش رو بايد شما متوجه بشي؟ خوب متوجه نشدي هم نشدي!(بايد خودت رو بكشي؟؟! يا منو؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!) بهش بده بره!
بقول اين جماعت حساب دار نوين:" بي خيالش! فوقش قاطي مي كنيم."
اين جمله ايه كه با گروه خونم نمي سازه!

*************
انحصار طلبي در متن دموكراسي!
گروه فشار در مديريت اخبار!
سردمداران تكنولوژيهاي نو در قرون وسطي!
لاله گرم از آه من شد! چلچراغ راه من شد!
*************
سال نوي (هجري شمسي و قمري) خوبي را برايتان آرزومندم.
*************

\\\\\ ترك اعتياد فوري /////
||||| دانشجويي,فرهنگي |||||
||||| بدون دردوخونريزي|||||
///// درمان در محل! \\\\\

با آخرين اساتيد فن از افغانستان.
با آخرين متد.
با آخرين بازمانده هاي مزارع خشخاش.
با نان خشخاشي تازه.
يك توصيه: براي ترك اعتياد با 110 تماس بگيريد.
قابل توجه بعضيا!
************
خدا نگهدار
نظرات ()



ديجيتال به آنالوگ D2A
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٤
تا مي خورد زديمش
تا نفس داشت دوونديم
تا جا داشت خورونديم

امان از دست اين ... . نمي دونم كي دست از سرم بر مي داره. ترك دل و دين كرديم و صداي بيقراري كرمان نمود. تا به وادي خيزش خسان خزان پيش رفتيم اما ... .
نمي دانم چه شد كه برگشتيم.
دريا را نچشيده سير شديم و از آن ترسيديم كه از سيري بميريم. غافل از اينكه آب اين دريا را هرقدر بخوري تشنه تر خواهي شد. پس نتيجه اينكه: ما اصلاً آب دريا را نخورده بوديم!
گوسفندان گله به چرا مي آيند و برمي گردند. چون دانشجويان به كلاس درس!
هر روز بار الاغها سبكتر مي شود.« كمثل الحمار يحمل اسفاراً »
سر از گريبان آشوبي كه تكنولوژي نصيبمان كرده - و ما را در شكافي عميق تر از شكاف ديجيتالي برده است - برداريم. به جستجوي من برويم تا بيايد و تمامي شكافها را به قله بدل كند.
قايقي بايد ساخت.

ما راست نگوييم و از راست بگوييم
************
نمي دونم چرا؟ با اينكه به موضوعات IT علاقمندم اما كلماتي مثل شكاف ديجيتالي, امضاي الكترونيكي, دولت الكترونيكي, b2b, آموزش مجازي و ... دلم رو بدجوري تنگ مي كنه. مي خوام يه داد بكشم سر خودم! ميشه شما اين لطف رو بكنين؟!
************
همه اصرار دارن كه روباتها كاراي ما رو بهتر انجام مي دن. اما خطوط توليد قابل بازنگري (Reconfigurable Manufacturing Systems) يا همون RMS دارن بر ميگردن به رفتارهايي كه انسان كارايي خودش رو تو اون نشون داده. يعني انعطاف در مقابل تغيير كار. يعني مي خوايم روباتها رو شبيه انسان كنيم. اما نتيجه اي كه توي جوامع داده برعكسه. يعني آدما دارن شبيه روباتها مي شن. اين موضوع توي تهران بيشتر قابل احساس تره.
يعني چي؟ يكي فقط بايد در يه مورد اطلاعي داشته باشه و تمام؟! بعدش هم ديگه هيچ كس رو نبينه.
راستش از مهندس گفتن بدم مياد! باور كنين يواش يواش داره حالم به هم مي خوره.
***********
اگه منو ول كنن همينطوري مي نويسم. تا بعد...

ذغث شدي سثث غخع مشفثق
صقهفثد ذغ ئخاشئئشي ئخاشئئشيه شقثب
نظرات ()



لن ترانی
- ۱۳۸۱/۱٢/۱۳
گفت تو سرمست نيي
رو كه از اين دست نيي

رفتم و ديوانه شدم
وز طرب آكنده شدم
نظرات ()



بيانيه و جوابيه ی اينجانب!
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٢
جوابيه ي اينجانب به تمام اون جانبي ها: (دور از جناب!)

RPG زن بزرگ: دوست عزيز (مي خواستم بگم مريض! بعد ديدم دكتري! همون عزيز بيتر بيد.) من نمي پرسم كه يه ناشناس چطور مي تونه عزيز باشه! خودت مي خواي بگي بگو.(رك و پوست كنده: چرا حرف اندر دهانمان مي گذاريد؟! بگذاريد نفسمان برون آيد سپس!) استراتژيكهايي در حرفهاي شما بيد, ما هم خواستيم بگويي كه بي تاكتيك نيستيم!:

* نمي پرسم چون عزيزترين فرد من, ناشناس ترينه منه.
* آشناييها را هرگز يام آور نفرت نخوانيد! اين ظلم بزرگيست در حق آن آشناي قديمي كه پيام آور عشق و اميد است.
* الزاماً اشرف مخلوقات مهربانترين و بهترين موجودات است! (حرفي داري بيا دعوا!) آنكه خالي بود از عشق نتوان زنده شمرد.
* ديوونه خودتي! من فقط يكم مخم خرابه! اونم ميدم اوستا اسد درستش مي كنه!
* واسه اينكه آبروي من رو بعد مردنم(زبونتون لال! خداي نكرده!) نبري, وصيت مي كنم (همين جا) كه اگه من مردم, زنگ بزنن بهت بگن كه: "سعيد نمرده ها! يه وقت پا نشي بياي تشيع جنازه!" خوبه؟!

amir_b:

* اولاً: اي غرب زده! اينجا كه مي شه فارسي نوشت. بازم finglish ؟ كي مي خواي از اين كلاس گذاشتن دست برداري؟
* دوماً: اي شرق زده! اينجا جاي تركي حرف زدنه؟ مي خواي مثل اين چپ كمونيست ها بشي كه چي؟ اين كاره؟
* سوماً: زياد هم اينورا نيومدي, نيومدي! زياد هم خبري اينجا نيست. برو كشاورزي (بقول اين هكر اورميه زده!)
* چهارماً: از ابراز احساساتت ممنون. اين نشون دهنده ي نهايت لطف شماست.
* پنجماً: مگه اينجا شهر بازيه كه بهت خوش مي گذره؟ خجالت بكش!
* ششماً: لازم نيست غلط در بيارين ها! خودم مي دونم پنجماً و .. غلطه و تنوين دار فارسي نداريم. اما خوب ديگه! (عذر بدتر از گناه!)
* هفتماً: برو از مامانت بپرس ببين اولين كلمه اي كه تونستي بگي چي بود؟ (من احتمال مي دم "قويبانام" بوده!)- قويبانام

اميرخان مدير زاده:
* آدم واسه خودش "خان" مي نويسه؟ مامانت يادت نداده؟ لابد پس فردا مياي مي گي اينجا مال من و كدخدا و خان بازي در مياري!؟؟
* حالا حالا ها مونده قدمو بشي! گُپپِ گُلُم!
* اول اسمت رو معلوم كن: "امير" يا "شرمنده" بعدشم جواب: منم سعيدم!
* لازم نيست شرمنده باشين. بقيه بايد ازت ممنون باشن! چون قرار بود يه 7-8 صفحه اي بنويسم!

محمد ضيايي:
* پيام اولتون رو نديدم! كجاست؟؟؟؟؟
* ما گفتيم كه بگين" حماسه چيه؟". شما گفتي "حاجي!حماسه" اين غلطه! پس تو مسابقه حساب نمي شه!
* خيلي زرنگي ها! اومدي يه يادداشت قبل از مسابقه گذاشتي كه بقيه نتونن تقلب كنن!؟ خسيس!!

ريحانه:
* اولاً: عليك سلام!
* ثانياً: همه ي شعرش يادتون نبيد؟
* ثالثاً: اينكه نوشته هام جالبه يه امره بديهيه! هركس خوشش نياد, اشكال از خودشه!
* رابعاً: معني بازم سرزدن رو فهميديم!
* خامساً: معني محكم رو هم فهميديم!

هكر اورميه زده:
* خاك بر سرت! سوء استفاده مي كني؟ جاي نظرها قسمت نظراته نه يادداشت!
همين جا همه ي مطالبت رو تكذيب كرده و قوياً رد مي كنم. سر فرصت حسابت رو هم مي رسم. يادداشتت رو هم پاك نمي كنم تا مدرك باشه. بي ظرفيت!
* هك خوش سيري چند؟

همه يه جا: (بجز هكره)
اگه بهتون برخورده(كه مي دونم اينطور نيست.), معذرت مي خوام.
خداحافظ
نظرات ()



يك هكر اورميه زده!
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٢
امروز من قرار نبود كه براتون وبلاگ بنويسم. اما خدا خواست كه اينطور شد. چون خدا شما ره (/re/) دوست داشت كه به من بخونين!
- ولي آيا اينطور است؟
- خير! اينطور نيست.
واسه ي همين هم من اومدم يواشكي كليد اتاق سعيد ره برداشتم. اومدم چند استراتژيك مهم و چن تاكتيك ره به شما بكنم.
اگه آدم استراتژيك نداشته باشه كه نميشه.
حتي اون ارسطو - كه چند تا كتاب نوشته و من هيش كدوم رو نخوندم (چون خيلي كلفت بود) - هم نظر من ره قبول داره كه: انسان بايد به خودش تكليف داشته باشه.
- ولي آيا اينطور است؟
- خير! اينطور هم نيست.

اصلاً اينكاره كه اون هي بياد اينجا هي بنويسه هي نطق كنه, اون وخت شما ره, هي بياي اينجا بيخود نيگاه كني. اين كاره؟ اين واسه مملكت كشاورزي مي شه؟ هي اين پسر بياد اينجا يواشكي نيگاه كنه, اون دختر بياد يواشكي نگاه كنه, اين كاره؟! مگه من مردم؟ هي من مي خوام وحدت كنم هيچي نگم. آما شما نمي زاره كه.
به همين دليل من امروز مي خوام شماره, چند نصيحت مهم بكنه.
اي جوان مملكت! اي آقازاده! اي خانوم زاده! اي سمپادي! اي ملا مهدي! به حرف من گوش كن! بيا اينجا وحدت كن!
اما اولش اين چپي كمنيست رو از اين اينترنت بنداز بيرون كه نياد به اين ممد (/mammad/) پول بده كه اينجا چيز بنويسه. اين از پيتزا هم بدتره.
شما بياي بخوني, بگي مملكت بيكاره. بيكاره؟ مگه اين بيل واسه چيه؟ بردار برو زمين رو بيل بزن, سيب زميني بكار. (براي كوكو و كوفتا)

اين بيل بهتره يا اون بيل كلنگتون؟! درسته كه اسمش رو خيلي دوست داره. اما مرده شور اون خودش رو ببره! يا اون بيل چپ كمونيست كه هي مياد ميگه كه بايد تو هر كامپيوتر زن و مرد بايد وحدت كني و من ره بزاري بيام تو؟ اين كاره؟

اين RPG هم - كه اينجا خيلي اومده اما هيش وقت حرف درست و حسابي نزده و من هرچي مي خونم هيچچي حاليم نميشه- مياد هي نظر ميده كه چي؟ اگه بيكاري كه برو كشاورزي. اگر هم تفريح مي خواي برو تيراندازي. اينجا واسه ي چي؟ ول كن اين ممد رو. برو اصلاحات كن خودت ره. از اون امير ياد بگير كه با اين كه آقازاده است, آما خيلي آدامه!

اين برادران غيور هم كه اينا ره نميگيرن ما راحت شيم. اي برادر غيور! تو هم بايد اصلاحات بشي! تا اين جوان مملكت نياد هي بگه كه من با اين وحدت ميكنه, با اون وحدت ميكنه, با مدرسه وحدت ميكنه, با دانشگاه وحدت ميكنه. هي وحدت ... وحدت.از دست اين پسره ما هيش شب خواب نداره.

شما هم حرف من ره, گوش كن. با هيش كس هم نگو. تا دفعه ي بعد كه من بازم تاكتيك به خودش داشته باشه.
نظرات ()



حماسه
- ۱۳۸۱/۱٢/۱۱
سلام
همينطوري داشتم راجع به حماسه فكر مي كردم. اينكه بعضي از اين جماعتِ عوام يا حتي خواص (احتمالاً خواص ِ مغرض!) اونو تا حد كشتن يه نفر پائين ميارن. شايد هم كشتن يه عده, فتح يه سرزمين, گرفتن يه چند تايي اسير, يا همين چيزا. واقعاً كه!
شما فكر مي كنين حماسه چيه؟ يه افسانه؟ يه قصه؟ يه...؟
يه هفته فرصت دارين جواب بدين.(جايزه هم داره. راس مي گم.)
منتظرم.
نظرات ()



تحکم! تفقد! و...!
- ۱۳۸۱/۱٢/۱۱
امروز رئيس قراره محكم حرف بزنه!
شوخي: واي به روزي كه بگندد نمك!
آخه من معمولاً تند مي رم و بقيه ي گروه ملايم ترند. حالا اگه قرار باشه بقيه هم خشونت به خرج بدن, واي واي واي! پس من چيكار كنم؟ (جواب:لنگه كفش!)
اصلاً كار خدا رو مي بينين؟! شب ساعت 10 زنگ مي زنن. به آدم سوژه مي دن!!!
اينبار هم خدا خواسته عذابتون كنه! چون بازم يه حرفي پيدا كردم واسه زدن. اون وقت بقيه ي جماعت نيمه خل و چل (سردسته شون خودم!) مي گن:
-- دارم تو وبلاگم وصيتام رو مي نويسم. (خوب وقتي من مجلس ترحيم شرح مي دم, شمام بايد به فكر وصيتنامه باشين! بعدش هم نوبت اعلاميه س. آخ جوووون!!)
-- حرفي واسه نوشتن پيدا نمي كنم. (برووووووووووووووووووو! اي تنبل!!! شيطونه مي گه...)

-- مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز *** ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
*************
مخاطب شخصي: (بقيه جدي نگيرن)
آقا اينا واسه من شدن گروه فشار!
آخه Email هم زوركي مي شه؟؟!! شما بگين.
بقول nabavionline: از پايين فشار بده از بالا چونه بزن!
شما از بالا چونه هم نمي زنين. (فقط فشار مي دين آخه!!!)
*************
مرض جديد: IT در صنعت خودرو. (يكي نيست به من بگه:به تو چه؟)
نظرات ()



بيچاره سهراب! وقتی من اداش رو در بيارم!
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
اهل تبريزم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم
خرده هوشي
سر سوزن ذوقي
و خدايي كه در اين نزديكي ست
لاي اين كم بوها
پاي آن كوه بلند
مادري بهتر از برگ درخت
دوستاني پاكتر از آب زلال

اهل تبريزم
پيشه ام نرم افزار
گاهگاهي قفسي مي سازم با كد
مي فروشم به شما
تا به آواز حقايق كه در آن زندانيست
دل تنهايي تان تنگ شود
خوب مي دانم
حوض برنامة من بي ماهي ست

اهل تبريزم
طالب درس و كتاب و مكتبم
گاهگاهي به مكانيك سري هم مي زنم
نسبم شايد
به يك ديوانه در آسمان برسد
يا به يك رويا
در اعماق زمين
و در اين وادي
به دنبال كلاغي هستم
كه به طاووس جهان هديه دهم

اهل تبريزم
من در اينجا
من در آنجا
بازهم گم كرده ام
فكري را
كه به بازوي زمان خورده بودش پيوند
نظرات ()



گه خنده زدم گه گريستم
- ۱۳۸۱/۱٢/۱٠
امروز همه خنده بودند و من گريه
همه آواز مي خواندند و من سكوت مي راندم
صدايم گرفته بود
زبانم بند
نگاهم پر از سوال

من ماندم و باز
سرگرداني سخن ها به گلو
بيشه ي شيران همين بود؟
پيشه ي گرگان چه مي شود؟

من ماندم و دل
نه مني باقيست
نه دلي

بازهم هيچ
نخواهم گفت
باز هم پوچ
نخواهم گفت

هنوز هم ماي تنهايي
بهترين ما است
هنوز مست از باده ي فريادم من
هنوز سايه بان بادم من
هنوز هم روسياهم من
هنوز هم راهي راهم من

بدرود
تو اگر مي روي
بدرود
هرچند كه اشگهايم را باز پس ده و ديگر هيچ
بدرود
فقط برو, مرا با اين نم نم تنهايي, تنها بگذار
هنوز هم مايي كه مي خواهم دارم
« با همه مردم شهر, زير باران بايد رفت »

هر لحظه كه نزديك مي شوي
قدم هايت را بر سرم مي كوبي
تو نيز آوازي كه مي خواهم, نمي خواني
مرا سكوت كافي است

برو اما
صدهزار
بدرود, بدرود
نظرات ()



باز آ که اين همزبان هر زمان ...
- ۱۳۸۱/۱٢/٩
آمده ايم تا نيستيِ كاستي ها ببينيم و هستي را گ.نه اي ديگر.
اينجا تنا جايي ست كه صداي آشنا به گوش مي رسد.
اينجا كنج خلوت دنيا از تمام هياهوهاي ساختگي است.
اينجا قطب دلهاست.
ما به اين روز مهمان جايي شده ايم كه از وجب به وجب و گوشه كنارش, خاطره هاي دلنشيني داريم كه همواره در يادهامان طنين افكن خواهد بود.
امروز اينجاييم كه بگوييم: بازهم هستيم و از يادتان نمي كاهيم.
گرچه ما هيچيم و چيزي كم.
اميدواريم كه با ياريتان ياراي پيوستن به كساني را داشته باشيم كه از دل و جان, در راستاي تعالي فرهنگ علمي مدرسه مي كوشند.
....

خدا بگم اين اميرخانِ مديرزاده رو چيكار بكنه! داشتم ميرفتم تو حس! اومد و همه چي رو قاطي كرد. ديگه نتونستم بگيه ش رو بنويسم. اومد و گفت: داري وبلاگ مي نويسي؟ (اي شيطون! زاغ سياه من و چوب مي زدي؟!)

از اولش بگم:
دیروز (پنجشنبه) بازم رفتيم مدرسه.توي سالن همايش, تا وقتي كه رسمي نشده بود, بابچه ها و دبيرها گپ مي زدم. بچه ها كه رفته بودند بيرون, من ماندم و ... .
بعضيا هم گل مي آوردن! كلــــــــــــــــــــــــاس!
آخر سرم, موقع ارائه ي مقاله هاي آخري همه داشتن تو هپروت سير مي كردن يا هم با بقيه حرف مي زدن.

خوب! سرتون رو درد آوردم. ببخشين( يا ببخشين يا هم در برين ديگه!)
باي باي!
نظرات ()



مجلس ترحيم!
- ۱۳۸۱/۱٢/۸
سلام
ديروز يه كاري كردم. امروز صداش در اومد! واسه رامين يه اعلاميه مجلس ترحيم نوشتم!
خواستم بگم: وقتي زنده اي كه هيچ! لاقل بعد مردنت مي توني رو من حساب كني!!! البته بايد ارزون حساب كنم. چون هم رفيقمه(مثلاً, گوش شيطون كر, پاي حسود چلاق!) و احتمالا مشتري مي شه! (يه دوست مثل من داشته باشين واسه شصتاد پشتتون كافيه!)

آي با نمك شدم من. اصلاً يه پارچه سنگ نمكم ديگه, چي ميشه كرد. (حالاااا. هيچ چي نگين بذارين منم دلم به اينا خوش باشه! چيه حسوديتون مي شه؟!)

***********
كلبه ي ما اندرون ابر است و بيرون آفتاب
***********
يه روزي هم ميشه اعلاميه ي منو مي زنن به در و ديوار.( لابد يه بچه بي ادب هم مياد ميكَنه!) نمي دونم اون وقت چي مي گن؟
يكي ميگه: اِ ِ ِ ِ ي آدم زياد بدي نبود.خدا از تقصيراتش بگذره.
يكي ميگه: آخـِـِـِـِـِـِش! از دستش راحت شديم.
يكي ميگه: فــــــــــــــــــــــــــــــاتحه!
يكي ميگه: آدم خوبي بود. اما كاش وصيت مي كرد, يكمي اين حلواها رو بزرگتر مي بريدن!
يكي ميگه: خوب شد, نتركيده مرد.
يكي هم هاي هاي مي زنه زير گريه كه: اي واي, اي واي, حالا كي واسم ... مي خره؟!
يكي ميگه: وضعش چطور بود؟ چيزي ازش مونده؟ باغي, ملكي, ماشيني ....؟

اما يكي شايد باشه كه از ته دل واسم گريه كنه. اگه اونو نگهدارم.

يه بار يه نفر مي گفت: " وقتي يكي مي ميره بايد بخندين! چون به دنيا اومدنش گريه آوره!"
تعدادي از وابستگان و نا بستگانِ پررو! مي رن يه گوشه جمع مي شن و هر هر مي خندن. يعني چي؟ آدم وقتي يكي مي ميره, مي خنده؟ مخصوصاً اگه اون مرده من باشم!

همون وقت اونا اون بالا دارن اينا رو ميگن, من بيچاره بايد زير چند من خاك با اون يكي مخلوقات خدا كشمكش داشته باشم.
************
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار دل چو بستيزند بستانند
(اصلاً چه ربطي داشت؟؟؟!!! يخورده فكر كنين پيدا مي كنين.)
************
نم نم باران,
خاك اين دل را
همچنان
گِل مي كند
پس به ديوار سكوت تكيه خواهم كرد
و سري خواهم زد
به فريادهايي كه پشتِ پردة سكوت, ابدي خواهند شد.
ببار تا بيارايد اين نگين
چشمانِ خسته ي انتظار را

************
حسن ختام:
به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

فكر مي كنم از سهراب سپهري باشه
************
زياد تر بلغور كنم, زلزله مياد! فعلاً بقول خدا-حقيقت-عشق:
يـــا حــــق!
نظرات ()



هر كس به خانماني دارد مهرباني ...
- ۱۳۸۱/۱٢/٧
فريادي از سر شوق
با ديده گشته همدم

آواري از سر غم
بر بازوان شكسته

نيروي ديدن يار
ميداني از شكسته

آغاز اين حمايت
فرياد از شكايت

دست و پا را بريده ام
زبانم را نيز
ديده ها كافيست
براي ريختن عشق در راهت
براي افكندن سر بر پايت

تنهايي من وتو
چه دنياي باشكوهي ساخته است
اگر
ويرانش نكنم

سكوت همچنان مرز گريه هاي من است
و
صدا همچنان پردة عشق مي درد

روزي من هم
فريادي خواهم كشيد
كه بشنوي آن را
اگر هم نپذيري
چه تَرا, چه لن تراني

سوختم از نفسي كه دودهاي شعله اي سركش در خود پنهان مي كند.
و ساختم با سوختنش

هنوز در خوابيم
سكوت بيداري
مي خواهيم
نه صداي حرافي

« دست از طلب ندارم تا كام من بر آيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن در آيد»
نظرات ()



ستاره ها
- ۱۳۸۱/۱٢/٧
دلتنگم ز داغ تنهايي
وقت آن شده تا باز آيي
روح و جانم بيارايي
اي سرور و شيدايي
به ديدارت, دمي بياسايي

ز رازم آگاهي
تو ياور راهي

ماه در پرده نشانند
كاه را سفره گذارند

از لياقت ميهمان
از ذكاوت ميزبان

خورشيد آن نگاهت
پنهان در آسمانت
گريان چو كهكشانت
سيران به بيكرانت
*****************

آي زور زدم يه چيزي بگم!
عجب! مثل اينكه زوركي نيست ها! (اينو به خودم مي گم. شما نخونين!)
حالا...
دارم شروع مي كنم خودم رو كشف كنم!
تا حالا يه كشف كردم: مرض استفاده از علامت تعجب!
بقيه اش هنوز كشف نشده. بايد روزي به بحر مكاشفت فرو رفته و در اعماق آن مستغرق گرديم, تا به معارف وجودي خودمان آب مكشوفات, زنيم. سپس از شما را نيز استعانت جوييم و شوخ از تن باز كنيم.
لكن موزه هايمان دچار از هم گسيختگي گشته اند (از بس به مركب گفته ايم "تو برو! ما مياييم.") و آب به اندروني, نفوذ همي كند و افكار ما را مشوش همي گرداند. از بس دينار و درهم هاي خزانه ي همايوني را صرف سفر به قريه ي كيهاني نموديم, دگر سيم و زري در بساط نمانده تا زخمهاي موزه التيام بخشيم. خداوندگار خود بايد عنايتي شامل حال كند تا رجلان به مصيبتي گرفتار نيامده, فرجي پيش آيد و عوامٌ ناسي يافت شود تا به كدهاي ما كيسه ي زرين پرداخته و به وجهي, وجوهاتمان را رونق دهاد.
****************
اين قسمت رو جدي نگيرين:
از اين دلال جماعت كه چيزي گيرمان نيامد و آزمايشمان مهر شكست بر پيشاني پذيرفت. باشد كه درس عبرتي باشد براي خودمان! كه ديگر كسي را فيلم نكنيم!!! (اي بابا من و فيلم! شايد سريال بود!)
رياست بازي و دلال بازي كه يكجا نمي شه. در نتيجه هردوش مي خوابه!
****************

اينم همينطوري مي نويسم: (ببينين. من شعرم بلدم ها!)

آنكس كه بداند و بداند كه بداند (***)
قاچ شرف از گنبد زرين بجهاند

آنكس كه بداند و نداند كه بداند (*-*)
بيدار نماييدش كه بسي خفته نماند

آنكس كه نداند و بداند كه نداند (-*-)
لنگان خرك خويش به منزل برساند

آنكس كه نداند و نداند كه نداند (---)
در جهل مركب ابد الدهر بماند

از: ابن يمين

آنكس كه نداند و نخواهد كه بداند
آرامش بسيارش ز خريت به كف آرد!
از: خودمان!
*************
بقول خودم: آدم درست و حسابي كه شب (حالا ديگه بامداد!) پا نمي شه بياد اينجا. پس معلومه يه چيزيم ميشه ها!
يكي نيست به شما ها بگه كه: آخه اين قاطي داره, شما ها چي ميگين؟

تركي: ديللر مملكتين ياريسي دلي اولار. اوبيسي ياريسي دا دلي اوينادان!

اميدوارم كه از اون سه ستاره هاش باشين. يا هم بشين!
*************
خدا پشت و پناهتان
نظرات ()



اليور تويست!
- ۱۳۸۱/۱٢/٥
به اين بچه يتيم ها چايي بدين لااقل!
اين رو ناظممون گفت!!!!!

سلام
جاتون خالي, امروز رفتيم مدرسه. آي خنديديم ها! (واسه چي نمي دونم!)
با اين كه تو همين شهرم اما زياد نرفتم تا حالا. آخه دوست ندارم علاف برم و بيام. يه سالي بود نرفته بودم. خيلي از وسايل تغيير كرده بودن. البته اوناييكه مدرسه مون رو ديدن مي دونن كه خيلي اونجا چيه!

قرار شده يخورده بيشتر بريم (مثلاً - اگه رامون بدن)
هركس هم زنگ مي زد با يه شور و شوقي مي گفتم كه تو مدرسه هستيم انگار كنكور داديم از دانشگاه اومديم مدرسه!
فعلاً با اجازه (چون كارتم ساعت 7 تموم ميشه)
نظرات ()



بي كسي در قفسي * قفس پر هوسي
- ۱۳۸۱/۱٢/٥
در هواي بي كسي
رودهاي نفسي
كز صدا پر شده اند
از سوختنند لبريز
از ساختن پرهيز

كلمات را همچنان مي بافم
كه گره كردن آنها شايد
عقده هاي دلم گشايد

اما دريغ از صدايي كه آوازي كه مي خواهم بدهد
« در و ديوار به هم ريخته شان
اي دريغا به برم مي شكند»

كوي آواز پرندگان خالي شده است
به جاي آن
خوانندگان تازه به دوران رسيده اي داريم

قسم به اشكهايي كه از چشم جاريست
هنوز مانده ام
هنوز مي مانم
تا به ديوار فرا روي خودم هم كه شده
تكيه كنم

صدا كافي نيست
سكوت! ياري نيست
فضاي پاكي نيست
هوا همچنان زادگاه طوفاني است كه نسيم را خواهد كشت

شايد از خاك نسيمي گذرد
شايد از سوزش چشمان سحر, باراني

امروز من خواهم آمد
بي من

خداوندا Help me
نظرات ()



روباتيک: تجمع يا تفرق؟
- ۱۳۸۱/۱٢/٥
امان از دست اين جماعت ...
پريروز ديدم كه يه گروه ديگه هم به اسم گروه روباتيك شروع كرده كه آقا ما هم هستيم. حسابي عصباني شدم. به يكي از بچه هاي اون گروه گفتم آخه برادر من! توي يه دانشگاه دو تا گروه مي خوايم چيكار؟ همين كارا رو مي كنيم كه به هيچ جايي نمي رسيم ديگه. يارو كه خبر نداشت من تو اون يكي گروهم (فكر مي كردم رهگذري چيزي هستم كه همين طوري يه چيزي پروندم) برگشت گفت آره راست مي گين. اما اينا هركدوم خودشون رو عالم دهر مي دونن. (به تركي: بيلارين هرسي اوزونه بير باطمان ديلار) منم ديگه چي بگم. رفتم جاسوسي كردم! حالا امروز قرار رئيس گروه رباتيك اينوري تشريف ببند برند با رئيس گروه رباتيك اونوري مذاكره كنند (اميدوارم ذاكره همراه با مصالحه باشه نه مجادله!) خدا به خير كنه.
نظرات ()



خوش قولی از نوع اساتيد!
- ۱۳۸۱/۱٢/٤
سلام
امروز اساتيد معظم قالمون گذاشتن. مني كه بايد تا ساعت 10 شب برنمي گشتم خونه, حالا تشريفم اينجاست.
قرار بود از صبح تا شوم تو دانشگاه مخمون رو بخورن اما:
- يكي نيومد (همين طوري! بقول رامين: كشكي!)
- يكي اسمش را نوشتندي اما تا بحال زيارتشان نكرديم!
كشته ي اين حسرت كز چه رو اي گل
چهره پنهان مي كني از نگاه من
- يكي هم كه كلاً اسمش توي ليست اساتيد نبودندي!
- يكي شم خودم نمي رم! مگه چي ميشه؟
الحمد لله دانشگاه منظم, دانشجوها منظم. ديگه چي مي خواين؟
خدا خيركنه اين ترم مشروط نشم. درسهاي ترم 4و5 رو يكي كردم. استادها هم همش رو مثلا از خوباش برداشتم. وقتي از سال بالائي ها پرس و جو مي كردم, ديدم روي نه واحد بايد زير سيزده حساب كنم. چون اصلاً تو ليستشون نمره ي بالاتر از 13-14 نبود!

امشب پلوي حاجي مي خوريم. دلتون بسوزه!

خداحافظ
نظرات ()



ترس از تن هاي تنها
- ۱۳۸۱/۱٢/۳
من از آن مي ترسم كه
چيدن گل عادت شده است
شنيدن عادت شده است و گوش نكردن
كشتن چيز بدي نيست در اين كنج
خراب كردن راحتتر
يا شايد لذت بخش تر شده است
تنها تن ها هستند
تنها تنها هستند
تن ها تن ها بستند
ليك تنها تن ها بستند
***
دلها دلها خواهند بست
دلها خواهند رست
تن ها, تنها تنها كاره اي نيستند
دلهاي تنها, دلهاي تن ها نيستند
دلهاي سرها هستند و چيزي نيست جز آنها
دلها, سرها, تن ها تنها كلماتند
و سخن مقصود نمي توان گفتن
در اين گفتار نتوان سفتن
***
مستان در اين سرا
هستان در آن سرا

گفتن براي يار
گفتن تنها نيست
مردن براي يار
مردن تنها نيست
اصلاً مردن تن ها نيست
يا رب مرا بميران
يا رب مرا سخن آر
يا رب ...
***
«تو كجايي تا شوم من چاكرت
چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستكت بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت»
خدا را چگونه مي شناسم؟
شما را چگونه؟
مثل همان شبان؟
فقط با دهان؟
***************
!!!! كامپيوتر و الكترونيك و مكانيك و ..يك و ... بس نبود, دارم فيلسوف هم مي شم!!!! يكي به دادم برسه!Please
دستها مي سايم
بر عبث مي پايم
تا به در كس آيد

خوب فيلسوف بازي بسه. كارت تموم مي شه و خرجم زياد!!
تا يادم نرفته:
اينم مجسمه ي آزادي كامپيوتر زده!

نظرات ()



خواندن و ماندن
- ۱۳۸۱/۱٢/۳
به اين درگاه عارف را چو مي خوانند مي رانند

ما آهسته آهسته
دور مي شويم و نمي بينيم
مي بينيم و سكوت...
مي گوييم و خروش...
مي گرييم و سروش...
ديده و كلام به هم مي آميزد و شعله اي سركش بر مي خيزد كه دودش عاقبت كاغذ را به نم نم لذت بخشي -كه عادت دارد به آن- مبتلا خواهد كرد.
پس سخنها گنگ خواهد بود
و حركات نامعلوم
نگاهها پر افسون

آهسته برانيد
جاده لغزنده است

تابلوهاي راهنمايي
راه نمايي
راهِ نُمايي

اصلاً چرا تابلو؟
- شايد گواه بر گفتن باشد
- بسيار واضح مي خواهد بگويد آنچه كه لازم است گفته شود.
- مي ايستد و مي گويد برو
- مي ماند تا بگويد بايست
ديدن تابلو گواه بر رفتن در راه صحيح است؟
فكر كن!
بهتره بگم:
فكر نكن! اصلاً فكر رو مي خواي چيكار؟ مگه احساس نداري؟

عشق چون آيد برد هوش و دل فرزانه را
دزد دانا مي كشد اول چراغ خانه را

اي آهوي وحشي
كز من گريزاني
در ديده پيدايي
در سينه پنهاني
شور آفرين چون مي
شيرين تر جاني
باغ شكوفايي
جاني و جاناني

باز آ كه اين همزبان
هرزمان
چشمي به ره دارد
خواهد كه محبوب من
خوب من
پيمان نگهدارد
من تا تورا دارم
با تو وفا دارم
پيمان شكن يارم
پيمان نگهدارم

اي پري
مي بري
دل را به افسونگري
بس از اين دلبري
شاد و غزل خواني
ماه در افشاني
محبوب خوباني
به خدا
به خدا
مستانه مي راني
به كجا
به كجا

از اين كه حرفام زيادي قاطي پاطيه معذرت مي خوام.
خوب تعريف وبلاگ هم ايجاب مي كنه كه ويرايش نكنم.
بهتر! خودتون ويرايشش كنين. (بيكارين ها!)
اصلا چرا نشستين اينارو مي خونين؟
يا شايد هم نمي خونين. فقط نشستين دارين تماشاش مي كنين.
شايد هم مي خواين ببينين كجاش ايراد داره. گير بدين!
شايد...
آخه همه اكثرا واسه اينها يه نوشته رو مي خونن!!؟
البته من كه مي گم همه منظورم از همه: مساحت بين دو دايره ي هم مركزه. يه دايره اونايي كه از خودم ميشمرم. دايره ي ديگه اونايي كه ادعا دارم مي شناسمشون. اونايي هم كه نمي شناسمشون: خوش به حالشون.
خداحافظ
نظرات ()



علامه محمد تقی جعفری
- ۱۳۸۱/۱٢/٢
شب و سحر بنام تو ترانه مي خوانم
به شوق يك سلام تو هميشه مي مانم

خدايا بعضي از بنده هات تو چه عالمي سير مي كنن؟
جريان زير رو خوندم. همه ي موهاي بدنم سيخ شد.

اين اتفاق در دوران طلبگي علامه جعفري در نجف رخ داده است: (نقل از كتاب ابن سيناي زمان آن هم نقل از روزنامه ي رسالت)

« در بعد از بسيار گرم يكي از روزهاي تابستان با تني چند از دوستان در يكي از اتاقها از شدت گرما به سايه اي پناه برده بودند. چون نه پنكه اي بود و نه كمترين بادي مي وزيد.... يكي از دوستان مي پرسد كه "صادقانه بگيد بين وصال يك پري چهره ي داراي مكنت و مال و.. و زيارت جمال حضرت علي (ع) كدام را مي گزينيد؟" هركس جوابي مي گويد و ... بالاخره از آقاي جعفري مي پرسند: "جعفري تو كدام را انتخاب مي كني؟" ايشان هم در جواب مي گويند زيارت جمال اميرالمومنين. پس از كمي گفتگو بحث عوض مي شود. بعد از مدتي استاد جعفري احساس غير عادي مي كنند فلذا به اتاق خود مي روند. پس از كمي برمي گردند. دوستان ايشان كه اوضاع دگرگون شده ي ايشان متعجب گشته بودند. علامه مي پرسد:"آيا شما به آنچه مي گفتين رسيدين؟" خوب دوستان هم مي گويند:"نه اين فقط يك شوخي بود" اما علامه مي گويد :"من رسيدم" با اين سخن ايشان, سايرين هم منقلب مي شوند.»
اين اتفاق را از زبان كسان ديگر هم شنيده بودم اما ... ولي وقتي تو اين كتاب خوندم و از يكي از دوستان نزديك علامه نيز شنيدم,...
خدايا اينا كين؟ من كيم؟

«تو نسيم خوش نفسي من كوير خار و خسم
گر به فريادم نرسي من چو مرغي در قفسم
تو با مني اما من از خودم دورم
چو قطره از دريا من از تو مهجورم»
اگر تو نگيري دست دلم دگر كه بگيرد؟

اگه شما باور مي كنين كه هيچ. اگه باورم نمي كنين بازم هيچ.

خدانگهدار و ياورتان
نظرات ()



ديدار يار ديدن
- ۱۳۸۱/۱٢/۱
داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن *** در كوي او گدائي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود ليكن *** از دوستان جاني مشكل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ *** وانجا به نيك نامي پيراهني دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن *** گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار *** كاخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت كز اين دوراه منزل *** چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گوئي برفت حافظ از پادشاه يحيي *** يارب به يادش آور درويش پروريدن

ضرب المثل جديد: چتيدن کی بود مانند ديدن!
نظرات ()