• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • فرنگ رفته
  • آتش و بیهودگی
  • دیروز و امروز
  • بازهم خوشبختم!
  • من و تو
  • دو ورق از خاطرات
  • «زندگی با خوب و بد طی میشود»
  • «نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد»
  • جمعه ها وقت غروب خورشيد..
  • دلتنگی های يک خداحافظی
  • چشمانی لبريز - دلی پر - اندوهی دلچسب!
  • روزهای بارانی من
  • روبسوی دریا
  • فی طلوع اللیل!
  • پازل روزمرگی های من!
  • آسمان دل دریایی!
  • یادی از آرزوی آزادگی
  • خوشه ای بنام زمان!
  • فصل نو
  • هم دوست و هم بيگانه
  • داغ و درد است همه نقش نگار دل من
  • بين ز کجا تا به کجا می رويم!
  • هرچه دارم...
  • کاروان رفت و تو ...
  • تا نفس بود، دريغا همنشينت خار و خس بود
  • ای قوم به حج رفته کجاييد؟
  • دل، پول، شهرت
  • بيگانه اگر می شکند حرفی نيست
  • کاش می مردم
  • عروسي
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • خرداد ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • دی ۸٦
  • آبان ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • تیر ۸٦
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • مهر ۸٥
  • اردیبهشت ۸٥
  • تیر ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



سعید، صدای سکوت
خنده چيست؟
- ۱۳۸٢/۱/۳۱
اميدوارم كه بهتر شود
بهتر از آنكه بود
يا حتي بهتر از آنكه قرار بود كه فردا باشد
چه بسا مهترها
چه زيبا شده اند كهترها
دريغ
جهان باز هم مي گردد
به تصور سكون بر رويش ايستاده ايم
زمين مي گردد و همه چيز را نشانمان مي دهد
مي مانيم و مي بينيم

شايد آنان كه نمي مانند بهتر ببينند
باز هم شايد
باز هم شايد
شايد كه بگردد اين زمين
زميني كه گرانش را هر روز بر سر خود مي زند
اما اين سنتي ست الهي
زمين طلاقمان نخواهد داد
بايد خود برويم
بايد ما را هم ببرند
رو به آن پنجره ها كه آواز بلبلان غرق در سكوتش است
رو به آن وسعت بي پايان و بي واژه

زمين سبز
زمان در راه مانده
ما هم مي رويم
شايد به يك رويا
ديدگان را شسته ايم, مي توان ديد
افتادن تكه ي زخمي از درخت
كه نويد بهار را مي دهد

آه!
بهار!
چه زيبا, چه رويايي و دلچسب بود

نه!
پاييز!
چه برگ ريزاني بود و چه دلچسب ترين
اما تنها چند روزي كه گذشت
نمي دانم شايد بازهم تكرار شود
هر زمان كه كتاب يادگاريهاي ذهن ورق مي خورد

« چه خوشست صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن
به رخت نظاره كردن, سخن خدا شنيدن»

ببين چه مغموم اسيريست كز پناه تو گريخت
چه مغموم!
جرمم اين است كه دوست مي دارم دوست
جرمم اين است كه به يك نگاه دل مي سپرم
با هزاران سكوت نيز عقب نخواهم رفت

«در دل من چيزيست
مثل يك بيشه ي نور»
********************
ببخشين كه ......
شايد زياد بلد نباشم حرفاي خوب خوب بزنم. راستشو بخواين فقط تو نوشتن يه جورايي احساس مي كنم كه خودم رو خالي مي كنم. اميدوارم اين خالي كردن, دل شما رو پر نكنه. نمي دونم چرا موقع نوشتن اينطوريا ميشه.

ديروز به هر صدايي
مي زدم خنده
مردم همه به مسخره مي نگريستند
من نيز به آنها! فقط در پاسخ!

*******************
مثل اينكه مخ اينجانب رو Lock كردن! امير ازم متن خواسته اما اصلاً اين چند روزه نتونستم بنويسم. گاهي وقتا مي گم كه بابا ميريم كار كنيم بريم! اين كه متن نوشتن نمي خواد! مي خواد؟!
بچه مكانيكو چه به ابديات؟!
*******************
واسه اينکه بيشتر اول بشين! من مطلب بيشتر می نويسم!
نظرات ()



صدای سخن عشق!
- ۱۳۸٢/۱/۳٠



نظرات ()



دو قدم مانده به گل
- ۱۳۸٢/۱/٢٩
سلام!
1-نمي دونم اين روزا چطور شده, همه شكيدن! از اميرخان مدیرزاده و آقا ايمان و عاطفه خانوم گرفته تا پدر و مادرم! فقط مونده كه رامين,سينا و ضيا هم شك كنن. داداش مهدي كه جاي خود دارد!

2-نمي دونم چرا اينطوري ميشه! اما خوب كامل كامل نمي دونم هم نيست. چون وقتي دلم ميگيه مي نويسم,واسه همين هم انتظار ندارم كه شاد بنويسم. هر وقت هم موقع شاد بودن مي نويسم, احساس ميكنم كه خراب كردم.

3-من تا حالا نتونستم برم وبلاگ خالي (علي آقا) نمي دونم چرا نميره؟!

4-مي خواستم بگم اما نميگم!؟

5-فكر مي كنم اگه عوض برنامه نويسي,تايپيست بشم موفق ترم! بابا چه خبره! سي چهل هزار تومن دادن واسه يه جزوه!؟!؟ منم مفتكي مي شينم تايپ مي كنم. (بازم بگين خسيسم!)

6- عطر بهار نارنج, شيدا شده! نمي دونم چرا وقتي آخرين يادداشت ايشون رو مي خوندم, احساس بدي داشتم؟! شايد افطارش صداي سكوتي باشد!

7- خداي خوب ما بازم همون خداست. هر چند كه امروز تير خلاص هم نصيبم شد. اَه چيكار كنم؟ حالا اگه بازم بنويسم ميشه غمگين!

8- (خودسرانه) ميگم: آقا سينا ملقب به هزار و سيصد و شصت و دومين رابين هود جهان! هركس ازش بازديد كنه و نظر بده و هي Refresh كنه! بعد از اينكه آقا سينا يه چند واحد رو هم پاس كرد و يه مطب زد, حسابي اسم در كرد همه جا! اونوقت ميتونه بره بدون حق ويزيت همه ي دندوناش رو تخم طلا اي واي نه دندون طلا بكاره.

9- لوگو چطوره؟ راستش وقتي زدم تو وبلاگ و نيگاش كردم, ياده++ Java افتادم!
۵/۹ - موزیک متن هم گذاشتم!
10-يه كاراي زير دريايي دارم مي كنم!
The END.-شب خوش!

**************
دو قدم مانده به گل
پايم در بوته اي زيبا به دام افتاد
چقدر چنين بوته ها بودند كه له كردمشان!
اما اين چنين خوشبو گلي را
نتوانستم بشكنم
و نه ببويم
«ما نيستيم از اهل اين عالم كه مي بينيد»
تافته ي جدا بافته هم نيستيم.
از مردم همين اطراف
شايد كمي آنطرف تر
كه غريبه اي افتاده بود



نظرات ()



ديگر زمانی نمانده
- ۱۳۸٢/۱/٢۸
طنين صدايي كه با خودت حرف ميزند. با خود, با ضمير درونيت, با تمامي جهاني كه در درون خويش ساخته اي يا ساخته اند, تمامي نرم افزارهاي شبيه سازي در مي مانند, تحليل به روش المان محدود, المان نامحدود و هزار بازيچه ي ديگر مادي جايي ندارند, تنهاييت را ميابي. ديگر بود و نبود يك دنيا اطلاعات مزخرف به دردت نخواهد خورد. علاقه ات به همه كس و همه چيز تمام خواهد شد. تو مي ماني و خودت. زيبايي هاي كلامت و يا زشتي هايي كه در خاطره ها نقش بسته اند, با تلنگري در اذهان همه فرو خواهد ريخت. اين ديگر چه صيغه ايست؟
دنيا را پايان يافته ميابي. دنيايي كه عمرت را به پايش گذاشته اي, در لحظه اي بهتر از تو را يافته و تو را رها كرده است. خودت مانده اي و كوله باري از تجربه هايي كه هرگز ديگر به كارت نخواهد آمد.
از خوبي كردن بدي كردن از عشق ورزيدن از انتقام گرفتنت از دل سپردنت, همه و همه در يك سبد جمع شده اند. ديگر زماني نيست.

«چه كسي بود صدا زد سهراب!
كفشهايم كو؟»
نظرات ()



همه بودند بجز من
- ۱۳۸٢/۱/٢٧
نگران ديروزم هستم
مبادا كه خرابش بكنم
مبادا كه با جرم و جفا كم بكنم
ذره اي از عطر گلي را كه نشان از تو دهد
سرچشمه آبي كه مي خوراند چشمه

«اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يك دم عمر را غنيمت شمريم»

مي خواست بگويد سخني
اما
صداهايي در گوش
ساكتش كرد
نگفت

روح آشفته ي ابري ولگرد
به هرجا كه رسيد
باريدن ننگش آمد
نباريدن را هم رنگ ديد

اينجا همه نزديك تو هستند
تنها من دورم
همه مي بينند تو را
تنها من كورم
همه مي شنوند صداي پايت را
باز هم بي نورم

«نه شگفت اگر بگويي كه مرا نمي شناسي»
نظرات ()



چه عجب دنيايی ست!
- ۱۳۸٢/۱/٢٧
مرا امروز حالي ديگر بود
گرچه غمگين بودم
دست خنده, آرام نوازش مي كرد
چه عجيب است جهان
و چه مقدار خدا نزديك است!

جمله اي كه با خودم مي كشم هر روز:
« از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشي ها كم نيست»

مي سپارم از كفم
اختيار را در باد
مي كند طوفاني
آنكه شايد خود نيز
آگاه نباشد
كه چه ها مي كند هر روز به سيماب دلم

تاب آن نيست كه هر فريادي
بشكند دامن مفلوك سكوت
وقت آن نيست كه با هر يادي
افكند پردة پيش روي افكار, به لب
نظرات ()



چه حسرتی ست که مانده در دلم؟!
- ۱۳۸٢/۱/٢٦
دوردستها صدايي بود
به دستم سلاحي بود
دوردستها آشنايي بود
دوردستها هم صدايي, هم نوايي بود
دوردستها را در نَوَرديدم

ليك حالا:

سكوتي بيش نيست
صلاحي بيش نيست
نيازي بيش نيست
همچنان سكون و سكوت جاريست

چه خوب بود, هركجا باشي كه
دلت آنجاست
همدلت آنجاست
رهنمايت آنجاست
چه خوب پاييزي بود!
و چه خوب برگها مي ريخت
چه بهاري شده بود
و چه باراني بود, چشمان ما

ليك حالا:
مانده ام در حسرت يك شب از آن دنياي بي پهنا
مانده ام در غبطه ي ساكنان آن كوي زيبا

به معناي واقعي كلمه: مانده ام
كسي نيست كه به فريادم برسد؟
يا محول الاحوال
*************
«در دل من چيزيست مثل خواب دم صبح»


نظرات ()



آرامش و طوفان آشفتگی!
- ۱۳۸٢/۱/٢٦
ديشب از دست خودم آشفته ترين بودم
كه چرا از دست تو اينقدر آشفته نشستم؟
بگذاريد دمي پنجره ها بسته شوند
بگذاريد دمي نور شمعي همه را سير كند

رو به ديوار تنهايي و سر سكوت
همه از آغاز بهار مي گفتند
و من از رويش برفها در پائيز!
چه زيبا بود خورشيدش
و چه بي رنگ مهتابي داشت
آن شب خسته
از اين همه در به دري

«غم اين خفتة چند,
خواب در چشم ترم مي شكند»

شايد امروز
شايد فردا
شايد هم روزي از ايام خدا
نگران تنهايي خويش باشيم
هنوز آغاز راه را به خودش مي سپرم.

چه كسي ميداند؟


نظرات ()



زندگی چيست؟ مردن؟
- ۱۳۸٢/۱/٢٥
زندگي را ما مي خوريمش هر صبح
مي دوانيم تا پيش خورشيد
مي بريمش در ته چاه
يا كه افراشته بر پنجرة عشق
مي تكانيم آنرا

زندگي گهوارة رشد بشر است
زندگي روزنه اي از تاريكي ست
زندگي سحر يك روز است
زندگي ريل گذر از عمر است
زندگي آغاز است
زندگي پايان است
زندگي را ما
به خودش مي ماليم
تا كه از ريختن گرد و غبارش بهره اي برگيريم

زندگي پرچم اشراف زمان است بر انسان
زندگي «ولعصر» را هر روز
مي خواند در گوش

زندگي آغاز يك راه دراز بود.
همين؟!
**************
توصيه ي ايمني: از برق و گاز و جن! دوري كنيد. حتي اگر تبليغات وبلاگ من باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نظرات ()



شايد که در راه آمدم پيشانی غبار آلوده ی عشق,سراغم
- ۱۳۸٢/۱/٢٤
در اين گم كده ي بي مرز
در اين دنياي خون پنگان
در اين وحشت كه مي ماند ز روياي نگاهش به ياد
و در اين ذلت از پا فتادن
و در اين منظره ي اعظم بي پاياني حق
و در اين پرده ي بي نغمه و ساز

مي زنم اين داد
كه بيداد به خشم آمده از اين همه داد

ميروم راه
كه شايد دور شود از من
راز آشفتگي و چشمه ي فرياد سكوت
ميزنم ساز
كه رقصند به آن سوختگان و اسرا

روزها ماندند در پشت آفتاب
ماه هم پرده ي شب را به كابينش بَرَد

مانده و درمانده و مفتون از اين شيحه ي اسب نگار
كه به آواز غم آلود صبا گرديده رام

سوخته از درد سيليهاي طوفاني
كه چراغ عقل را در گور زنده زنده دفن كرد

بگذر ز من اي همدم شبهاي طوفانيم, بگذر
شايد كه در راه آمدم پيغام ياری
نظرات ()



مشق سکوت من برای امشب!
- ۱۳۸٢/۱/٢۳
من و اين نامه و آغوش حضور
من و اين آينه و مرگ ريا
تو و آن كشتي و آن صبوح عشق
تو و آن مشق سكوت
من و اين ناي پر آواز و سكوت

خدايا بي نصيبش ماندم
بي پناهم مكن
خدايا بي قرينش ماندم
دورتر ز فراقم مكن

همه شبها به اميدت
همه اوقات به يادت
همه در راه وصالت

اما نه!

رنگ, بي رنگ!
آنهمه گفتِ خالي
آنهمه عشق واهي
آنهمه رو سياهي
چه كنم؟
در به درِ كوي نگاهت هستم
ليك هنوز هم ز آواز و صدايت مستم
من اگر نيكم اگر بد
همه از لطف تو بود
من اگر مانده ام و ميمانم
همه از سكر تو بود

******************
ندانم عاشقم مستم چه هستم؟!
نظرات ()



دل نيست که! ...
- ۱۳۸٢/۱/٢۳


آه
دل
مــــن
مي خواهد
به پـــُرشـــدن
لحظه ها فكر كند.
به دميـــدن روح
خـــــــــــــدا
فكر كند.
دل مــــن مي خواهد
بشكند بــند سـكوت.
دل مـــن مي خواهد
كه به فرياد رسد اين
همه عقده هاي حلق.
دل مـــن بـاز بـخــواند
صـــداهاي ســكوت از
بيان سعيد. دل مــــن
گــمــــشـــده اســت.
دل من پيدا نيســـــت. دل
مـن با رفتن از كويش مانده آنجا. جاي مـن
ايــــنجا نيست. دل من ايــــــــــــنجا نيســـت.
« بـــــــا همــــــه مردم شهر زير بـــــاران بايد رفت »
« دورهــــــــــــــــــا آوايــــي ست كه مرا مي خواند »

نه به آبـــــــي ها دل خواهم بست,نه به دريا پريـــاني كه سر از آب به در مي آرند

نظرات ()



يك تصميم!
- ۱۳۸٢/۱/٢٢
شايد خيلي وقتها به اصلاح كردن محيط اطرافمون فكر كنيم. يا شايد هم شهرمون, كشورمون يا حتي دنيامون. اما من دارم يه تصميمي ميگيرم(البته نه مثل اين آرمان خان كه با آنتن تصميم ميگره! البته تصميمش خوب بود. ولي مال من آنتني نيست!) شايد بهتر باشه اينطوري فكركنم: اول خودت رو اصلاح كن! جامعه و ... پيش كش! اونا خودشون اصلاح ميشن.
بعدش به اين توجيه منطقي رسيدم كه: اگه همه ي مردم جهان بخوان همه ي دنيا رو اصلاح كنن چه اوضاع و احوالي راه ميفته! اما اگه ده بيست درصد مردم جهان خودشون رو بخوان اصلاح كنن, چقدر خوب ميشه!
واسه همين هم مي خوام اينجا كمتر بنويسم.(چه ربطي داشت؟!) اگه شيطون گولم نزنه! بدقول نشم! خوش به حالتون ميشه نه؟ از دست اين حرافي هاي من هم راحت ميشين!

*************

آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد
*************
از همه تون خیلی خیلی ممنونم.
*************
پاينده,استوار و ثابت قدم باشيد
ياارحم الراحمين و يا اكرم الاكرمين
نظرات ()



گرچه دستها خاليست,هر درد را درماني ست!
- ۱۳۸٢/۱/٢۱


دردم از يار است و درمان نيز هم
باده نوشان مي فروشان نيز هم
بوي باده مست مستم كرده است
نام باده هست هستم كرده است
روي رويا رويش رويايي است
نام دريا پويش دريايي است
نازروي ودل چودريايي است
باده ياران و جهان غوغايي است

نظرات ()



سكوت
- ۱۳۸٢/۱/٢٠
سکوت صدای گامهايم را باز پس ميدهد
با شب خلوت به خانه مي‌روم
گله‌اي كوچك از سگ‌ها بر لاشه خيابان مي‌دوند
خلوت شب آنها را دنبال مي‌كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي‌شويد

من او را به جاي همه برمي‌گزينم
و او ميداند كه من راست مي‌گويم
او همه را به جاي من برميگزيند
و من ميدانم كه همه دروغ مي‌گويند
چه مي‌ترسد از راستي و دوست داشته شدن، سنگدل برگزيننده دروغ‌ها
صداي گامهاي سكوت را مي‌شنوم
خلوتها از باهمي سگ‌ها به دروغ و درندگي بهترند

سكوت گريه كرد ديشب
سكوت به خانه‌ام آمد
سكوت سرزنشم داد
و سكوت ساكت ماند سرانجام

اخوان



***************
ايمان جان ممنون!
نظرات ()



شبانه!
- ۱۳۸٢/۱/٢٠
شبها مرغ لب بسته منم
دلشكسته منم
تا سحر بيدارم
...
برنخيزد از من هاي و هويي
...

نمي دانم ز كجا دل من اين گونه ميان دو ديوار ميماند. نه صدايي مي تواند بر آرد و نه به فريادي گلوي خود تر كند.
هنوز هم لبان و زبانم نامردانه جلوي نفسهايم را مي گيرند.
نفسهايي كه با خروج از دهان مي توانند فرياد يا حداقل آهي شوند و سبكترم نمايند & بيرحمانه چنان دفع مي شوند كه فقط دي اكسيد كربن با خود مي برند. همين؟! براي اين نفس مي كشم؟! صدسال سياه هم نميخواهم اينگونه نفس بكشم. فقط مي خواهم با اشك چشمم تمامي آرزوهايم را در ذهن مرور كنم. چه دنياي زيبايي مي شد اگر ... .
تا حالا نوشته هاي خودتون رو خط زدين؟ انگار به خودتون مي خندين! يا شايد هم براي خودتون گريه كنين.
چه بيهوده سخنها گفتم و خود نيز به آنها خنديدم. اما خوب, گفته بودم! دلم مي خواست هزار سال هم كه شده چيزي از رفتار اين مردم خوش ظاهر و بد باطن نفهمم تا آسوده تر به خودم فكر كنم. اينجاست كه با خود مي گويم:«ما در سياهچاله ايم» اكنون كه گرد خواب روي همه چيز و همه كس پاشيده اند, بيدار مانده ام تا حرفهايم را با كاغذ در ميان گذارم و اشگهايم را بر روي خطوطش بريزم.
جانا به خرابات آ تا لذت جان بيني
**********
اون حرفا رو ديشب نوشته بودم. اما اگه تو كامپيوتر مي نوشتم مشتم وا مي شد! آخه يك فرد بسيار بسيار بسيار محترم اما يكمي فضول داره زاغ سياه منو چوب ميزنه! واسه خاطر همين هم نتونستم اينجا بنويسم و موند.
**********
امير خان! يا همون امير جان! بابا من از دست شماها ناراحت نيستم! اِ زوركي ميگه ناراحتي!؟
نظرات ()



شکست هم در کنارت ارزشی ديگر داشت
- ۱۳۸٢/۱/۱٩

ديدي چگونه سكوت شكست؟
ديدي چگونه صدا شكست؟
آري سكوت, صدا شكست.
بشكن به نغمه ي نايت سكوت عشق
بنگر به ناله ي افتاده در بهشت
سوي گران منزل ديدگان شتاب
ببوي گلهاي خوش بهاي عشق


باشد روزي كه شكست بشكند
روزي كه تيغ صدا مهر سكوت وا كند

نظرات ()



يکی مانده - يکی رانده
- ۱۳۸٢/۱/۱٩
يكي را دوست مي داري
يكي دشمن
يكي را پرتو انوار
يكي در كنج تاريكي
يكي پرواز آرامش
يكي آغاز بي هنگام
يكي رويارويي عشق ست
يكي فرمانده غوغا
يكي آزادي روح است
يكي در بند بي پايان
يكي بوسه از لب نوشت
يكي درمانده از دنيا
يكي بيهوده را دشمن
يكي دوست را خصم است
يكي رفته ز دامانم
يكي مانده به درگاهت
عجب دنيايي!
صد عجب عقبايي!
نظرات ()



با مرغ پنهان (مرگ رنگ)
- ۱۳۸٢/۱/۱٩
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !

چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟

در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟

*********
حالا حتماْ میگین ول کن این مرغا رو!
نظرات ()



بياييد
- ۱۳۸٢/۱/۱٩


یکی از زيباترين اسمهای خدا را به مردمانش هديه دهيم:
سلام

نظرات ()



در کجا هستی؟
- ۱۳۸٢/۱/۱۸


در كجا هستي نهان اي مرغ ! زير تور سبزه هاي تر يا درون شاخه هاي شوق ؟ مي پري از روي چشم سبز يك مرداب يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟

نظرات ()



طی الارض
- ۱۳۸٢/۱/۱۸
مفتون گشتم از سايه ي زيباي رخت كه بر زمين افتاده بود. به دنبال سايه مي رفتم تا آنكه تاريكي شب دنيازدگي سايه ي تو را از من گرفت. گرچه احساس مي كنم كه سحر نزديك است, اما سپري كردن اين شب دراز دل سنگي مي خواهد. من ندارم. چاره ي تمام كارها از دستم در رفته. ديگر نه آن مفلوك سابقم. كودكي هستم كه در ميان راههاي زمين, با هواپيما سرگردانم. نه از پرواز چيزي مي دانم و نه از فرود. گاهي فقط سقوط مي كنم.
نظرات ()



باشد که دورم از ديار
- ۱۳۸٢/۱/۱۸

هنوز هم چشم گريان و روی پريشان

نظرات ()



با كه بگويم كه فقط ياد تو همراهم است؟
- ۱۳۸٢/۱/۱۸
مي كشم ناز
مي كنم پرواز
مي خورم ناله
مي دهم آواز
مي خورد چو هوا ناله هاي مرا دم نمي آرم
نشنود سخنم يار دير كهنم خم نمي آرم
بشنوي تو اگر خنده هاي مرا غم نمي آرم
رو چو نمود او بدين درگاه دم به هم نمي آرم
غم نمي آرم, دم نمي آرم
پس آتش خاموشيم را با كه بسوزم؟
نغمه هاي حال و روزم را با كه بگويم؟
نظرات ()



دنيا سرشار از ناگهان هاست.
- ۱۳۸٢/۱/۱٧
آنچه بر آن تكيه داشتم و برپايه اش مي ايستادم, چنان از همراهيم بازمانده كه خود نيز حيرانم. و آنچه كه روزي حقيرش مي پنداشتم, چنان ذليلم نموده كه به يك اشارت دگرگونم مي كند.
**************
دل را توان آن نيست كه باز بار فراقت حمل كند. دل را در پناهت فراغتي نيست و فقط قرابت خواهد.
بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان
نظرات ()



چينی تنهايی هنوز سالم است. اما درون ...
- ۱۳۸٢/۱/۱٧
مي گويند :
«به سراغ من اگر مي آييد
نرم و آهسته بياييد
مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من»

اما نرم و آهسته آمد, چون شوريده و ديوانه ام ساخت, رخت بربست و رفت. حالا من مانده ام و چينيي سالم اما پر از شكسته.

**********************
مي بيني كه چگونه اسباب خنده ام ساخته اي؟
جواب نه اي تو هرگز بر نمي گردد؟
باز هم به اميد ارديبهشت خواهم ماند.
حتي اگر صدبار هم براني بازهم خواهم ماند.
نظرات ()



امان از مردم چشم و مردم روزگار!
- ۱۳۸٢/۱/۱٧
(مربوط به جريان اولين روز كاري!)

يكي از دوستان بخاطر اينكه من مالباخته رو دلداري بده! يه جرياني مطرح كرد. منم اينجا ميارم تا درس عبرتي باشد براي سايرين(اميدوارم بدآموزي نداشته باشه!):
يه روز يه چند نفري ميرن مغازه ي يه بابايي واسه خريد(مثلاً) آقا از اين بده از اون بده ...
بعد كه تموم ميشه يارو نيگا مي كنه به ساعتش و ميگه: اي واي ديرمون شد. آقا اينا رو زود حساب كن ما بريم. مغازه دار هم حساب ميكنه و ميگه 150 هزار تومن شد. اينا هم يه چك تراول 20 هزارتومني در ميارن و ميدن. بعدش هم ميگن ببخشين كه خرد نداشتيم. اگه ميشه پنجاه تومن بقيه اش رو زود تر بدين ما بريم. يارو صاحب مغازه هم كه عجله اي اينا رو ميبينه خودش هم هول ميكنه و اصلاً نميبينه كه 200 هزار تومني نيست! خلاصه بعد از اينكه مشتريها ميرن, اين آقا هم پاميشه ميره بانك چك رو خرد كنه. وقتي تحويل دار بانك بيست هزار تومن ميزاره جلوي آقا ...
************
يكي به اين راننده هه نيست بگه: اخه سكه يه تومني رو واسه چي نگه مي داري؟ اينطوري به اقتصاد وبلاگ نويسا لطمه ميزنن ديگه. راستي يكي از بچه ها مي گفت ببر بده به موزه!
نظرات ()



عطر پاك نفست در دلما آشوب ها را از جا مي كند
- ۱۳۸٢/۱/۱٦
غم فشرده ناي مرا
نشنوي تو صداي مرا؟
دست من به دامن تو
زمانه بسته پاي مرا
****************************

ما را خدا بهر چه آورد؟ بهر شور و شر!
ديوانگان را مي كند زنجير او ديوانه تر
اي عشق شوخ بوالعجب, آورده جان را در طرب
آري درآ هر نيمشب بر جان مست بيخبر
ما را كجا باشد امان از دست اين عشق آسمان
مانده ست اندر خركمان** چون عاشقان زير و زبر
اي عشق خونم خورده اي صبر و امانم برده اي
از فتنه ي روز و شبت پنهان شدستم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم از جان كجا پنهان شوم؟
گر در عدم غلتان شوم اندر عدم داري نظر
ما را كه پيدا كرده اي, ني از عدم آورده اي؟
اي هر عدم صندوق تو اي در عدم بگشاده در
هستي خوش و سر مست تو, گوش عدم در دست تو
هر دو طفيل هست تو, بر حكم تو بنهاده سر
كاشانه را ويرانه كن فرزانه را ديوانه كن
و آن باده را پيمانه كن تا هردو گردد بي خطر
اي عشق چست معتمد, مستي سلامت مي كند
بشنو سلام مست خود, دل را مكن همچون حجر
چون دست او بشكسته اي, چون خواب او بر بسته اي
بشكن خمار مست را بر كوي مستان برگذر

** خركمان: فكر نكنين خري كه كمان مي برد! نه بابا: كمان بزرگ.
************************
قابل توجه بعضی از خوانندگان و نوازندگان وبلاگ:!!!
Mr راننده تا پول رو داد گذاشت تو دنده و دِ برو كه رفتيم!
بعدش هم خوب فداي سرم.
نظرات ()



اولين روز کاری!
- ۱۳۸٢/۱/۱٦
اولين ضايع کاری سال ۸۲:
امروز يه راننده تاکسی به جای ۱۰ تومنی سکه ی ۱ تومنی داده !
نظرات ()



بيا بخوان ترانه اي به گوش جانها
- ۱۳۸٢/۱/۱٦

اين شعر يكي از شعراييه كه خيلي دوست دارم. مي خواستم تقديم يه نفر كنم اما ديدم حيف اونكه اينا رو نمي خونه. (سروده ي آقاي شفيعي كدكني)
*******************
بخوان بنام گل سرخ در صحاري شب
كه باغها همه بيدار و بارور گردند
بخوان دوباره بخوان تا كبوتران سپيد
به آشيانه ي خونين دوباره برگردند
ز خشكسال چه ترسي؟ كه سد بسي بستند
نه در برابر اب
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور
تو خامشي كه بخواند؟
تو ميروي كه بماند؟
كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند؟
زمين تهي ست ز رندان
همين تويي تنها
كه عاشقانه ترين نغمه را دوباره بخواني
بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حديث عشق بيان كن
بدان زبان كه تو داني
نظرات ()



عجب تعطيلاتی بود!
- ۱۳۸٢/۱/۱٦
امروز جمعه 15 فروردين 1382 هست و الان ساعت 9:44 شبه. من موندم و يه دنيا تنهايي. بدجوري دلم گرفته. اين كارت صاحب مرده هم بد موقعي تموم شد. حوصله ي هيچ كاري رو ندارم. يه دنيا هم كار دارم كه بايد انجام بدم. بد موقعي كارت تموم شد! چند تا email مهم داشتم كه نتونستم بزنم. اوليش رو كه ميزدم تو وسطاش DC شدم. اميدوارم دست طرف رسيده باشه. حداقل يه طلب كار كمتر ميشه!
خونه هم بدجوري شلوغ بود. همه شون هم بچه كوچولو داشتن. سرم رفت از بس جيغ و داد بچه شنيدم! مامان من اونو ميخوام. اون چرا اين رو برداشت. من ميرم پيش بابام. اَه! چه خبر بود. حسابي خسته شدم. يعني فكرم خسته شد. خدا بخير كنه بدجوري به كامپيوتر و اينترنت و اينجور چيزا وابسته شدم. حالا بيا و درستش كن.
اينجور وقتا خسته كه ميشم ميام تو اتاق ميشينم و هر چي دلم بخواد مي نويسم. اينطوري فكر مي كنم دارم خيابون هاي كاغذ رو با راه رفتن روش خط خطي مي كنم.
ياد روزهاي گذشته. خدايا چه روزايي تو اين عمر نچندان طولاني گذروندم. تلخ شيرين. وصل و هجران. خنده و گريه. كلكسيوني از انواع فيلمهاي سينمايي كه تو زندگي واقعي اتفاق ميافته. امسال تعطيلات اگه اين وبلاگ هم نبود حسابي حالم گرفته ميشد. يه جوري شد كه حتي يك روز هم نتونستيم از اين شهر صابمرده بتونيم فرار كنيم. يه بار هم قرار شد فرداش بريم. همين كه وسايل رو جمع كرده بوديم. يكي از فاميلها كه اصلاً ازشون خوشم نمياد-تو تهران زندگي مي كنن. البته نمي شه گفت زندگي مي كنن!- زنگ زدن كه دو ساعت ديگه ميرسيم خونه ي شما. دوست داشتم تو همون تلفن مي گفتم بابا برين گم شين! اونقدر خودشون رو دست بالا مي گيرن كه حالم ازشون به هم مي خوره. بدبختي هم اينجاست كه اونا مثلاً از ما خوششون اومده! - شايد هم ما زيادي بهشون رو داديم! - هر وقت ميان تبريز ميان خونه ي ما. حمالي ما شروع ميشه. درت كه مهمون حبيب خداست اما اينا ... قربون خدا برم, چه بنده هايي داره! يه بار موقع رفتن به جاي اينكه تشكر كنن, دخترشون برگشت گفت: "اِوا! هميشه كه از جلوي اين ميدان ساعت عبور مي كنيم. جاي ديگه اي تو شهر شما نيست؟"
انگار تو تهران رفتين خونه ي يكي كه تو فلكه ي صادقيه ست, مستقر شدين. انتظار دارين ميدون آزادي رو هم نبينين! بابا اينا ديگه كين؟!
پارسال هم اين ادا ها رو درآوردن. روز تاسوعا پاشده بوديم دوره افتاده بوديم سركار آقايون و خانومها رو بگردونيم.نا قابل 20 هزارتومن فقط قبض جريمه داديم!!!
انگار كه داريم طلب باباهاشون رو پس مي ديم. امسال خوشبختانه زودتر رضايت دادن! وقتي هم ماريم خونه ي اونا پسر و دخترشون نه از كارشون ميزنن نه از گردش با دوستاشون. گاهي وقتا من رو هم ميبردن اما بعدها نه خودم خوشم ميومد, نه هم اونا! احساس مي كردم كه فكر مي كنن اگه با من برن كلاسشون مياد پايين. خوب ديگه!

شمعي خاموشم من
آتش بر دوشم من
در تاب و تبم
اشكي در خون دارم
آهي شبگون دارم
بنگر به شبم

اصلاً چرا اينا رو دارم به شما مي گم. فكر كنم حوصله ي شما رو هم سر بردم. اگه اينطوره معذرت مي خوام. راستشو بخواين قبلنا همين ها رو مينوشتم, تا سبك بشم. بعدش هم Delete مي كردم. اما حالا با خودم قرار گذاشتم كه هيچ كدوم رو پاك نكنم. اگه زيادي حوصله تون رو سر ميبره اين جور متنا رو اينجا ننويسم.
نظرات ()



رها گشتی و ميروی؟
- ۱۳۸٢/۱/۱٥

تو زمن ملول گشتي و من از تو ناشتابم
صنما چه مي شتابي كه بكشتي از شتابم
چه شود اگر زماني بدهي مرا اماني
كه نه سيخ سوزد اي جان نه تبه شود كبابي

نظرات ()



امان از هکر!
- ۱۳۸٢/۱/۱٥
سلام!
مثل اينكه يه جورايي موضوع اين هكره قاطي پاطي شده ها!

اولاً اون متن مال من نيست. يعني كار من نيست. يكي از دوستام يه بار تو اتاقم پسورد من رو كش ميرن! بعدش ميان اينجا خودشون رو بعنوان هكر معرفي مي فرمايند و از من حق السكوت ميخوان! اونم با اون متن كذايي!!! اما خب منم كه كوتاه بيا نيستم. دلم به حالش سوخت و گفتم جوونه آرزو داره! خوب يه چند وقت يه بار يه متني به اون سبك مي نويسه.

دوماً خانوم ir كه با حرفهاي بسيار بسيار بسيار مشكوكتون دارين بعضيا را مشكوك!! مي كنين! سايتي كه معرفي كردين صداها رو از يه جاي ديگه احتمالاً كش مي رود. قديميه بابا! همش رو خودم دارم. بعدش هم اون حرفا اونجوري هم كه تو سايت نوشته ماله آقاي حسني نيست. درسته كه شبيه هست. خيلي هم شبيه هست. اما مال نمازجمعه و ... نيست. كتابش رو هم لابد ديدين. خوبه نمرديم و قحطي اسم هم ديديم!؟ مثلاً ناشناس بازي در ميارين نه؟

سوماً من قصد توهين به كسي رو ندارم. اين حق رو هم به خودم نميدم.

چهارماً بابا اين متنه عجب معروفه ها! احتمالاً يه كلك رشتي! هست واسه معروف كردنه آقاي حسني.

پنجماً قبول دارم كه حرفاي آقاي حسني اكثراً يه جوريند. اما اگه همون آقاي حسني نبود, كردها ايران رو گرفته بودن. آقاي حسني تنها فردي بود كه پيش امام خميني هم كه ميرفت تفنگش رو به هيچ كس نمي داد! ولي خوب «اما» هم زياد داره!
نظرات ()



بر كوي او گدايي بر خسروي گزيدن
- ۱۳۸٢/۱/۱٥


بياييد پادشاه ملك خويش باشيم.

نظرات ()



دورها آوايي ست كه شكست را ياد دهد
- ۱۳۸٢/۱/۱٥


نظرات ()



يادتو همراهم است. اين چشم گريانت است
- ۱۳۸٢/۱/۱٤

روزي نبود كان روز
چشمم ز تو گريان نيست

رويي نبود كان رو
از روي تو رويا نيست

مي بري, مي كشي, زندگي مي بخشي
بردنت , كشتنت همه احياي زندگيست

يا ببر يا بكش
تا من هم زنده شوم


*/
نظرات ()



از زور بيکاری افتاده ام به ...
- ۱۳۸٢/۱/۱٤
موقع بيكاري چيكار مي كنين؟
اگه از من بپرسن,
هركدوم كه حسش باشه:
- ميرم انيميشن درست مي كنم!
- با ساعت شباهنكام ور ميرم! (چه مناسبتي داره؟!)
- وبلاگ هم نمي تونم بنويسم! باور كنين! اينم دنبم: www.sokoot80.persianblog.ir
ولي واقعاً وقت بيكاري نمي تونم وبلاگ بنويسم.
- منتظر مي مونم تا يكي زنگ بزنه, يا offline بذاره!
- مجله مي خونم.
- سفر به گذشته.
- با برادرم دعوا مي كنم!!!
- كمك به بزرگترها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (اگه موارد بالا هيچ كدوم نشن!)

موقعي كه فكر مي كنين, چيكار مي كنين؟
اگه از من بپرسن:
- Need4Speed بازي مي كنم. اگه فكرش خيلي عميق باشه, احتمالاً ركورد هم مي ذارم! Fifa هم كه جاي خود دارد.
- با سرم ور مي رم. تا اينكه keyboard پر از مو بشه!(اَه اَه)
- شكلك مي كشم!
- خوب شايد هم معمولي مثل آدما بشينم فكر كنم!


**************
من با تو ز او گفتم
تو بگو ز من با او
**************
؟

نظرات ()



هكر اورميه زده (Ver3)
- ۱۳۸٢/۱/۱٤
بسم الله الجبار القهار

اين چند روزي كه من به خودش رفته بود مسافرت, نمي دونه كه چه بر سر اين سعيد و واعظين و اين دوم خرداد تهران آمده كه به خودش اصلاً نمي دونه چي ميگي و فقط ميگي. خوب من هم براي اينكه امربمعروف كرد, خواستم كه چند استراتژيك به شما بده كه شما بدوني كه اين مملكت كه بي صاحب نيست كه شما به خودش اينجا هي حرف بزني. اين كاره؟
اين براي ان مي نويسه كه من شما رو... اونهم به اين؟! مگه من مردم؟
اي سعيد! تو هم حرف من ره به خودش گوش كن! تو كه اينطوري نبودي. من يك نفر كه از تهران بهم زنگ زده بود و شب بود چون ارزان شده, گفت كه اين از وقتي با اين دو تا «ر» دوباره دوست شده بازم فيلش ياد هندوستان كرده و اينجا هي مثل آن چپ كمونيست ها به خودش حرف ميزنه. ديگه نه مي ره كشاورزي و نه تيراندازي. ميشينه پست آن تلويزيون كه اينترنت هم توي اون هست و من چند بار خودش ديده كه توي اينترنت چه حرفاي بد ميزنه. اين از پيتزا هم بدتره.
اما شما اي خانومي كه اسم خودت ره به خودش گذاشتي جيز... كه من بقيه اش ره نتونسته بخونه! شما كه درس كامپيوتر ميدي و خودت ديپلم داري بايد بدوني كه اين حرفا به شما نمياد. آدم هم يه اسمي ميذاره كه حتي من هم نتونه به خودش بخونه؟ اين كاره؟
اين اسمها اصلاً چيه؟ مگه اسم قحط شما خودش رو ir ميگه؟ اينقدر اسم هست. مثلاً گلنسا, گل باهار,گلمنگولي, گولي, گلابتون ببين چقدر ام داره! اين درسته كه شما اسمت رو اونجوري مثل اين غرب زده ها بنويسي؟ مگه من مردم؟
يكي فقط ميتونه اينطوري بنويسه اونم RPG هست كه اسمش بسيار به خودش معني داره و من از خودش نه اما از اسمش خيلي خوشحال ميشم. خدا اسمشو نگهداره.
ولي اما اينطور است؟
خير اينطور نيست. اين هم رفته مثل اون كفار منافقين اسم خواننده مياره اينجا كه چي؟ كه بگي تو هم رفتي از كفار منافقين نوار جلف ميگيري اين جوان مملكت گوش كنه بي قيرت بشه نره با او بوش - كه ديپلم داره اما خدا مرده شور ديپلمش رو ببره- جنگ كنه. نره كشاورزي؟ اي RPG تو هم؟ تو هم از اين دوم خرداد رشوه مي گيري كه بدي اين بوش آن مردم بچاره ره با اون تفنگهاي بزرگ بزنه؟ بعدش هم تحت الشعار قرار بدي حرفهاي من ره به خودش؟
من از اينكه اين جوان مملكت اينطور داره تجاوز ميكنه به خودش خيلي ناراحات بوده.
در پايان هم يك تاكتيك داره براي اين حميد كه ميره تيراندازي ياد بگيره. آفرين اي حميد! اي سرباز فداكار مملكت! تو كه اون عكس افتخار آميز اون برادر غيور رو زدي تو اينترنتت! من به تو افتخار مي كنه. اما اين دليل نمي شه كه. به تو هم يك استراتژيك دارم. اون نوار ره تو اينترنتت باز نكن. بذار من بازم به تو افتخار داشته باشه. حيفه كه عاقبت بخير نشي. تو كه پسر خوبي هستي. به اين خواهرت هم بگو كه از اون عكسها هرچي داشت بياره بده به اينترنت من هم به اونا نگاه كني و هي به خودش افتخار كنم.
من بازم شما ره نصيحت مي كنم كه اينطور نفوذي نباشيد. بياييد با من وحدت كنيد. تا دفعه ديگه كه من بازم به خودش استراتژيك داشته باشه شما رو خداحافظي ميكنه. هر كس هم خواست كه حرف ميزنه و كسي حرف من ره به خودش اصلاً گوش نمي كنه كه من اصلاحات بشم يا نه.
نظرات ()



آن برتر(آوار آفتاب)
- ۱۳۸٢/۱/۱٤
به كنار تپه شب رسيد.
با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.
دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم
و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،
شهاب نگاهش مرده بود.
غبار كاروان ها را نشان دادم
و تابش بيراهه ها
و بيكران ريگستان سكوت را،
و او
پيكره اش خاموشي بود.
لالايي اندوهي بر ما وزيد.
تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.
و ناگاه
از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.
در ته چشمانش ، تپه شب فرو ريخت .
و من،
در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.
نظرات ()



اين آدما عجب دل بزرگي دارن! (قسمت دوم)
- ۱۳۸٢/۱/۱٤
لطفاً اول يادداشت قبلي رو بخونين.

ديدم بابا اون كجا من كجا! چي ميگفت خوب بود؟ از اينكه ديوار حرم حضرت علي تو نجف خراب شده بود, ناراحت بود. آخرش هم زد زير گريه. از شما چه پنهون اوضاعش اونقدر منو بهم ريخت كه منم زدم زير گريه. اگه عشق و عاشقي اينه, ما اينجا ول معطليم.
خدايا..............
مي گفت تو زندگي مون كه هيچ گلي به جمال ائمه نزديم هيچ باعث آبروريزيشون شديم. لاقل كاش بميريم و اين روزها رو نبينيم. كاش از خاكسترمون آجر بسازن ببرن اونجا رو تعمير كنن.

********************
كاش مي شد اينجا داد كشيد.

********************
عقده بود اشگم ولي ...
نظرات ()



کعبه ی عشق کجا بود؟ کجاست؟ که به دورش می گردد؟
- ۱۳۸٢/۱/۱٤

همه در خانه بودند
من درِ خانه بودم

همه روي تو بديند
من دل خويش برده بودم

همه ناله,آه گفتند
من دل سپرده بودم

همه سوخته جان خود را
من چشم گشته بودم

همه در خيال بودند
من درب تو گشته بودم

همه عاقلان بديدند
من مست گشته بودم

همه از تو مي بپرسند
من دل ديده بودم

همه را نگاه يابند
من كور, كشته بودم

من ديده نديده بودم
اشگت نچيده بودم
آري تو را من نيز
پنهان نديده بودم

«غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد»
نظرات ()



اين آدما عجب دل بزرگی دارن!
- ۱۳۸٢/۱/۱٤
سلام,
احساس ميكنم كه يه جورايي دارم بچه مي شم. (لابد ميگين: عجب زود فهميدي بابا!) اما واقعيتش اينه كه از اين كه مي بينم مجبورم مثل بزرگترا فكر كنم خسته مي شم. گاهي وقتا كه مي بُرم, ديگه حسابي اوضاع قاطي پاطي مي شه. همه رو هم اذيت مي كنم. البته گاهي هم بر عكس ميشه اونقدر مظلوم ميشم. (كه ميرمم ظرفا رو ميشورم!؟؟)
خيلي دوست دارم دنيايي دورو برم داشته باشم كه كاراي بزرگي توش بشه ولي آدماش مثل بچه ها باشن. در حاليكه هميشه برعكسه. البته بي انصافيه بگم هميشه! خوب اغلب موارد اينجوريه.
عجب دنياي قاطي شده.
**************
امروز از در كه وارد شد ديدم بدجوري گرفته ست. با خودم مي گفتم چرا اينطوريه؟ از يه طرف هم فضوليم گل كرده بود.
مثل اينكه يا باباش مرده باشه يا مامانش. منم دلم گرفت. خدايا اين چشه؟ روم نمي شد بپرسم. مي ترسيدم اگه سر صحبت رو وا كنم اصلاً بزنه زير گريه. منم جراتش رو نداشتم.

بالاخره گفت.ما آدما چقدر مي تونيم بزرگ باشيم. فكر مي كنين از چي ناراحت بود؟
نظرات ()



ماه و خورشيد نگاهم تويی
- ۱۳۸٢/۱/۱٤



چه کسی می داند ؟ فردا دوباره طلوع خورشیدی خواهد بود؟

نظرات ()



اينجا پرنده بود(ما هيچ ، ما نگاه)
- ۱۳۸٢/۱/۱٤
اي عبور ظريف !
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.

اي حيات شديد !
ريشه هاي تو از مهلت نور
آب مي نوشد.
آدمي زاد- اين حجم غمناك-
روي پاشويه وقت
روز سرشاري حوض را خواب مي بيند.

اي كمي رفته بالاتر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رمز مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه،
شكل آن كاسه مس
هم سفره بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.

اي نگاه تحرك !
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت،
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.

اي حضور پريروز بدوي !
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي !
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است،
اي پرنده ، ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي.
نظرات ()



دزدي زد و ويران شد, اين كعبه ي افكارم
- ۱۳۸٢/۱/۱۳
من دزد ديدم كو برد مال و متاع مردمان
اين دزد ما خود دزد را چون مي بدزدد از ميان؟
خواهند از سلطان امان چون دزد افزوني كند
دزدي چو سلطان مي كند پس از كچا خواهند امان؟
عشق است ان سلطان كه او از جمله دزدان دل مي برد
تا پيش آن سركش برد حق سركشان را مو كشان
عشق است ان دزدي كه او از شحنگان دل مي برد
در خدمت ان دزد بين تو شحنگان بيكران
آواز دادم دوش من كاي خفتگان دزد آمده ست
دزديد او از چابكي در حين زبانم از دهان
گفتم ببندم دست او خود بست او دستان من
گفتم به زندانش كنم او مي نگنجد در جهان
از لذت دزدي او هر پاسبان دزدي شده
از حيله و دستان او هر زيركي گشته نهان
خلقي ببيني نيمشب جمع آمده كان دزد كو؟
او نيز مي پرسد كه كو دزد؟ خود در ميان
اين مايه ي هر گفت و گو اي دشمن و اي دوست رو
اي هم حيات جاودان اي هم بلاي ناگهان
اي رفته اندر خون دل اي دل تو را كرده بحل
بر من بزن زخم و مهل حقا نمي خواهم امان
...
نظرات ()



دلا تاکی در اين زندان فريب اين و آن بينی؟
- ۱۳۸٢/۱/۱۳
همرنگ جماعت شو تا لذت جان بيني
در كوي خرابات آ تا دردكشان بيني
دركش قدح سودا هل تا بشوي رسوا
بربند دو چشم سر تا چشم نهان بيني
بگشاي دو دست خود گر ميل كنارستت
بشكن بت خاكي را تا روي بتان بيني
نك ساقي بي جوري در مجلس دوري
در دور درآ بنشين تا كي دوران بيني؟
اينجاست ربا نيكو جاني ده و صد بستان
گرگي و سگي كم كن تا مهر شبان بيني
گويي كه فلاني را ببريد ز من دشمن
رو ترك فلاني كن تا بيست فلان بيني
انديشه مكن الا از خالف انديشه
انديشه ي جانان به تا انديشه ي نان بيني
خامش كن از اين گفتن تا گفت بري باري
از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بيني

************
به چند نفر وبلاگ خوان نيازمنديم. فوری! با حقوق مکفی!
نظرات ()



تفسير الميزان!!!
- ۱۳۸٢/۱/۱۳
دست اين ir درد نكنه!
چدوقت يه بار اين نظرشون رو مي خونم و مي خندم! اينجا مي نويسم كه شما هم بي بهره نمونيد از لذت شرب مدام ما!
ببخشين كه finglish نوشته شده. من نخواستم تغييري بدم.
vase un guguli magulitam ye tafsire almizan migam ta age nafahmidi maniye shero befahmi:))khob ey motrebi ke gagahaye(shokolat) khoshmazzeyi dari az bas shokolat kordi gati kardi va man gugu hastam(hayula)to mano didi degh kardi va mordi manam neshastam hegh hegh gerye kardam (neveshtane heye hasan ham eshtebahe typi bud) to hiya hasti(u yek zane arabi)e va man ham hova hastam dastam dard nakone:D

********************
يه سوال فني!
1-فكر مي كنين من چند سالمه؟
2-چند سال زندگي كردم؟
3-چقدر از عمرم گذشته؟
اگه لطف كنين جواب بدين, واقعاً خوشحالم مي كنين. (يكي نيست بگه اصلاً خوشحال نشو! به دَرَك!)
********************
ياد باد انكه سر كوي تو ام منزل بود
نظرات ()



مرغ معما (مرگ رنگ)
- ۱۳۸٢/۱/۱۳
دير زماني است روي شاخه اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.
نيست هم آهنگ او صدايي، رنگي.
چون من در اين ديار ، تنها. تنهاست.

گرچه درونش هميشه پر زهيايوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.
روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف ،
بام و در اين سراي مي رود از هوش.

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايي گوياست.
مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه - روشن روياست.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگي دور مانده: موج سرابي.
سايه اش افسرده بر درازي ديوار.
پرده ديوار و سايه : پرده خوابي.

خيره نگاهش به طرح هاي خيالي.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.
دارد خاموشي اش چو با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست.

ره به درون مي برد حكايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است.
دارد با شهرهاي گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است.
نظرات ()



مگر با عاشقان پيمان نبستی؟
- ۱۳۸٢/۱/۱۳


بيخبر ز داغ دلم

گل نموده باغ ارم


نشنوی صدای مرا؟

نظرات ()



بحث روز!
- ۱۳۸٢/۱/۱۳

خوب وقتي بوش اينطور بشه


بلر هم اينطوري ميكنه



خوب معلومه مجسمه ي آزادي ديگه چه شكلي ميشه! مشعلش چطوري روشن ميمونه!


نظرات ()



گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد ...
- ۱۳۸٢/۱/۱۳
اينام واسه اونوقتيه كه برقا رفته و من ... :

گفتم تمام هستي ام
گفتا كه تو هست هم نيي
گفتم چو قطره پاكِ پاك
گفتا كجا قطره؟ چه خاك؟
گفتم بدن بودم فقط؟
گفتا جسد بودن چه باك!
گفتم كه تو كاشم شدي
گفتا كه تو واجد نيي
گفتم مرا از خود بدان
گفتا كه تو داخل نيي
گفتم ز هيچانم شمار
گفتا كه تو هيچ هم نيي
گفتم كه دوست دارمت
گفتا كدامين عشقت است!
گفتم ز يادت مي روم؟
گفتا ز ملكم گر روي
گفتم: كه بايد مي شدم؟
گفتا خموش درگهم
گفتم زبانم خامُش است
گفتا كه نامت عاشق است
گفتم من از باده بدم
گفتا كه از خانه بدي
گفتم سبويت بشكنم
گفتا مگر نشكسته اي؟!
گفتم چرا بيگانه ام؟
گفتا ز خود بيگانه اي
گفتم چرا غمگين شدم؟
گفتا ز اهل خانه اي
گفتم چرا خانه نيم؟
گفتا ز خوانم در شدي
گفتم پشيماني چه سود؟
گفتا كه چون آتش به دود
گفتم كه خاموشي به چند؟
گفتا تواني گر, بگو
گفتم ز تو يا ز خدا
گفتا ز مهمان خدا
گفتم پيامت چيست يار؟
گفتا نگهدارت خدا

*****************
اگر رد مي كني رد كن
ولي من
بجز درگاه تو جايي ندارم

بجز درگاه تو جايي ندارم
*****************
جديدترين وبلاگهاي دنيا! كه همين الانا update شدن!
*****************
اميدوارم از يادداشت قبلي ناراحن نشين!
نظرات ()



پيامهاي كوتاه:
- ۱۳۸٢/۱/۱۳
1- وقتي ميگين اين يكي بهتر از قبلي بود, خيالم راحت ميشه كه هنوز هم مولوي ديوونه تر از منه!!!!!!!

2- اين احتمالاً خانومه « ir » كه نمي دونم چرا دست از درس خوندن برداشته! و احتمالاً نماينده ي تمامي ايرانيهاي! مقيم تبريزه (چون از اختصار ايران استفاده ميكنه؟!) شما رو چه به شعر خوندن عزيز؟ خوب برو درست رو بخون! فردا پس فردا كه گرفتنتون ميگين: رفيق ناباب! اونوقت ميان مارم ميگيرن! شعر اول رو متوجه شدين(يا هم بهتون رسوندن! چون مي دونم كه قبلاً ميدونستين!!!) البته بگم كه وقتي فاصله هاي بين كلمات رو دقت كنين مي تونين يكم متوجه بشين. اما واسه شعر مولانا متاسفم واسه تون! تخيل خوبي دارين! بعدش هم: بابا اينجا آخره دموكراسيه! چي خيال كردين؟

3- بابا فهميديم بعضياتون هم دكترين! خوب منم بايد پيله كنم. تو خونمه! باور ندارين بياين ازمايش كنين.

4- يكي بياد اين كشته مرده ها رو جمع كنه!

5- به سبك همون هكره(nabavionline): مگه حافظ و سعدي و فردوسي مردن كه تو ميري شعر ابي, معين و ... مي نويسي؟! اي چپ كمونيست! تازه هم اگه اونا مردن هم مگه اين همه شاعر سوسول ماماني اينجا چيكاره هستن؟ حقته كه يه هفته بفرستنت كشاورزي!
اگه من نرفتم كشاورزي, واسه ي اين بود كه ديدم مردم همه رفتن با طبيعت وحدت كنه, من هم خوشحال شدم اومدم تيراندازي! چون من هروقت به خودش بيكار باشه ميره كشاورزي و هروقت كه خوشحال شد به تيراندازي. اين يك استراتژيك هست واسه اوناييكه هيش وقت قوصه دار نميشه, وقتي هم ميشه فكر ميكنه كه تو دنيا فقط اون غصه داره. بقيه چي؟


6- زياد هم به من عادت نكنين ها از 15 به بعد سرم شلوغه!
نظرات ()



گفتي كه رسوا شو. شدم:
- ۱۳۸٢/۱/۱۳


دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم




نظرات ()



انواع و اقسام خوانندگان وبلاگها! - ای دوصد لعنت بر اين ...
- ۱۳۸٢/۱/۱۳
انواع خوانندگان وبلاگ!
نريد ان علمكم من الانواع قارئين البلاك, فنكتب مكتوباً من المكتوبات «صوتُ السكوت» في هذا المجال:
بقلم شيخ المجانين علافة دهر حضرت سعيد الممالك مد ظله الخالي
في سنه الالف و ثلاث ما و ثلاث ثمانين في يومٌ من الايام شهر الفروردين
ان الكبي (كپي) باي نحوٍ كان, ممنوعٌ جداً!
قال شيخنا:
در انواع و اقسام خوانندگان وبلاگ بسياري قلم فرسوده اند و ادعاها نموده اند و چرت و پرتها گفته اند. لكن تمامي آنان از اين منظر كه در بحث ذيل خواهد آمد غافل بوده اند. برخي نيز به ندرت سعي در بررسي آن داشته اند. حال مي خواهيم كه از اين بحر علم ما! شما نيز بي بهره نمانده و كمي به كفايت و سياست و كياست و زعارت و وخامت اوضاع ما ايمان حاصل كنيد. باشد كه قطره اي از اين اقيانوس بي پايان چشيده و در خور ظرفيت خويش از آن درك نماييد:
1- كسايي كه از سر بيكاري دارن همينطور مي گردند. خودشون هم نمي دونن چيكار مي كنن. گاهي هم شيطون گولشون مي زنه كه يه نظر بدن. اونوقت نيگا مي كنن به اسم يارو بلاگ نويسه و مي نويسن:
« سلام فلاني عزيز, وبلاگ خوبي داري. قربونت و ... سبز باشي, سرخ باشي, بنفش باشي, راه راه باشي و از اينجور حرفها»
در حاليكه اصلاً نمي دونن طرف اعلاميه ترحيم باباش رو نوشته يا خبر عروسيش رو داده. گاهي هم اصلاً نيگا نمي كنن كه بابا طرف اصلاً وبلاگ رو بي خيال شده و يه چند ماهي هست كه وبلاگ update نشده.
توصيه: به اين گروه از وبلاگ خوانان, محترمانه بايد گفت: "زرشك!"

2- كسايي كه تازه وبلاگ رو شروع كردن و همينطور روزي به شصتاد تا وبلاگ نظر كارشناسانه مي دن! بعدش هم از طرف التماس كه تو رو خدا يه بار بياين به من نظر بدين! مثل همين كاري كه من كردم اما هيچ كدوم نيومدن! (چش سفيدا!) اينام حيوونكيها چيكار كنن ديگه بابا! خوب چي ميشه يه سر برين وبلاگشون و چند تا فحش بدين لااقل!
توصيه: به اين گروه از وبلاگ خوانان, بايد گفت: "كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!" برين واسه خودتون كيف كنين بابا وبلاگ چيه!
3- كسايي كه نه از وبلاگ سر در ميارن و نه چيزي اما فقط بلدن برن واسه طرف روحيه بدن!
4- كسايي كه اومدن اونا به وبلاگ طرف, كلاسش رو مي بره بالا! (مثل خودم!!! ماشاالله!)
5- كسايي هم كه دوست دارن از مردم حال گيري كنن اما چون حالا تلفنا شماره رو نشون ميده ميان اينجا مزاحم تلفني ميشن!
6- يه عده هم مثل ادماي سر بزير ميان ميخونن و ميرن. دور از حضور مثل گوسفند! حداقلش اينه كه counter عددش ميره بالا مي تونين پوزش رو بدين!
7- عده ي كثيري از خوانندگان وبلاگ هم خود يارو نويسندشه! مياد هي مي خونه هي ميخونه هي ميخونه! فكر مي كنه اگه زياد بخونه سوادش ميره بالا!
8- يه عده هم (بازم مثل خودم! قربون خودم برم! ماشاالله!) درست و حسابي و بقول معروف Active ميرن و ميخونن اگه يارو رو آدم حسابي ديدن نظر مي دن و نظرشون هم از نوع كلاسيك و كليشه اي نيست و يه حرفاي باحالي مي زنن كه آدم كيف مي كنه! به اين دوستان فرزانه هم باس گفت:"اي ول!"
السلام علينا و رحمت الله و بركاته
***********
تني چند از ايادي خيانتكاران بعلت اينكه ديدن من زياد اينجارو update ميكنم, اومدن ديشب برق رو قطع كردن! و اين نعمت الهي رو از دست شما هرچند بطور موقت گرفتند. خداوند خود, آنها را به جزاي اعمالشان رساند.
اين پرشين بلاگ همراه با اين ISP هم كه ديگه دارن سيمام رو قاطي مي كنن!
مثل اينكه server ها هم رفتن سيزده بدر! حالا هم اوردن اين صفحه يه ربع ساعت طول کشيد!
نظرات ()



اين چرخ بازيچه نبود
- ۱۳۸٢/۱/۱٢
دل مست هر سازي نبود
بازيچه ي بازي نبود

تو گشودي غم در برش
تو نهادي در غمش

او خنده بود
برنده بود
آسان شكستيش تو
بازي بسي جنگنده بود

اين گنبد و ساز و دهل
اين نغمه ي بلبل به گل
اين چرخ ارزان گشته است
اين غوره ها گشته چو مل

اين شعر هم شسته مرا
آسان نموده صخره را
باشد كه از يادم برد
هر چه كه آسوده مرا
نظرات ()



اين چيه؟ نمی دونم هرکس می دونه بگه؟!!
- ۱۳۸٢/۱/۱٢
Ping Weblogs.com Result (Under Test):
سعيد، صداي سكوت
flerror 0 message Thanks for the ping. We checked and found that the "sokoot80.persianblog.ir" weblog has changed, so it will appear in changes.xml next time it is updated.
نظرات ()



بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی يافت کنار باغ رکناباد و گلگشت مصفا را
- ۱۳۸٢/۱/۱٢
با اين شعرا يخورده ور برين! جالب هستن:

اينا از مولوي هستن:

تننن تن تننن
تنناها ياهو
------------------
اي مطرب خوش قاقا تو قي قي و من قوقو
تو دق دق و من حق حق تو هي هي و من هو هو
------------------
اينم نمي دونم ماله كيه:
بتا بستان زمستان مي ز مستان
بتابستان ز مستان مي تو مستان
------------------
اينم يادش بخير معلم هنرمون مي گفت:
دوستم دستم بو داد دستم دستم بو گرفت.

*************
فكر مي كنم داره كاملاً مسجل ميشه كه ... .!!!!
*************
در شهر يكي كس را هشيار نمي بينم
هريك بتر از ديگر شوريده و ديوانه
*************
راستش فكر مي كنم ديوونه بهتر از سفيه هستش! چون ديونه ممكنه روزي عاقل بشه اما سفها هرگز!
نظرات ()



کسی ترک اعتياد سراغ داره؟
- ۱۳۸٢/۱/۱٢
سلام!
امروز خواستم خودم رو كنترل كنم. حتي قرار بود ببندنم به تخت كه ترك كنم. ام بدجوري خمارم به مولا! نشد ديگه!
اما مثل اينكه از اينكه به يه جايي بياين كه هميشه توش يكي باشه كه يه مطلب (شايد مطلب يا شايد هم اراجيف!) بنويسه ناراحتين! شايد هم حسوديتون ميشه! شايد هم مي خواين منو چشم بزنين!!!
چندبار رفتم و برگشتم كه بابا بسه ديگه. اما دلم تاب نياورد كه مختون و نخورم! ديدم يكي داره ميميره! يكي هم از خوندن خسته ميشه! يكي هم گوش ميكنه! يكي مثال نقض مياره! يكي منبع موثق منو رد ميكنه! اما واسه ي اينكه با همتون لج كنم!!!! بازم نوشتم.
راستي اين هكره هم ميخواد بنويسه اما من نذاشتم.
بابا من نمي دونم مردان اين مرز و بوم كجا رفتن؟! همه اش خانوما وبلاگ رو مي خونن؟؟؟؟؟
خلاصه به من عاجز بينوا رحم كنين! بذارين بنويسم! ننويسم چيكار كنم؟ همين جوريش هم دارم مي تركم.

*************
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد *** يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه منم من كه روم خانه به خانه


نظرات ()



به مناسبت 12 فروردين!
- ۱۳۸٢/۱/۱٢
راستش داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا بايد آمريكا اينطور بتونه زور بگه؟ چرا بايد همه هيچكاري نكنند.
اصلاً مگه چي شده كه اين كشور كه زوركي داره يه 400 سالي رو تو اين جهان جا مي گيره, اصلاً چرا داره اينطوري ميشه؟ تو ايران خودمون هم.
فقط فكرم به اينجا قد مي ده كه بخاطر صنعت! علم! دانش! و ...
چرا داره وحشي گري مي كنه؟
چون فقط علم و فقط دانش رو داره.
اما وقتي فكر مي كنم كه چرا ايران عقبه؟
چون به دين كامل عمل نمي كنه. كاري كه امام خميني مي خواست بكنه اما ... ما ديني نداريم كه بگه فقط صبح پاشو نماز بخون بخواب ظهر نماز بخون شب نماز بخون بعدش رمضان كه اومد روزه بگير. ديني كه ما داريم ميگه علم! بابا جان علم!! « الرحمن خلق الانسان علمه البيان ...»
ما داريم كجا مي ريم؟
تو روزنامه ها رو كه يه نگاهي ميندازي مي بيني بخاطر مجوز يه فيلم آنچناني يه عالمه جنجاله. يه نوار فلان كس درومده صد صفحه تعريف و نقد و ... . يه شركت خارجي تو مملكت ما نماينده گذاشته, حالا اون نماينده ميگه ما ادعا مي كنيم كه در زمينه ي ... پيشرفته ترين شركت ايراني هستيم. هر چقدر بخواين از اين حرفها هست.
اما تو همون روزنامه كه راجع به دعواي آقاي فلاني با بهماني تيتر صفحه ي اول رو زده! از دنياي علم هيچ خبري نيست. اگه هم باشه فقط ماله خارجيهاست. چرا واسه ي ما بايد پيدا كردن يه كارت I/O ي خارجي راحت تر از ايراني باشه؟ چرا تو اطلاع رساني اينقدر ضعيفيم؟ چرا جووناي ما دارن مي خوابن؟ هر چي تقصير هم هست سر اين آخونداست. ما هم هيچ تقصيري نداريم. چون اصلاً هيچ با انقلاب كاري نداريم. اگه فردا هم آمريكا پاشد خواست بياد ايران همون كارا رو بكنه با چي ميشه جلوشون رو گرفت؟ چيزي كه لازمه يه ايمان قوي كه از يك صنعت پيشرفته استفاده مي كنه. همش هم زمينه هاش فراهمه. چرا نبايد غصه ي اين رو بخوريم كه با فرار كردن آلمانيها راكتور اتمي بوشهر كارش خوابيد؟ چرا نبايد غصه ي اين رو بخوريم كه يك كمپروسور تهويه مطبوع تو ايران ساخته نميشه كه منفجر نشه! و بايد از فرانسه نوع امريكاييش رو بخريم؟ مگه ما توي 40 سال مملكت خودمون رو ازاين رو به اون رو نكرديم؟ چرا بايد اين تلاش رو ادامه نديم؟ چرا بايد آبروي جهاني خودمون رو با كلكهاي افتضاحي كه تجار ايراني ميزنن خراب كنيم؟ چرا بايد وجهه ي اسلامي مون رو با يه كف زدن توي مسجدالحرام در نوروز خراب كنيم؟ چرا بايد فقط به فكر پاس كردن واحدامون بيفتيم؟ چرا فقط بايد با مدرك كار كنيم؟
چقدر ما جوونا بايد خودمون رو باور نداشته باشيم؟
تا صحبت روبات ميشه همه ميرن به فكر ژاپن و ... . استادي توي كلاس ميگفت كه توي ايران اصلاً تا حالا روبات Manipulator ساخته نشده. چرا اين استاد نبايد بدونه كه تو همين ايران خطوط توليد خودكاري داريم كه همه اش ساخت ايرانه؟
مشكل اصلي اينه كه فكر مي كنيم مرغ همسايه غازه!
نظرات ()



من وضو با تپش پنجره ها می گيرم.
- ۱۳۸٢/۱/۱٢
جايش اينجاست كه بگويم:
«...
مادري دارم بهتر از برگ درخت
و خدايي كه در اين نزديكي ست
...»
حيف اينجا ديگر
گل شب بويي نيست
كاجها سر به روي لاله ها خوابيدند
درختي كه به خون داده بوديمش آب
حال با اره ي شك ...
چه بگويم كه لب از گفتن آن مي گريد
چه بگويم كه دل از ديدن آن مي خندد
خنده ي سخره ي كوته نگري

بگذار دل ببندم به كسي
كز صداي باز شدن پنجره ها آگاه است
مي فريبند دلم
مي دانم
كوي تو ليك هنوز هم بهشت جاودانه ام است
هر چند كه راهم ندهي
تو به يك «نه» دل من سوخته اي
باز
« من از اين خانه ي پرنور به در مي نروم »

جرمم اين بود كه دل لحظه اي از تو جدا ميكردم.
ديدي كه خودم مي دانم.
**************
نوشتن چيزه خوبيه؟ خوندن چطور؟
من فكر ميكنم خوب خوندنس بهترين كاره!
نـــــــــــه غلـــــــــــــــام؟!!!
نظرات ()



چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را!
- ۱۳۸٢/۱/۱٢
آه از صداي من سوخت
ديوانه راه من دوخت

يار دير آبادي روحم بود
سر و تن بازيچه ي روحم بود
«ياد باد آنكه سر كوي تو ام منزل بود»
آن كه در اين ره غرق خون شد دل بود

بردي و از حسرت عشق خود خانه خرابم كردي
ماندي و در دل اين بنده چو ماهم كردي
رفتم و گشتم و جستم و گم كردم
بودي و خاستي و ايستاده تماشا كردي

«من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم»

*************
چه بگويم؟
نظرات ()



بگذار دلت نيز هوايي بخورد!
- ۱۳۸٢/۱/۱٢

از چه دلتنگ شدي؟ دلخوشيها كم نيست!






*************
هنوز هم كوچه هايم دلم از هواي سحر پر شده است.
هيچ هم نيست اميدي كه مگر باز روم. باشد اما كه دلم باز آنجاست. دلخوشيها كم نيست.


نظرات ()



خيزيد و ...
- ۱۳۸٢/۱/۱٢

گفتم كه مرگ خوشتر

از مسند بيگانه

جان را چه خوشي باشد

بي صحبت جانانه


نظرات ()



دورها شهري را ز نگاهم بستند, چه زيبا بود ديدارش!
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
خوب من كه شروع كردم بذار شورشو در بيارم!



بيا زندگي را بدزديم ، آن وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم. بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم. بيا زودتر چيزها را ببينيم.

نظرات ()



گفت: مرا نمی هلند!
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
من اناري را مي كنم دانه
دانه كه نه هزار دانه
دانه ي هر خانه
ياري هر خانه
يار هر خانه
هزار درودت باد
هزار سلامت باد
و هزار
خدانگهدارت باد

آفريديمان
گرياندي و خنداني
مستي و هوشياري
افسوس و شيدايي
ياري و همياري
دشمني, درباني
رويها رويايي
روحها روحاني
زشت و كريه
خوب و خوش
خرم و ناز
همه آواره ي اين گردون شده اند
«تا كه مگر سود كنند»
**************
اي خوش آن همياري كز صدايي خاموش فريادي دهد كه فرهادش از خواب شيرين بيدار كند. بازهم چشمان خسته ام را مي آزارم. باز هم با سيمهاي تلفن سعي در شكستن بندي دارم كه به دور خود مي تنم.آه زبانم چقدر ناتوان است. دستهايم به سخن مي آيند. تار و پودم را ز نو مي بافند و پاره مي كنند. خدايا اين انسان چقدر محدود است و چقدر بيكران.
«فتبارك الله احسن الخالقين»
*************
بازم نشد! چقدر من حراف شدم امروز!
نظرات ()



آن خشت بود که پر توان زد!
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
سلام! نمی دونم امروز چرا اينطوری شد!
ديگه خجالت ميکشم بنويسم!
بسه ديگه!
اگه بتونم خودم رو کنترل کنم! اين حسن ختام امروز ميشه:

نظرات ()



دست من به دامن تو - زمانه بسته پاي مرا
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
راه پاي باران هنوز هم پيداست
روي زيبا, بس گران, باز هم شيداست
آواز پروازها هنوز هم در گوش است
رسوخ دل باز هم در هوش است

***********
نه من سبوكش اين دير رند سوزم و بس
بسا سرا كه در اين آستانه سنگ و سبوست
***********
گفتم اي شعر تو شايد برهاني ز غمم
نرساندي به مرادم به مرادت نرسي
نظرات ()



بزن نغمه اي - ساز دل كوك كن!
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
اي دوست بيا دادي بزن
با سنگ بر جامي بزن
اي ساكت و خاموش من
باز هم تو فريادي بزن
***
من ميزنم عشق تو را
تو هم نوازش مي كني
من مي فروشم زندگي
تو دلنوازي مي كني
***
بيهوش گشت اين ناله زن
تو مِي بزن باده بزن
بيخود شده سازي بزن
اي محكمه دادي بزن
***************
عاقبت خياط در كوزه فتاد!
***************
قابل توجه بعضيا! حريف عقب نشيني كرد
نظرات ()



طنين (آوار آفتاب)
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
به روي شط وحشت برگي لرزانم،
ريشه ات را بياويز.
من از صداها گذشتم.
روشني را رها كردم.
روياي كليد از دستم افتاد.
كنار راه زمان دراز كشيدم.

ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند.

خاك تپيد.
هوا موجي زد.
علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند:
ميان دو دست تمنايم روييدي،
در من تراويدي.
آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:
"نه صدايم
و نه روشني.
طنين تنهايي تو هستم،
طنين تاريكي تو."
سكوتم را شنيدي:
" بسان نسيمي از روي خودم برخواهم خاست،
درها را خواهم گشود،
در شب جاويدان خواهم وزيد."

چشمانت را گشودي :
شب در من فرود آمد.

سهراب

نظرات ()



خود را دار مزن! سيب را گاز بزن!
- ۱۳۸٢/۱/۱۱


نظرات ()



بر من نگر! من عاشق زار تو ام
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
خدا رو واسه چي عبادت مي كنيم؟
- واسه اين كه حاجتامون رو ازش بگيريم؟
- واسه اينكه بريم بهشت؟
- واسه اينكه نياز پرستش خودمون رو ارضا كنيم؟
- واسه اينكه ببينيم به حرفامون گوش ميكنه؟
- واسه خودش؟

**********
يك شب تو را مهمان كنم
تا جان خود قربان كنم

من عاشق زار تو ام
از من چرا رنجيده اي؟
تا زنده ام يا تو ام
از من چرا رنجيده اي؟

تو شمع و من پروانه ام
از من چرا رنجيده اي؟

از من گنه چه ديده اي
از من چرا رنجيده اي؟
دائم گنه بخشيده اي
از من چرا رنجيده اي؟
جانم چرا رنجيده اي
از من چرا رنجيده اي؟
اي مه عالم سوز من
از من چرا رنجيده اي؟
اي شمع شب افروز من
از من چرا رنجيده اي؟

اي جان من جانان من
بر من نگر سلطان من
نظرات ()



تا روز قيامت هم هشيار نخواهم شد!
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
من مست و تو ديوانه
ما را كه برد خانه؟
صدبار به تو گفتم
كم خور دو سه پيمانه
جانا به خرابات آ
تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد
بي صحبت جانانه

چون كشتي بي لنگر
كج مي شد و مج مي شد
در حسرت او نادم
صد عاقل و فرزانه
گفتم ز كجايي تو؟
دستي زد و گفت اي جان
نيمي ز تركستان
نيمي ز پروانه

[نيمي ز فرزانه!!]
نظرات ()



تونی بلر دستگير شد!
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
اينم از شاهكارهاي RPG :

اطلاعيه : وبلاگ نويسان محترم دقت كنند كه اخيراً يك سري افراد سودجو از طريق تماس با افراد ومعرفي خود به عنوان شخصيت هاي سياسي از آنها اخاذي مي كنند. لازم به ذكر است برخي افراد ساده لوح!!!!!!!!!! از اين تماسها ذوق زده مي شوند و حتي شرح ما وقع را در وبلاگ خود نيز درج مي نمايند.لذا از عموم خوانندگان اين وبلاگ تقاضا مي شود دقت لازم را مبذول بفرمايند. شخص بنده صبح تماسي با توني بلر داشتم.ناهار رو با كوفي خوردم.وبعد از ظهر هم قرار بود فيدل ماماني رو با جرج آشتي بدم كه گفتن جرج پاي تلفن يكي رو گذاشته سر كار!

*****************
شما قضاوت كنين, متنش داد ميزنه كه خاليبنديه. ماله من معتبر بود. منبع داشت!
حســــــــــــــــــــــــــود!
نظرات ()



سوختني نبود خوشتر زين كو يار بود, يار در ميخانه
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
نيمي ز آب و گل
نيمي ز جان دل
نيمي لب دريا
نيمي همه دردانه

گفتم كه رفيقي كن
با من كه من از خويشم
گفتا كه نشناسم
من خويش ز بيگانه

زاهد بودم
ترانه گويم كردي
سر حلقه ي بزم و باده جويم كردي
سجاده نشين باوقاري بودم
بازيچه ي كودكان كويم كردي

من زاهد بيچاره
گشتم ز خود آواره
در شهر شدم شهره
بي پسوند و بيراهه
من باتو همي گويم
كز عشق بلا ريزند
خوان دل ديوانه
هشيار شدي يا نِه؟
*********
ای خدا سرخوشان عشق را نالان مکن
نظرات ()



گوسفندان نيز رمه را می درند
- ۱۳۸٢/۱/۱۱
مي سوختم و گفتم تا جام دلم نوشي
مي ساختم و سُفتم تا جلوه كني در ياد
مي گويم و مي گفتم اين پرده ي پوشيده
اين بارگه فرياد, اين دشت پر از آواز
خوش گويي و خوش كوشي زين رزمگه هر داد
اي كاش سرم را نيز با گريه دهي بر باد

اينجا همه مي كوشند
تا جرعه اي نوشند
اينجا همه مي خواهند
جامه اي نو پوشند

آوارة ويراني
آبادي خودخواهي
آسايش زنداني
در خانقه خاني
افسوس بر ايراني
چون جامه ي ايراني

بيهوده مخور باده
مستت نخواهد كرد
بيهوده نكش خامه
هستت نخواهد كرد

بازآ و بيابان شو
چون باد شتابان شو
چون زلف پريشان شو
آنگه شه شاهان شو

*****************
من از آنگه كه آمدي دانستم
كه تو بي وفا حبيبي
نه كه بي كلام باشم
تو صفا نمي شناسي
تو را بيبينم و كذبت
دلم صد پاره مي گردد
مرا مي بيني و چون رم
دلم را مي چراني تو
خيالت باغ ويران است
سلامت دشت حيران است
نظرات ()



مصاحبه ي افتخاري انتفاعي با من!
- ۱۳۸٢/۱/۱٠
صحنه ي اول و آخر: سعيد نشسته, تلفن زنگ مي زند. اما اين زنگ زدن از آن زنگ زدن ها نيست. كمي نزديكتر رفته و گوش وامي ايستيم. (اما فضولي نمي كنيم! اشتباه نشه!!!)

سعيد: الو!
صدا: هِلو!
> سلام مستر!
- مستر سعيد شما هستين؟
> امري داشتين؟ yes من is سعيد
- very good
> ببخشين به جا نياوردم.
- من بوش هستم. بوش كوچك
> ببخشين عزيز, تعميرگاه رو بستيم. آخه اين دورو برا يكم تعطيلاته. دومندش اصلاً كار ما با ماشين هاي ديزل ميزله, با بوشهاي بزرگ سروكار داريم.
- oh! نه من جورج بوش كوچك هستم. جورج W بوش
> اِ اِ شمايي؟
- yes من خودم هستم.
> خب اين دورو برا؟ جورج كوچولو!
- ببخشين ما اينجا به يه مشكل بر خورديم در كل دنيا سراغ گرفتيم و شما را معرفي كردن. گفتند هرچند تند است اما كمي كله خر هم هست و مي توان با شما «كنار» آمد.
> من از اول عمرم «كنار» نرفتم! داداش يا بنال يا من مي فوتم ها!
- oh! Ecxcuse me Mr Saeed من اصلاً قصد ناراحت كردنه شما را نداشتم.
> خواهش ميشه! بنال !
- ما اينجا با اين كله خراب هاي خودمان در يك مورد بسيار بزرگ و حساس و فني به مشكل برخورديم.
> از منشي وقت بگير بعدش بيا مطب. ببينم كجاش قطعه مته مي خواد برو بگير بيار درستش كنيم.
- oh! شما چقدر چيز هستين!
> آره داداش ما خيلي تيز هستيم
- اما مشكل من نرم افزاريه نه سخت افزاري
> چيه داداش شمام عاشق شدي, يارو بدسكتور انداخته رو هاردت؟ بيار Fdisk !
- oh! oh! شما چرا اينقدر...
> بابا بنال تموم كن! پول ملت رو ميدي به مخابرات كه واسه پسر مردم مزاحم بشي؟ اي بي غيرت! اي چپ كمونيست!
- ok!ok! من حرفم را بزنم. راست آن اين است كه ما اينجا با مشكلي مواجه شديم كه فقط بايد شما حل كنيد. آنهم در جنگ رواني. راستش را بخواهيد به اين آقاي بيل گيتز گفتيم يكي برايمان پيدا كند, گفت لاجرم بايد رفت و از ايران اين سعيد را دزديد. حالا هم شما يا قبول مي كنين يا هم ...
> ببين كوچولو! ما رو سه نه نه؟
- فقط مي خواستيم براي جنگ رواني اجازه بدهيد اين وبلاگتان را در عراق پخش كنيم. همين. اگر هم خواستيد, خودتان را پخش مي كنيم.
> البته اگه منو پخش كنين, مردم عراق بيچاره ها همه لِه ميشن! اما خوب وبلاگ من ماله مردم ايرانه!
- پس
> فعلاً باي باي
- يادتان باشد. حقتان است كه اين بيلي ما زيرآبتان را بزند!
> برو بزار باد بياد
- خدا bye bye شما

نقل از مجله ي Lie Magazine
**************
اگه فردا پس فردا ديدين من نيستم برين از اين بوشه بپرسين احتمالاْ حالا توی راهن که بيان منو بدزدند. می بينين آخه!
**************
pm واسه رامين: آي بگم خدا چيكارت نكنه!
نظرات ()



بهارمان را گل نکنيم!
- ۱۳۸٢/۱/۱٠
بهار آمد
نگار آمد
بوي خوش روزگار آمد

كودكي بود گذشت
نوجواني باطل شد
جواني پوسيد
نيم سني نيز به كار بگذشت
پيري شد و خفتن آزمود
او دراثناي كودكي مرد
پس كي زندگي خواهيم كرد؟

شايد پس از مردن
يا كه قبل از اينكه بهار, زمستان بخورد
يا كه آب برف را تف كند روي برگهاي تابستاني عمر
زود باشيد تا بهار نرفته بايد درختي كاشت
بايد آب داد, بايد خون داد, بايد جان نيز داد
مرگ يك آينه, مرگ يك قطره ي اشگ
مرگ يك دنيا نور است, مرگ درياست
غرق شدن انسانهاست

من, درخت, آب,زمين
همه با هم هستيم
تا كه بر پرده ي سرش چيني باشيم
نه تفنن
نه عروسك
و نه يك دانشمند!
هيچ كدام
«ما نيستيم از اهل اين عالم كه مي بينيد»

مي گشايم بند تا بند دلم بگشايي
مي فريبم عقل تا روح و جان بيارايي
مي فروشم دل را تا كه بر پرتو افكار چراغي باشي
مي كشم شمع تا كه آگاه نگردند كه تو همسايه ي مايي
پس فقط سكوت خواهم بود
نه صدايي
نه نوايي
نه پيامي
و نه فريفته ي شوق نگاهي
******************
امروز چقدر راحت شدم. باورم شد كه منم مثل همه ام.
فقط من از اينكه يكي غمگين بنويسه ناراحت نميشم! نمي دونم چرا؟!
******************
در نهفت پرده ي شب
نرم مي بافد
.........
نظرات ()



جنبش واژه زيست (حجم سبز)
- ۱۳۸٢/۱/۱٠
پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

سهراب
نظرات ()



نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد ولي ...
- ۱۳۸٢/۱/٩
نمي دانم چه خواهد شد
دختري گريه خواهد كرد فقط
پسري مي خندد
مادرم اشگ ميريزد
پدرم بغض مي كند
زمين سبكتر مي شود
آسمان سنگين تر
دنيا رنگي تر
دلها سنگي تر
پرستوها مانده در كوچ
برادرم هم شايد كمي از خوابش بزند و برايم گريه كند

دوستهايم براي خالي بودن دفترم گريه خواهند كرد
دنيا زشت مي شود
عقبا كريه
سوتك هم نخواهم داشت
خاكسترم خود خواهد گفت
كه چه بود و چه شد؟

چهل روز نگذشته دنيا آرام خواهد شد.
ولي دنياي من خشم آلود
به فريادم برس

بسيار فرياد چه كنم سر داده ام
اما
جوابم فقط قطره ي اشك بود كه در خلوتت نثارم كردي
پس بگذار بميرم و خاكسترم بر باد ده
باز هم هوا سرد شد
كلمات يخ بستند
شاعران مردند
مردان مردند
زنان نيز تنها گريه خواهند كرد

***************
نهاد آرزويي در دل شيدا نهاد
***************
شما رو به خدا وبلاگي uptodate تر مال من ديدين! روزي 5 مطلب! (تا حالا!)
نظرات ()



هر زمان آرزويي دارم و هر دم هوسي
- ۱۳۸٢/۱/٩
حتي مي ترسم كه لحظه اي فراموشت كنم.
چه رسد كه بروي از يادم
اي يار شيرين كلامم
اي نگاهت پشت و پناهم

امروز نقشي
ديروز طرحي
فردا هم لابد نقشه اي
هر روز دلم را به نقشي مشغول مي سازي
مگر از من چه بديدي ديده اي؟
آه! چه مي گويم من؟
اصلاً از من خوبي ديده اي؟
شايد!
اما خودم هم مي دانم كه بدي را حتماً

بري مرا ز يادت؟
يا بري مرا زيادت؟
بري مرا زيارت؟
يا بري مرا ز يارت؟

من همين كه هستم
نه همان كه بودم
پس چرا بازهم جوابت نه است؟
به كجا بروم تو بگو؟
همه جا را دلتنگم برايم تنگ مي كند

«عجب است اگر نگردد
كه بگردد آسيابي»
*****************
.. ... .. .. .. .... .
*****************
Personal Msg براي رامین: تيمم بدل از وضو می کنيم ها!
نظرات ()



سهراب همدم تنهايي نا غافل من! پنجره ها بگشاييد تا من هم بخوانم
- ۱۳۸٢/۱/٩



هنوز هم پنجره ها آنقدر كه مي خواهم باز نيستند.
چقدر؟
قدر دلي كه با يادش مي تپد
كه پرواز دهم آنچه كه جمع نموده بودم
برايت

دوردست ها صداي پارويي مرا آورده به شور
شايد رهگذري, پيامي,
كسي است كز تو خبر مي آرد؟
مي نوازد نت كلام را در دلم
مي شويد هرچه دلتنگيست
مي سپارد به خنده غمها
من چه سبزم امروز
بايد كه شستن من را

آه اي صبا
توهم فراموشم كردي
آمده به برت گرد و غباري كه پاك كردنش را گناه مي شمرند
پس هنوز هم دست نبايد زد
به تن نازك گل
هنوز هم نبايد بوئيد
پس چرا مي آيي؟
گل نچينيد
روي نبينيد
گناه هم نكنيد
آواز نخوانيد

من خواندم, بوييدم و مست شدم
نمي دانم
شايد هم نبوييده عقل از كف برون دادم, گناه هم كردم

راستي
من تو را كي ديدم؟

*****************
«عقل اگر جويي مبوي اين گل كه مجنون مي شوي»

اخوان

نظرات ()



طبيبيم؟
- ۱۳۸٢/۱/٩
حكيم , طبيبيم , زبغداد رسيديم
بسي علتيان را ز غم باز خريديم
سبلهاي كهن را غم بي سرو بن را
ز رگهاش ز پيهاش به چنگاله كشيديم
طبيبان فصيحيم كه شاگرد مسيحيم
بسي مرده گرفتيم در او روح دميديم
بپرسيد از انها كه ديدن نشانها
كه تا شكر بگويند كه ما از چه رهيديم
سر عصه بكوبيم , غم از خانه بروبيم
همه شاد و خوبيم همه چون مه عيديم
طبيبان الهيم ز كس مزد نخواهيم
كه ما پاك روانيم نه طماع و پليديم
مپندار كه اين نيز هليله ست و بليله ست
كه اين شهره عقاقير ز فردوس كشيديم
حكيمان خبيريم كه قاروره نگيريم
كه ما در تن رنجور چو انديشه دويديم
دهان باز مكن هيچ كه اغلب همه جغدند
دگر لاف مپران كه با باز پريديم
«مولوي»

اين RPG هم يه شعري رو به يادم آورد كه وقتي مي خونمش ياد دل درد ميافتم! اگه گفتين چرا؟!
**************
همه نغمه, سروديم
همه مردم شهريم
همه مردم چشميم
همه رفته ي كوييم
همه چشمه بجوييم
همه كلمه بگوييم
همه سر سلاميم
همه كوه ترابيم
همه باده ي شاميم
همه ي آگه روزيم
همه عاشق پرواز
همه مرغ, همه غاز
همه گم كرده ي راهيم
همه مسرور جاهيم
همه جور صلاحيم
همه طالب كاهيم
همه مانده به راهيم
**************
برخيز از نغمه ناگفته بگو
بنشين و حديث عشق بيان كن
رويت را ز چه پنهان مي كني؟
چرا مي پرسم.
آري هنوز هم ما نامحرميم
در ماه محرميم
كاش محرم را جشن مي گرفتيم و نوروز را عزا
اي كاش ...

نوروزم عزا شد
پيروزيم فنا شد
خشنوديم قضا شد
سرچشمه ي خطا شد
تن تشنه ي وفا شد
جان مرده ي صفا شد
محبوب بي ريا شد
دل سر گفته ها شد
سر درب كبريا شد
پا, سرخانه ي سرا شد
چون با تو آشنا شد
دست از تو بر ملا شد
محبوس گفته ها شد
آسودگي رها شد
تا باد چنين بادا!
*******************
پیام بازرگانی: دستتون رو دراز کنین تا دست شما رو هم بگیریم

فعلاْ برين جاهای ديگه! خوش باشين!!
نظرات ()



پروژه ی هفت قاف (با هماهنگی رابين هود - قصه ي من قصه ی تو )
- ۱۳۸٢/۱/٩
هفت قاف:
قوزك پا
قلم پا
قورمه سبزي (مثل كله ي بعضيا)
قبر
قور
قلمبه
قميش


هفت سين:
سر(/sar/)
سر(/serr/)
سر(/sor/)
سار
سور
سير
موسير= سيري كه توش مو هم باشه!

هفت ميم:
ميز محمد
ميز محمدي
ميزان فرمان
ميزان قلم
ميز ميزان
ميز
ميز دوزان
نظرات ()



مصاحبه ي من با خودم.
- ۱۳۸٢/۱/۸
متن مصاحبه ي زير برگرفته از كتاب «هيچ و پوچ», نوشته ي «هيچ كس لاادري اف» است.
توضيح:
نقل تمام يا بخشي از اين مصاحبه, پرينت, كپي, فتوكپي, رونوشت, فاكس, زهرمار(ببخشين, دورنگار), زرنگار, ريسوگرافي,ليتوگرافي,holography و كلاً برداشت از اين منوط به اجازه ي الكترونيكي صاحب اثر بوده و وبلاگ متخلفين هك خواهد شد.

- با سلام, لطفاً خودتون رو معرفي كنين, و از كارهاي خودتون مختصري براي ما بگين و از كي شروع كردين؟
+ با عرض سلام و تشكر از خودم كه اجازه دادم كه وقت گرانبهام رو بگيرين. بنده تيزهوش ورشكسته هستم, ساكن پرشين بلاگ كه چند روزيه چون اجاره خونه نمي دم پرشين بلاگ حالم رو ميگيره. از قبل از بيل گيتز برنامه نويسي رو در گروه WinSoft شروع كردم. حالا هم به هيچ جا نرسيدم. چون رقيب اصلي ما MicroSoft هي فيتيل مارو ميزنه. هم اكنون هم توي مكانيكي كار مي كنم. قصد دارم دست فيليكس وانكل رو از پشت ببندم.
بقيه هنرهام هم انشالله تو وب سايتم مي گم. لازم بذكره كه دوستان لطف كردن و يه سايت راجع به اينجانب در آدرس www.wc.ac.ir نوشتن.

- از فعاليتهاي آينده تون ممكنه چند مورد رو ذكر بفرمايين؟
+ البته چون سفارش شما رو سعيد آقا كردن بهتون ميگم. به خواست خداوند متعال قصد داريم با همكاري آقاي حسني, يه كلاس ادبيات جنگ راه بندازيم.
- ببخشين كه سخن گهربارتون رو قطع مي كنم. اگه ممكنه علت انتخاب اين گرايش خاص رو بفرمايين؟!
+ البته به علت شرايط خاص جوي! چون بخش ادبياتش رو احساس نياز مي كنيم. و چون آقاي حسني رو در نظر گرفتيم فلذا مجبور شديم از بين ادبيات جنگ و ادبيات كشاورزي يكيش رو انتخاب بكنيم. با توجه به اوضاع منطقه, ادبيات جنگي رو مناسب تر ديديم.
- از فعاليتهايي كه اخيرن داشتين؟
+ بنده يه پروژه دارم كه اول مي خواستم به جشنواره ي خوارزمي ارائه بدم, اما وقتي ديدم احتمال نفوذ بيگانه ها و سرقت طرح مذكور بدست ايادي استكبار وجود دارد, منصرف گشته و بصورت بسيار سري بر روي آن كار مي كنم. در حال حاضر هم: يه CD يادگاري تهيه مي كنيم. mix و صداگذاري مي كنيم. وب سايت طراحي مي كنيم. دفترخانه و دبيرخانه و ... هم برنامه نويسي مي كنيم. سردبيري مي كنيم. نمايشگاه مي ذاريم. مقاله مي ديم. همايش مي ذاريم. نمايشگاه مي ذاريم. عضو هر چي انجمنه مي شيم. همه جور فعاليت علمي مي كنيم. موتور طراحي مي كنيم. ماشين طراحي مي كنيم. تو كنفرانسها افه مي ذاريم. خلاصه ديگه يه بقالي همه جوره!
- ببخشين استاد! شغل شريفتون در حال حاضر چيه؟
+ با توجه به فعاليتهاي بالا من لزومي به اين سوال نمي بينم. اما چون شمايين: دانشجو!
- ببخشين استاد مثل اينكه كاستي هم از شما در بازار موجوده و خيلي پرطرفدار. ممكنه در اين مورد هم توضيحي بفرمايين؟
+ البته كاست نبوده. اشتب به عرض رسوندن. هر چي كه هست هنرمندا مال مردمن و وقف به مردم. VHS بوده كه الحمدلله آنهم نسخه مادر توسط ... توقيف شد.
- استاد مثل اينكه در زمينه ي وبلاگ نويسي هم شما يد طولايي دارين؟
+ البته مثل اينكه شما زياد هم در اين زمينه ها اطلاعات ندارين. چون اگه چند بلاگ رو مشاهده مي كردين, توي اون حتماً يك لينك به بلاگ بنده رو مي ديدين و يقين به معروفيت بنده مي كردين. البته براي اگاهي قشر وبلاگ نويس اين خطه ي زرين بايد به عرضتون برسونم كه بله ما هم گاهگداري دست به keyboard برده و به سر انگشت تدبير, آه از نهاد جماعت وبلاگ گرد در مي آوريم. با حرفهاي درهم و برهممان بسيار مردم را مجذوب مي نماييم. البت چون حمل بر خودستايي نشود. هرروز مراجعه كرده و نظرات سايرين را پاك مي كنيم.(تا كه همسايه نگويد كه تو در خانه ي مايي!) بنابر همان اصل, هميشه روزانه هزار عدد از عدد counter كم مي كنيم تا ساير دوستان با ديدنه عددهاي پنج رقمي بلاگ ما, سرخورده نشوند.
- استاد از اينكه وقتتون رو در اختيار ما قرار دادين بسيار ممنون. اميدواريم در فرصتهاي اتي از محضرتون بيشتر مستفيض گرديم. در پايان اگر نكته خاصي مد نظر دارين بفرمايين.
+ خواهش مي كنم. دو نكته به خاطر اينجانب رسيد:
1- وبلاگ يادت نره×
2- حرف را ول نكنيد!
خدانگهدار
نظرات ()



قلمم را به بيگانه نمی دهم
- ۱۳۸٢/۱/۸
من همانم كه بودم
كودكي آزرده
پيرمردي مرده,
يا زني خفته

در روياي سكوتم
پرواز مي كنيد
از حرفهاي صداها
مي شكنيد,
مي بوييد,
نمي فهميد,
مي پوييد
مي گرييد مي خنديد

پس سلام مرا كه پاسخ مي گويد؟
سلامي كه من جوابش دادم
گلي كه من چيدم.
فقط من
من خودخواه
من مغرور
من مانده ي از دين و دنيا
كشك و وصال
خرمگس يا كه پرستوي خيال

باز گردانيد مرا
من نمي خواهم
مردن را نمي خواهم
اين زندگي خفته

بشكنيد پايم را
بفشريد قلبم را
كر كنيد گوشهايم را
اما دست به قلمم نزنيد كه بي آن زندگيم بدخوتر مي شود.
قلبم سرريزي ندارد. بشكنم؟

*************
ميگن تو دزفول توي گلزار شهداش (يا هر كجاي ديگش, دقيقاً نمي دونم اونايي كه جنوب رفتن بايد ديده باشن) يه قسمتي هست كه 23 نفر رو توش خاك كردن. هميشه يه نفر (فقط يه نفر) مياد هر شب جمعه سر مزارشون. وقتي مي پرسن ميگه: اين بابامه, اين مادرمه, اينا خواهر برادرامن, اين دايي مه, اين خاله مه, اين .. . ميدونين يعني چي؟ يعني كل فاميلش. يه بار تصورش كنين همشون تو خونه ي اينا مهمون بودن كه وقتي اون مياد آب ببره يه بمب ميفته روي خونه و ... .
آدم حتي از آدم بودنش خجالت ميكشه. آخه گرگم لاقل يكي يكي ميكشه.
آهاي خدا.............................................
نظرات ()



از صري ماجراحاي من و برادرم!
- ۱۳۸٢/۱/۸
طا هالا خيليع شما رو با نوشته حام شايد عظيط كردم. اما امروظ حم مي خام يه جوره ديقِ عظيططون كنم!
ديروظ يك گواره محمانه ناخانده داشتيم. اونم اظ نوئه بدپيله!!!
و درصط در روظي كه داشطيم خونه رو واصه ي مراصم اذاداري جم مي كرديم ظنق ظدن كه داريم ميايم. اونم نه به ما بلكه به خونه ي اموم اينا! (چون تبگ مئمول اينجانب connect نبودم بلكه والده ي مهترمه داشتن تلفون رو ميصوظوندن! اونا حم فكر كردن كه من وسل شدم, فلظا ظنق ظدن اونجا!) چون مصل اينكه حوص محمون رفطنشون بدجوري قل كرده بود. منم اثلَن هوثله ي لوث باذياشون رو نداشتم. خيلي حم باحاشون رودرواصي دارم. گفتم بگين رفطه در در!!! (واسه تون قاقاليلي بخره!)
بالاخره اومدن و رفتن بالا. منم پايين مشغول شدم به بلاگري. وسطاي كار داداش اينجانب تشريف فرما شدن كه: مامان ميگه بيا بالا! منم كه عصباني شده بودم, گفتم چرا؟ گفت:" خوب ديگه. اونا پرسيدن سعيد كجاست پس, بابا هم جواب داده كه داره پايين درس مي خونه(درس!!!!) خب اونا هم چون ارادت ويژه!!! به اينجانب داشتن گفتن حالا وسط تعطيلات يكم درس رو بيخيال شه و ... و حالا باس بياي بالا!" منم بلافاصله گفتم : بروبينيم بابا, من نميام.برادرم برگشت و رفت. اما بعدش گفتم خوب حالا ببين چي شده كه گفتن بيا.از اينكه اينطوري خيط شده بودم و تيرم به سنگ خورده بود پكر شدم و رفتم بالا!
آقا در رو كه وا كردم. چشما كه چرخيد اينوري, صحنه بسيار خفن شد. چشم مهمانان معظم از حدقه درآمده از تعجب و چشم مامان و بابا از عصبانيت! چشمتون روز بد نبينه! منم از همه جا بيخبر اومدم نشستم و انگار نه انگار. نگو اينا به نيت ديشب گفتن سعيد رفته خونه ي مادربزرگش. و بابام نگفته كه داره پايين درس مي خونه! بلكه گفته گاهي درس مي خونه گاهي فلان گاهي بهمان! و برادرم مكرم اينجانب قسمتي از جمله را مرحمت كرده و به من گفته. مهمونا هم چون ديروزش از پدربزرگم شنيده بودن كه ميرن مسافرت دوروزه واسه همين هم با خودشون حساب كرده بودن كه اينم با اونا رفته. موقع وارد شدن من هم ديدن كه عين چراغ جادو اونجا سبز شدم.
حالا من مي دونم و برادرم!
نظرات ()



هنوز هم کلمات مرا به بازی خواهند گرفت
- ۱۳۸٢/۱/٧
من آب جوي آرامش را داده ام به باد
هم اغوشي تو را از زدوده ام ز ياد
من آرزو, هوس, خيال, مرگ و رهايي
تو غايت و آشنا, مكان و زمان

من
نه اصلاً من هم بكار نمي آيد
هيچ
«هيچيم و چيزي كم»

ميسوختم و خاموشم كرد
مي ساختم و افروخت مرا
افروخته بودم سرد نمودم
سرد گشتم, نستود مرا
مانده شدم, برد مرا
خوانده شدم, سوخت مرا
مي سوختم و كرد خاموشم
سكوت كردم, آوازم داد
فرياد زدم, نشنيده پنداشت مرا
همچنان مانديم.

تا اينكه

فريادم بر آشفت
دهانم سوخت
لبانم رقصان شد
و چشمانم خشك
اما
هنوز هم گريه مي كردم با نگاهم كه بدرقه مي كرد تو را
نظرات ()



فلسفه ی آفرينش
- ۱۳۸٢/۱/٦
تويي كه بانگ نغمه هايت
به اوج آسمان رسيده
كسي با تو عهد و پيمان بسته
نه با زبان كه با دل و جان بسته
ز شور عشق و شوق جانان خدا وجود ما سرشته
مشو غمين مبر ز خاطر
كه برتري تو از فرشته
*************
در مورد نظري كه راجع به حرف يكي از نظر دهندگان (با نام نازيلا) داشتم بايد بگم كه از گفتن اين نظر توسط ايشون ناراحت نيستم. چون اين جمله رو گرچه خيليها به زبان نيارن اما تو زندگي اون رو دنبال مي كنن. اما اينكه اينطور فكر كنيم رو من محكوم كردم. نه گفتنش رو. راستش اين گونه صادقانه بيان كردنه مطلب در نوع خودش جاي تحسين داره. گناه ما ها اينه كه اوني كه فكر مي كنيم رو به زبون نمياريم و خودمون رو به شك ميندازيم. شايد اگه روشون بحث كنيم همه يا اغلب نقاط مبهم و شك برانگيزش حل ميشه.
*************
پاشين برين عمو! مگه من بابا بزرگم!؟ كه نصيحت كنم!!! اگه اينجور كارها رو خودم بلد بودم يه چيزي! اما خودمم موندم كه به چه جراتي اين حرفا رو ميزنم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*************
تا ربودي دل ز دستم
با غمت از پا نشستم
روز و شب از جام عشقت
مست مستم, مست مستم
نقش هستي را تو خايي
راز مستي را تو داني

هر زمان در جست و جويت
چون نسيم آيم به كويت
همره صد كاروان دل
ره نمي جويم به سويت

لاله گرم از آه من شد
چلچراغ راه من شد

من و دل
همنواي مي پرستان
تو و گل
پرده دار راز بستان

ديده مرواريد باران
چيده در باغ بهاران
سبزه با داغ تو رويد
قصه از عشق تو گويد

با تو دل همخانه گشته
همدم پيمانه گشته
در جهان آشنايي
از جهان بيگانه گشته

روي تو خورشيد جانم
جلوه گر در آسمانم
اي فروزان كوكب من
پرتو افكن در شب من

تا ببيني ز آتش غم
شعله در تاب و تب من

*************
اگه اينجور بحثا رو دوست ندارين, پيشنهاد مي كنم كه نخونين. جدي ميگم. چون اگه واسه آدم سوال نباشه, كسل كننده است.

فلسفه ي آفرينش از ديدگاه فلسفه: (بخش انتهايي سوره ي ذاريات)
كمتر كسي است كه اين سوال را از خود يا از ديگران نكرده باشد:
هدف از آفرينش ما چه بوده است؟ گروهي از جهان مي روند و براي هميشه خاموش مي شوند. مقصود از اين امد و رفتها چيست؟ به راستي اگر ما انسانها روي اين كره ي خاكي زندگي نمي كرديم كجاي عالم خراب مي شد؟ چه مشكلي پيش مي آمد؟ آيا ما بايد بدانيم چرا آمديم و چرا مي رويم؟ و اگر بخواهيم ازاين معني آگاه شويم آيا قدرت داريم؟ و به دنبال اين سوال انبوهي از سوالات ديگر فكر انسان را احاطه مي كند.
اين سوال هرگاه از ناحيه ي ماديين مطرح شود ظاهراً هيچ پاسخي براي آن وجود ندارد. چرا كه ماده و طبيعت اصلاً عقل و شعوري ندارد كه هدفي داشته باشد. به همين دليل آنها خود را از اين نظر آسوده كرده و معتقد به پوچي آفرينش و بي هدفي خلقتند. و چه جزئيات زندگي خويش اعم از تحصيل و كسب و كار و درمان و ورزش, هدفهاي دقيق و برنامه هاي منظمي در نظر گيرد, ولي مجموعه زندگي را پوچ و بي هدف بداند؟!
لذا جاي تعجب نيست كه گروهي از آنان هنگامي كه در اين مسائل مي انديشند از اين زندگي پوچ وبي هدف سير مي شوند و دست به انتحار مي زنند.
اما اين سوال را هنگامي كه يك خداپرست از خود مي كند, هرگز با بن بست مواجه نمي شود. زيرا از يكسو مي داند كه خال اين جهان حكيم است. حتماً آفرينش او حكمتي داشته, هر چند ما از آن بيخبر باشيم. و از سوي ديگر هنگامي كه به جزء جزء اعضاي خود مي نگرد براي هر يك هدف و فلسفه اي ميابد.
چقدر ساده انديشي است كه ما براي همه ي اينها هدف قائل باشيم و لي مجموع را بي هدف بدانيم.
اينهاست كه به يك انسان خداپرست و مومن اطمينان مي دهد كه آفرينش او هدفي بس عظيم داشته كه بايد بكوشد و با نيروي علم و عقل آن را بيابد.
اكنون بايد به دنبال اين هدف بگرديم و تا آنجا كه در توان داريم آنرا مشخص سازيم و در مسيرش گام برداريم.
در اين مسير بايد چند مقدمه را براي خود روشن كنيم:

1- ما هميشه در كارهاي خود هدفي داريم كه اين هدف معمولاً دفع كمبودها و نيازهاي ماست. حتي اگر به ديگري خدمت مي كنيم يا دست ديگري را مي گيريم و از گرفتاري نجات مي بخشيم و يا حتي ايثار و فداكاري مي كنيم. آنها نيز نوعي كمبود معنوي ما را برطرف مي سازد و نيازهاي مقدسي از ما را برآورده مي كند. و چون در مورد صفات خدا غالباً گرفتار مقايسه با خويش مي شويم گاه ممكن است اين تصور به وجود آيد كه خداوند چه كمبودي داشت كه با خلقت ما مرتفع مي شد؟! و يا اگر در آيات فوق مي خوانيم كه هدف آفرينش انسان عبادت (بندگي) است, مي گوييم او چه نيازي به عبادت ما دارد؟ در حاليكه اين طرز فكرها ناشي از همان مقايسه صفات خالق و مخلوق و واجب و ممكن است. ما به حكم اينكه وجودمان محدود است, براي رفع كمبودهايمان تلاش مي كنيم و اعمالمان همه در اين مسير است. ولي درباره ي يك وجود نامحدود اين معني امكان پذير نيست. بايد هدف افعال او را در غير وجود او جستجو كنيم.
او چشمه اي فياض و مبدئي است نعمت آفرين كه موجودات را در كنف حمايت خود مي گيرد, و آنها را پرورش داده, از نقص به كمال مي برد. اين است هدف واقعي عبوديت و بندگي ما. و اين است فلسفه ي عبادات و نيايشهاي ما كه همگي كلاسهاي تربيت براي تكامل ماست.
به اين ترتيب نتيجه مي گيريم كه هدف آفرينش ما پيشرفت و تكامل هستي ما است.
اساساً اصل آفرينش, يك گام تكاملي عظيم است, يعني چيزي را از عدم بوجودآوردن و از نيست هست كردن, و از صفر به مرحله ي عدد رساندن. و بعد از اين گام تكاملي عظيم, مراحل ديگر تكامل شروع مي شود و تمام برنامه هاي الهي و ديني در همين مسير است.

2-در اينجا سوالي پيش ميايد كه اگر هدف خلقت جود بر بندگان است نه سود براي آفريدگار, و اين جود از طريق تكامل انسانها است, چرا اين خداوند جواد و كريم, از آغاز بندگانرا كامل نيافريد تا همگي در جوار قرب او جاي گيرند و از بركات نزديكي به ذات پاكش بهره ور گردند؟
جواب اين سوال روشن است, تكامل انساني چيزي نيست كه بتوان انرا به «اجبار» آفريد. بلكه راه طولاني و درازي است كه انسانها بايد باپاي خود آنرا طي كنند و با اراده و تصميم و افعال اختياري خويش, طرح آنرا بريزند.
ايا اگر از كسي به اجبار و با زور سرنيزه مبلغ هنگفتي براي ساختن يك بيمارستان بگيرند اين عمل هيچ اثر اخلاقي و تكامل روحي براي او دارد؟ [شايد هم برعكس نتيجه بده!] مسلماً نه, اما اگر به اراده و ميل خويش, حتي يك ريال به چنين هدفي مقدسي كمك كند به همان نسبت راه كمال اخلاقي را پيموده است.
از اين سخن چنين نتيجه مي گيريم كه خداوند بايد با اوامر و تكاليف و برنامه هاي تربيتي كه بوسيله ي پيامبران او و نيروي عقل ابلاغ مي شود, اين مسير را براي ما مشخص كند, و ما با اراده ي خويش اين راه را بپيماييم.

3- باز در اينجا سوال ديگري مطرح است كه وقتي بعضي توضيحات بالا را مي شنوند مي گويند: بسيار خوب, هدف از افرينش ما تكامل انساني يا به تعبير ديگر قرب به پروردگار و حركت وجودي ناقص به سوي وجودي بي نهايت كامل بوده است, ولي هدف از اين تكامل چيست؟
پاسخ اين سوال نيز با اين جمله روشن مي شود كه تكامل, هدف نهائي و يا به تعبير ديگر «غايت الغايات» است.
توضيح اينكه: اگر از دانش اموزي سوال كنيم براي چه درس مي خواني ؟
مي گويد:براي اينكه به دانشگاه بروم.
- دانشگاه را براي چه مي خواهي؟
> براي اينكه دكتر يا مهندس لايقي شوم.
-مدرك دكترا يا مهندسي را براي چه مي خواهي؟
>براي اينكه فعاليت مثبتي كنم و هم درآمد خوبي داشته باشم.
-درآمد خوب را براي چه مي خواهي؟
>براي اينكه زندگي آبرومند و مرفهي داشته باشم.
- زندگي مرفه و آبرومند براي چه مي خواهي؟
در اينجا لحن سخن او عوض مي شود و مي گويد: خوب, براي اينكه زندگي مرفه و آبرومندي داشته باشم. يعني همان پاسخ قبلي را تكرار مي كند.
اين دليل بر آن است كه او به پاسخ نهائي و به اصطلاح به «غايت الغايات» كار خويش رسيده است كه ماوراي آن پاسخ ديگري نيست و هدف نهايي را تشكيل مي دهد. اين در مسائل زندگي مادي.
در زندگي معنوي نيز مطلب به همين گونه است. تكامل انساني و قرب خدا هدف نهايي است. به تعبير ديگر ما همه چيز را براي قرب به پروردگار مي خواهيم و قرب به پروردگار را براي خودش(يعني براي قرب به پروردگار).

راستش ديگه از تايپ كردن خسته شدم! اگه تا اينجا كافي نيست بگين تا بقيه رو هم بنويسم!!!
نظرات ()



درد
- ۱۳۸٢/۱/٦
سلام,
امروز مي خوام درد و دل كنم. خواهش مي كنم اگه وقتش رو دارين اين رو حتماً بخونين و بهش فكر كنين. من كه داره دلم مي تركه.
تا حالا فكر مي كنم حدود سي يا چهل وبلاگ رو مرتباً سر مي زنم. بجز چند وبلاگي كه اهداف سياسي و ... دنبال مي كنن(كه خيلي كم هستن), بقيه از يه درد رنج مي برن. باور كنين حالا كه اين حرفا رو مي زنم انگار با يه خنجر افتادم رو دلم و دارم داغونش مي كنم.
آخه هرجا كه رفتم همشون دارن از يه چيز حرف مي زنن.
همه به چيزي تكيه كردن كه نبايد مي كردن. به كسي علاقه بستن كه نبايد مي بستن. همشون هم اونقدر دلشون, حرفاي دلشون دوست داشتنيه كه با خوندنش مي تونين احساسش كنين. چه دنيايي! اما حيف! واقعاً حيف. نمي دونم چطور حرف دلم رو بزنم. توي اين دنياي لعنتي يعني دوست داشتن اينقدر كمه؟ اخه همه عاشق كسي شدن كه رهاشون كرده. آخه عاشق بودن؟ يا فقط خودشون رو داغون كردن؟
آه خدا دنيا يعني اينقدر دوست داشتني كم داره؟
من احساس مي كنم داريم راه رو عوضي ميريم. تو رو خدا اگه بلاگي سراغ دارين كه اينطوري نيست به من هم بگين. باور كنين اونقدر داغونم كه مي خوام اصلاً همه اش رو بذارم كنار.

وبلاگ سيب:
چرا كسي صداي فرياد مرا نمي شنود!؟ به من بگوييد...! جواب آن همه انتظار من چيست؟ چرا گفتي فراموشي؟! چرا؟
........
يك سال صبر كردم و تلاش، تا چهره... صدا و خاطره كسي را كه از او تنفر داشتم ، فراموش كنم . و بعد از يكسال دوباره در روزهايي كه براي اولين بار او را ديده بودم ، يادش در دلم جوانه زد. اينكه او كجاست و با بي مهريي كه من به عشق صادقانه او كردم چه كرده است؟
نظرات ()



از کجا .... چرا؟...
- ۱۳۸٢/۱/٥
سوالي كه ايمان مي پرسيد به نظر من سوال خيلي خوبيه. اول اين مثال - كه نمي دونم كجا خوندمش - يادم اومد:
« يه روز يه مرد داشت مي رفت سركار. دوستش سر راهش سبز شد و از اون پرسيد: "ميايي بريم ....؟"
مرد گفت :"نه كار دارم."
> آخه چيكار داري؟
- ميرم كار كنم.
> واسه ي چي؟
- كه پول در آرم.
> بعدش مي خواي پوله رو چيكار كني؟
- تبر نداريم. برم تبر بخرم.
> تبر رو واسه چي مي خواي؟
- مي خوام برم هيزم باهاش بشكنم. بيارم خونه ام رو باهاش گرم كنم.
> خوب بعدش مي خواي چيكار كني؟
- خوب معلومه ميرم قشنگ تو خونه راحت ميشينم.
> فقط واسه ي اين كه راحت بشيني, اين همه كار مي كني؟

مرده يكم فكر كرد. بعد با خودش به اين نتيجه رسيد كه دوستش بد هم نميگه. يواش يواش تصميمش عوض شد و برگشت با دوستش رفت ... . »

البته اين يكم زياده رويه اما من اينظور احساس مي كنم كه اكثريت مردم دنيا تويه يه همچين حالتي هستن.
تلاش روزانه براي كسب رفاه!
خودم هم خوشم نيومد!
اما واقعيته. اما متاسفانه رفاه فعلاً با راحتي تناقض داره.
*******************
خيلي فكر كردم. آخرش به اين نتيجه رسيدم كه بايد از خودش پرسيد.
اي دوست شكر بهتر يا آنكه شكر سازد؟
خوبي قمر بهتر يا آنكه قمر سازد؟
اما خوب چون تو اين زمينه مطالعات زيادي ندارم فلذا تا اونجايي كه پيدا كردم مي نويسم. اميدوارم يه نفر رو پيدا كنم كه بتونم ازش راهنمايي بگيرم. اما فكر مي كنم كه جواب درست اين سوال رو بايد از قرآن كريم پيدا كرد نه جاي ديگه.

سوره ي بقره ايه ي 30:
هنگامي كه پروردگارتو به فرشتگان گفت: من در روي زمين جانشين و حاكمي قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند:آيا كسي را در زمين قرار مي دهي كه فساد و خونريزي كند؟ ما تسبيح و حمد تو را به جا مي آوريم. پروردگار فرمود: من حقائقي را مي دانم كه شما نمي دانيد.

تفسير نمونه:
خواست خداوند چنين بود كه در روي زمين موجودي بيافريند كه نماينده ي او باشد. صفاتش پرتوي از صفات پروردگار و مقامش و شخصيتش برتر از فرشتگان. خواست او اين بود كه تمامي زمين و نعمتهايش را در اختيار چنين انساني بگذارد. چنين موجودي مي بايست سهم وافري از عقل و شعور و ادراك و استعداد ويژه داشته باشد كه بتواند رهبري و پيشوائي موجودات زميني را بر عهده گيرد.
فرشتگان فكر مي كردند اگر هدف عبوديت و بندگي است كه ما مصداق كامل ان هستيم. همواره غرق در عبادتيم و از همه كس سزاوارتر.

******************
بدترين جواب رو هم از نازيلا خانوم ديدم. ايشون گفتن:" چكار داري از كجا او مدي زندگيتو بكن (شوخي )كردم ما آدما اومديم يه دم زندگي كنيم و توليد نسل كنيم و بريم فقط بايد از زندگي لذت ببريم"
يعني چي؟ توليد نسل كنيم كه چي بشه؟ ما آدميم ها نا سلامتي! يا بهتر بگم: بني آدميم!!!؟؟؟
******************
ديدي چه آوردي اي دوست از دست دل بر سر
******************
خدانگهدار
نظرات ()



من بازم ميام!
- ۱۳۸٢/۱/٥
سلام!
من شدم استاد در رفتن!
اما از همه ی اين حرفا گذشته بازم از برنامه عقب افتادم. امروز هم از تهران فاميل حمله خواهند کرد!
من ماندم و يه دنيا کار! + اعتياد به وبلاگ!
خداحافظ!
(بریم ببینیم از کجا اومدیم و واسه چی!؟ ببینم این آقا ایمان رو می تونم یکم گیج کنم! )
نظرات ()



يک هکر اورميه زده (Ver2)
- ۱۳۸٢/۱/٤
با عرض سلام مجدد!
روزي از روزهاي بهاري, زير رگبار DC و تازيانة Crash يكي از برنامه خم شد و روي ديگري افتاد.
اعوذباالله من الشيطان رجيم (و هيئت همراه)
بسم الله الرحمان الرحيم (چاكريم)
الحمدلله رب العالمين (خدايا تا اينجاش كه خوندي بسه مونه)
فااما بعد قال الله الحكيم في كتابه الكريم(آخه خدايا اينا حرفاي خودته من خجالت ميكشم. پس اين دفه رو نخون ديگه. باشه؟)
«ان تنصرالله,ينصركم.»
______________________________________________________________
من امروز هم اينجا هستم كه شما ره (/re/) چند استراتژيك داشته باشي و چند تاكتيك كه بسيار مهم بود و من تو اين تعطيل پاشده اومده كه شما به خودش تكليف داشته باشي.
اين سعيد خان چپ كمونيست! بازهم حرف من ره گوش نميده و هي مياد اينجا چيز ميز مي نويسه. اما اين دفعه من هم چون خيلي اصلاحات شدم. خيلي خيلي اصلاحات شدم, بهش هيچ حرفي نزدم. فقط گفتم اين جوان مملكت را به فساد و اينترنت و پيتزا و سينما نكش. بفرست بره كشاورزي. از عشق مِشق هم هيچ حرفي نباشه. اما من هي گفتم اون هم هي ميگه كه اينها براي خدا نوشته نه براي من يا كه براي تو. اما من اينجا به همه اعلام مي كنم كه:
اي سعيد! اي ملا چايكناري! اي سمپادي! اي حميد! اي قصه! اي جيزينقيلي! اي ... آخه من چقدر اسم بياري؟ خوب نيا ديگه. اينجا مياي چيكار؟ اين هي حرفهاي بودار اينجا ميزنه. شما هم هي مياي بو مي كني؟! خوب اخرش هم مي ري مثل اون شهرام هر چه چپ كمونيسته, هر چي بي غيرته, هرچي ... ه دور خودش جمع مي كني! اين كاره؟ اين براي مملكت آب مي شه؟ كشاورزي ميشه؟ من مي دانم اين اينها ره اينجا جمع مي كنه كه تحت الشعار قرار بده اين آمريكاي چپ كمونيستِ بي خواهر و مادر ره كه اونجا بمباران مي كنه.
اما من خيلي خوشحاله كه تيراندازي ميشه. من صداي تير ره خيلي به خودش دوست داره. اما يك استراتژيك مهم به اين بوش و صدام دارم كه:
اگه بمب ميزني بزن. اما چرا از دور؟ خوب بيا نزديك تر بزن كه بره بخوره. نه مثل آن زنهاي ضعيف كه از دور هي ميزنه. اگه بياي نزديكتر يا تو اون ره ميزنه يا هم كه اون تو ره. در هر حال كفار و منافقين كشته ميشه كه اين به نفع همه است.
يك استراتژيك هم به اين تازه ها دارم كه من اول باره اينجا مي بينه. من اون حميد ره خيلي دوست داره. چون كه مي خواد بره تيراندازي و سربازي ياد كردن بكنه. من تيراندازي ره دوست دارم. كشاورزي هم كه از همه مهمتر. اگه تونستي اون هم ياد بگير.
يك استراتژيك هم به اين دوم خرداد داره:
اگه عراق و امريكا و صهيونيس به تو موشه اندازي ميكنه, خوب تو هم به اون بكنه ديگه. اون وقت جنگ تو ايران هم ميشه و هم اشتغال زايش مي شه و هم بيكاري نمي مونه كه جوان مملكت بياد اينجا ره خط خطي بكنه. هم هم ديگه گراني نميشه. چونكه در جبهه همه مفت بود و هيششي از آدام پول نميگيره.
تا دفعه ي ديگه كه پسورد اين ره بخودش پيدا كنه از شما به خدانگهدار مي سپاره. (س!)
ميرزا ماتوس خان هك الدوله و همراهان
نظرات ()



شب و پرده ی راز
- ۱۳۸٢/۱/٤
شب و پرده ي راز
دل و اين سوز و گداز

من غرق نياز
تو و آن همه ناز

شمع عمرم به سحر نرسد
گر سوز دلم به ثمر نرسد

من مرغ شباهنگ تو ام
اي گل به خدا دلتنگ تو ام
******************
روزها فكر من اينست و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام امدنم بهر چه بود
به كجا مي روم آخر ننمايي وطنم

اين تقريباً اون چيزي بود كه "فعلاً 2 تا دوست" تو وبلاگ ايمان يا همون Radi نوشتن. من راستش زياد تو حس جواب دادنش نيستم. اما خوب چيزايي كه قبلاً به اون رسيده بودم. شنيده بودم يا هم هر چي.
******************
خوب وقتي راجع به چيزي نظري ميديم لاجرم از احوال خودمون روش قضاوت مي كنيم. من زندگي رو جدال بين دل,عقل و نفس مي بينم. چيزي كه هر لحظه باهاش سروكار دارم. خيلي خوب مي شد اگه حرف آخر رو عقل مي زد. اما واسه من هنوز هم حرف اخر با دله. فكر ميكنم اين آخرش واسم گرون تموم بشه.
اگه از ديد عقل به زندگي نگاه كنيم:
اومديم اين دنيا واسه خودمون ثواب جمع كنيم بريم اون دنيا كيفش رو بكنيم. يعني بهشت در قبال كاراي خوب.
وقتي به اينجور حرفا فكر مي كنم ياد كسب و كار و بازار و بازاري ميفتم. يه نوع تجارت كه اگه قواعدش رو حفظ كني منفعتت كم نيست.
مثل اينكه يه ورقه سوال دادن دستمون بهمون مي گن پر كنين بيارين. فقط فرقش اينجاست كه چون امتحان گيرنده از خود ما انسانها نيست و ناتواني هاي ما رو نداره. مجبور نيست كه ورقه هاي همه مون رو يك شكل در بياره و وقت يكساني به همه مون بده.

اين دنيا و دل :
ممكنه يك شبه راه صد ساله رو بريم اما ممكن هم هست كه از نوك قله بريم ته دره. چون تفاوت قائل شدن بين حرف دل صادق با نفس اماره خيلي واسه مون مشكله.
هر چي باشه اين روح خداست كه در ما دميده شده. يعني چي؟ يعني بايد سالم نگهش داريم و پس بديم به خود خودش. خوب اگه اين امانت رو يه خورده تميزتر و بقول معروف باحالتر تقديمش كنيم, بده؟ واسه همين هم موجودي پست تر و بالاتر از انسان تو جهان نيست.
(يكي نيست به من بگه: اگه لالايي بلدي چرا خودت ...)

اين دنيا و نفس:
چيزي راحتتر و دلپذيرتر از سپري كردن لحظات در كمال تنعم و بقول معروف بي خيال شدن نداره. فوقش مي توني همه ي عمرت رو كيف كني. اگه خوشي دلت رو نزنه. واسه همين هم هيچ چي بدتر از نداري و سادگي نيست. چه كيفي داره صاحب يه كيف پر از پول بشي. راستش فكر كه مي كنم مي بينم اينم بد نيست ها! اين دنيا كيفمون رو بكنيم. اون دنيا هم خدا كريمه.

عقل,نفس,دين,دنيا:
به دورو برم نگاه مي كنم:
يكي اين دنياش رو عالي ساخته. يه لحظه احساس حسادت مي كنم. اي خدا! اخه مگه ما بندت نيستيم؟
به دورو برم نگاه مي كنم:
يكي اون دنياش رو بدجوري خراب كرده. واسه ي چي؟ واسه ي آباد كردن اين دنياي يكي ديگه. اگه به اين جور آدمها خر بگيم اون دنيا بايد جواب اعتراض خرها رو بديم!

به دور و برم نگاه مي كنم:
اي جان من غرق سوداي تو بي تماشاي تو
دل ندارد ذوق گفت و گويي
بي جلوه ات آرزو بي حاصل بي تو
در باغ دل خود نرويد سرو آرزويي
شبها مرغ لب بسته منم دلشكسته منم
تا سحر بيدارم سر به زانو دارم
بر نخيزد از من هاي و هويي
بي تو سير گل را چه كنم؟
گل ندارد بي تو رنگ و بويي
*****************
اي خدا!
نظرات ()



سلام هول هولکی!
- ۱۳۸٢/۱/٤
سلام, راستش بد جوري خمار بودم. اومدم بكشم و برم!
راستش فقط واسه وبلاگ اومدم. اما ديدم ماشين بابام خرابه تا اون رو درست كنيم ديگه واسه وبلاگ وقت نبود. بعدش هم بايد برم كشفم رو ثبت كنم. !
امروز رو از دست حرفهاي صدتا يه غاز من راحتين!
باي باي!
نظرات ()



خونه ي مادربزرگه: پروژة عملي انتقال حرارت!
- ۱۳۸٢/۱/۳
وقتي ميرم خونه ي مادربزرگم. چون نوة دختري فقط يكي داره و اون هم در سايز بسيار كوچك! فلذا مي شم دختر خانوم خونه!!!
ديروز طي يك آزمايش علمي به اين نتيجه رسيدم كه: (البته در حد يقين)
«««« اگه قوري داغ رو با دستمال ور ندارين دستتون ميسوزه. اوف ميشه!»»»
البته برعكس اون هم صادقه. يعني اگه با دستمال بردارين دستتون مثل من نمي سوزه! خوب هرچي باشه قراره يه درس سه واحدي «انتقال حرارت» پاس كنيم!
***********
خدا بگم اين RPG رو چيكار بكنه/نكنه داشتم به جمله اي كه نوشته بود فكر مي كرد. يعني چي؟ تو ميميري من مي مونم. الفبا يادم نرفته. زرد, سبز, سرخ ... . چراغ راهنماييت بخوره تو سرت! حسابي قاطيم كردي. بذار وقتي ديدمت عوضش رو در ميارم.
***********
اگه با نوشته هام ناراحتتون مي كنم, معذرت مي خوام.
Have nice time (از خودم درآوردم نمي دونم درسته يا نه)
خدايارتان بيد.
نظرات ()



بوسه ی کعبه ی عشق. مانده ام در حسرت. چه کنم؟
- ۱۳۸٢/۱/۳
دهانش بوي عشق مي داد. باور مي كنيد؟
هنوز خود من هم باور نمي كنم.
نفسم را مي گرفت, خوشبو مي كرد و بر مي گرداند.
اي كاش آنقدر كه او به من ايمان داشت من هم به او داشتم.
چه قدر نشناس بودم من.
او لبانش را جلو آورد ولي من نبوسيدم.
چه قدر نشناس بودم من.
هرچه بگويد حق دارد. هر چه بگويد.
چه قدر نشناس بودم من.
باشد بگذار رسوا شوم.
او مرا دعوت كرد.من نرفتم.
رفتم. گشتم. اما همه از بيرون.
چه قدر نشناس بودم من.
او خواست من نخاستم.
حالا هم حق دارد. هرچه مي خواهد بگويد.
گرچه او مهربانتر از اين حرفهاست كه به رويم بياورد.
هنوز هم هيچ نمي گويد.
هنوز هم مرا دوست دارد. مي دانم.
هنوز هم.
چه قدر نشناس بودم من.
هنوز هم با نگاهش, دلم را مي لرزاند و چشمانم را پر از اشگ مي كند.
هنوز هم.
بگذار من هم برايت گريه كنم.
فقط براي تو.
بگذار من هم تنها تو را بپرستم.
تنها تورا.
و اشگهايم را تنها نثار راه تو گرداندم.
چه قدر نشناس بودم من.
با اينكه سرنوشتم بدست توست و با اشاره اي مي تواني نابودم كني و خاكسترم را بر باد دهي, اما بازهم دستان مهربانت گرمي بخش زندگي سرد غبار آلودم است.
باز هم بگذار بمانم و طعم دوستي با تو را در كامم حس كنم.
قول مي دهم.
فقط يكبار ديگر هم.
اما خودت هم مي داني كه قولم دروغ است.
چرا كه به يكبار هم قانع نخواهم شد.
چه قدر نشناس بودم من.
اما خودت چه؟
نمي گويم كه بهتر از من برايت وجود ندارد.
هرگز اين را نمي گويم. چون مي دانم كه بدترين هستم.
اما
هرچه باشد, حداقل به اين ايمان دارم كه:

من تو را دوست مي دارم. فقط تو را.
***************
دلم داره اتيش ميگيره خدا! چيكار كنم؟
نظرات ()



خونه ی مادر بزرگه: شستن ظرفها
- ۱۳۸٢/۱/۳
آسمان را حقيقت آشفت
علم منطق جوابش «لا» بود
دلم از خوردن غذاهاي حاضري به هم مي خورد.
من چه تلخم امروز
سكوت در ديوارهاي دهانم جست و خيز مي كنند.
حرفهايم ذره ذره خرد مي شوند و مي ريزند زمين
با قلم
جمعشان مي كنم و در كاغذ
لاي تك تك پنجره ها مي چينم.
ترموديناميك, سيالات, مقاومت, ...
نه هيچ كدام!!!
«هشت كتاب» مي خوانم.
جايتان خالي, قلبهاتان پُر
با چليپا بنويس, با word و office
نه هيچ كدام!
با سرانگشت پيام
در بر صفحه ي نوراني قلب
كه سرودش را تو هم خواهي خواند.
پس چرا خاموشي؟
«جهاني در خروش آمد چرا خاموشي؟!»
**************
كاش اونيكه مي خوام اينارو بخونه, اينا رو مي خوند.
**************
يادش بخير, روزگاري كه ما خوندن شعر بلد نبوديم رامين سهراب مي خوند. اونم از حفظ. اب را گل نكنيد!
آب را ول نكنيد. حرف را شل نكيد!
****************
ماجراهاي خونه مادربزرگه:
امروز يه مصيبت داشتم! اون هم چي؟ ظرف شستن!!!
بابا مگه من دخترم؟ (دور از چشم خوانندگان مونث!)
همه ي كاراي خونه يه طرف, ظرف شستن هم همون طرف! ولي بخدا خيلي زوركي مي شستم.
ناگهان در كمال ناباوري من, زنگ در رو زدن. كي مي تونست باشه؟
حتماً آشغالانسيه!
اما نه! يك روزنه ي اميد! خاله ام بود.
خدايا شكرت! كاش از خدا يه چيز ديگه مي خواستم.
خاله ام كه اومد, همه چي محول شد به اوشون. من هم در رفتم.
حالا هم خونه ام. هرچند از وقتي كه اومدم خونه دارم كار مي كنم. (خونه تكوني بعد از نوروز!!!)
برادرم مي پرسيد چيكار مي كردي؟
من گفتم:ظرف مي شستم
اونم در كمال پر رويي گفت: اي زن ذليل!!!!!!!!

فعلاً تا بعد...
راستي بيماري مادر بزرگم زياد هم جدي نيست. (بر عكس دو سال قبل!)
خدانگهدار
نظرات ()



بودن و چگونه بودن
- ۱۳۸٢/۱/۳
مادرم در خواب است
و من از خوردن مشق سكوت
به خودم مي بالم.
خر و پف
نوك قلم
شاخه ي بيدار چنار
و هم آغوشي پرواز و خيال

در دلم نوري بود
شاديي بود, سروري بود

ليك امروز پي خواندن گنجشكها
من دويدم از خواب
و پريدم از لب فريادهاي ديروز

من پسري را شناخته ام
كه به پرواز پرستوها مي گويد:
يا هو!
و دختري كه از وزش باد به خود مي پيچد
و غلامي كه ماندست در انتظار بارش آب حقيقت
به لب خشك بهار

مادرم سهراب است
پدرم هم پروين

صبحها در غم و افسوس خواب
زنده مي گرديدم
و شب از خاطره ي شِبه وصال
غرق مي گشتم در خواب
در حوض كم عمقي يك رويا

تلفن زنگي زد
مرا آشفت
مادرم بيدار شد
و هوسهايم را زنده كرد

با چه چه بلبل خوابيد و با زنگي بيدار
زندگي ها را چنين بايد چيد؟!
اشگ بيماري را بر لب خشك نگاهم مي چكانند هر ظهر

از هوا خسته شدم
بر زمين بسته شدم
من ماندم و دنياي شقايق
دنيايي از راز

من ماندم و يك دنيا زيبايي
من ماندم و رد پاي يك پري
من ماندم و عشق
من ماندم و شور
چشم كه باز كردم
نه مني بود و نه عشق
نه مني بود و نه گلي از زيبايي روياي وصال

تو فقط باشي و من
just همين!
نظرات ()



مثنوي هفتاد من كاغذ!
- ۱۳۸٢/۱/٢
سلام,
راستش احتمالاً يك يا دو روزي نباشم. ميرم بازم پيش مادر بزرگم. اما بازم واسه ي شارژ شدن حتماً سري به خونه مي زنم.
از اينكه هميشه اظهار لطف مي كنين ممنونم.
دعا كنين حال مادر بزرگم بهتر بشه بازم بيام مختون رو بخورم.!!!


خدا يار و ياورتان
نظرات ()



عشق هم در دل ما سر درگم, روسياه از پوشيدن جامة سياه
- ۱۳۸٢/۱/٢
مي خواهم از گلي بگويم كه بويش نچشيده مست مي كند.
رويش نديده قرار دل مي ستاند.
كويش را رقيب, روضه ي رضوان هم نيست.
خانه اش بتخانة توحيد است و جامه اش روياي وصال.
حياطش حيات ماست و چشمهايش چراغ ما.
لذت بوسه از لبانش - كه دريغش نمود از من - وصف ناشدني ست.
پيرايش زلفانش افتخار هركسي است.
پويش او سرچشمه ي عشق است.
باغش باغبان نمي خواهد زيرا كه زوارش مدهوش تر از آنند كه فكر طراري كنند.
سكوت محفلش خوش نوا تر از هر سازيست.
گريه در برش آرام بخش روح و جان.

هرگاه نامت را بر زبان مي آرند كوهي از اندوه در دلم سنگيني مي كند.
بغض گلويم را مي فشرد. به زور شرم, راه گريه مي بندم. لكن گاه از شدت طوفان درون, پرده ي چشمانم دريده مي شود و بهترين ماية حيات روي زمين از ديدگان جاري مي گردد.
چه دوست داشتني است اين لحظات
و چه وصف ناشدني.
آن لحظه كه گوشهايم را طنين نامت پر كرده است. گلويم زير فشار بغض است و چشمهايم به حالم مي خندند. لبانم به زور به هم بسته شده اند.
اي كاش مي گذاشتي فروردين امسال برايم پر اميدتر از اين بماند.
چقدر آرزو داشتم كه از آن شنبه ي عشق, انتظار مرداد را بكشم.
اما بازهم نشد. بخدا آتشي در جان من انداخته اي كه هيچ آبي را ياراي خاموش كردنش نيست.
« مرا مي بيني و هر دم زيارت مي كني دردم
تو را مي بينم و در دم زيادت مي شود دردم»

تو را من چشم در راهم شباهنگام...
نظرات ()



يک سوال
- ۱۳۸٢/۱/٢
سلام! می خواستم هرکدوم از دوستان که اجازه بدن يه لينک به بلاگشون بدم (اگه top secret نيست!)
ok؟
نظرات ()



همراهي و همسازی - دلسوزي و پيروزي
- ۱۳۸٢/۱/٢
بعد از بهترين سفر عمرت, وزيدن باد خوشبويي , دنيايي از اميد را در دلت زنده مي كند. ليك رفته رفته به جاي تبديل شدن به طوفان, شمع اشتياقت را نا باورانه خاموش مي سازد.
برخيز!
خود را از تمامي آسمانها جدا كن.
راه سياهي كه در انتهايش سوسوي نوري چشمانت را خيره كرده است پيش روي داري و نه درازي شب و نه طولاني بودن مسير و نه همراهي همراهان, هيچ نمي خواهي. چون بايد بر روي پاهاي خود سنگيني تنت را حس كني.
تنهايي هريك از پاهايت را به خاطر بسپاري و هيچ گاه از آهسته رفتن نگويي چونكه همه از دويدن و پريدن مسرورند.
يا چشمهايت را ببند و دست بر عصاي خيال همراه شو. يا بايست و دمي به چشمها بنگر. هركدام با اميدي خنده بر لب دارند.
چگونه جرات مي كني كه با اشگ چشم, لبخند اينان را بدرقه كني؟
اين فقط راه است و مهم در راه بودن توست. نه بر راه بودنت.
برخيز و با من باش
بايست و باش
مي دانم كه حرفهايم راه به جايي نخواهند برد.
مي دانم.
سخنانم مزه سكوت را بقدر كافي چشيده اند.
بگذار گريه كنم من هم.
بگذار.
***
كار من فقط در آغوش كشيدن خيالت شده است. خوابيدن به يادت و بيدار شدن با يادت.
هر زمان كه لب به سخن باز مي كنم, فقط مي خواهم از تو بگويم.
اما چه كنم كه نمي توانم.
هنوز هم دهانم براي از تو گفتن كوچك است و روزنه ي چشمانم با نثار اشگ حرفهايي را كه دهانم جرات زمزمه كردن آن را نخواهند داشت مي گويند.
اميد به اين دارم كه از آنها بخواني.
فقط همين و ديگر هيچ
نظرات ()



آرزوی سالی سرشار از عشق و دوستی
- ۱۳۸٢/۱/٢
داشتم كتاب ارتعاشات رو ورق مي زدم اين جمله ي استادمون يادم اومد:
« ارتعاشات و حركت تناوبي اغلب چيز خوشايندي نيست و فقط موجب استهلاك مي گردد.»
يعني رفت و برگشت بيخود!
ما هم داريم هي مي ريم و برمي گرديم, پير مي شيم و مستهلك.
اما بعضي از كهنه ها هستند كه هر قدر كاركنن بيشتر براق تر مي شن. (مثل رينگ پيستون كهنه ي ماشين! - اصلاً چه ربطي داشت؟!)
***************************
سال نو را آغاز مي كنيم, در حاليكه به جاي شليك توپ تحويل سال جديد, توپ جنگ شليك مي شود و ما همچنان نگران سوختن قالي خويشيم. همچنان كوچكي در عين بزرگي و بزرگي در عين كوچكي.
هنوز هم در حاليكه آسمان گريه سر مي دهد , ما بر روي زميني كه حالش گريه آور است, غافلانه مي خنديم. «بي غمي عيب بزرگي ست كه دور از ما باد.»
***************************
با اين اوضاع, من كه جرات ندارم بگم «عيدتون مبارك» ولي خب واسه همين هم «براي همه آرزوي سال خوب و موفقي دارم.»
***************************
وقايع عراق چه امسال و چه سال 61 هجري
***************************
فكر مي كنين بزرگداشت واقعه ي عظيم عاشورا بايد قبل عاشورا باشه يا بعدش؟
اين روزها سخت ترين روزها واسه اهل بيت بود. براي دختران رسول خدا اما ...
نظرات ()



سلام!
- ۱۳۸٢/۱/٢
سلام,
دو روزي نبودم.
خوب مهمون تشريف داشتم! اما از نوع اينجوريش.
متاسفانه حال مادربزرگم خوب نبود و من بايد مي رفتم پيشش مي موندم.
اين از اون مواقعيه كه آرزو مي كنم يه Laptop داشته باشم.
خوب نمي دونم راجع به اين كه بلاگ رو update نكردم بايد بهتون تبريك بگم يا معذرت بخوام. درسته كه online نبودم اما عوضش خودكار و مداد كه همراهم بود. واسه همين هم دو تا متنهايي كه بالاتر مياد مربوط به 1 فروردينه.
از دوستاني كه خيلي منو شرمنده كردن ممنون. براي اولين بار عدد 4 واسه نظرات رو ديدن برام تعجب آور بود و خوشحال كننده.
*****************
انفجار Inbox!
هركس يه گرافيك خوشگل گيرش اومده واسه من هم زده. اما متاسفانه من كه اين دو روزه نتونستم check mail كنم, آمپر yahoo رفته بالا! روي 111% !!!
از همه ي اوناييكه تبريك, كارت تبريك و ... فرستادن ممنون.
(لطفاً از مطلب فوق برداشت منفي نكنيد!!!)
*****************
نظرات ()