اي دستم بر دامن تو
دل بي تاب ديدن تو
در هوايت بيقرارم
اي قرار دل
جان برايد تا سرايد
انتظار دل
نام خوبت بر لب من
چون چراغي در شب من
كفر زلفت مذهب من
يارا فرياد از تو
داد و بيداد از تو
دل با سر زلفت
در دام بلا شد
زنجير دلم كو؟
ديوانه رها شد
اي قبلة من كويت
محراب من ابرويت
دل با سر زلفت
در دام بلا شد
زنجير دلم كو؟
ديوانه رها شد
همچو برگي در بارانم
در هوايت سرگردانم
گر خزانم گر بهارم بيقرارم من
هر چه دارم يا ندارم از تو دارم من
اي دستم بر دامن تو
دل بي تاب ديدن تو
امروز تيليويزيون خيلي ورزش دوست مي باشد. عمويم و خواهرم و مادر بزرگم هم ورزش دوست مي باشند. جوانان 2 متري ايران, با هندي ها واليوال بازي مي كنند. عمويم در حالي كه تخمه افتابگردان مي شكاند, مي گويد:«من در جواني واليواليست بودم.» از قد و قوارة عمويم معلوم مي باشد كه كه واليوال نشسته بازي كرده است! من نمي دانستم هندي ها بغير از رقصيدن, كار ديگري هم بلدند. خواهرم چشم از تيليويزيون بر نمي دارد. عقشولي او وي جـي مي باشد ولي او نمي باشد. دل من خيلي خنك مي باشد! مادربزرگم مي گويد:«خدا مرگم بدهد, چرا اينها هي مي پرند؟ خب تور را پائين بياورند كه قد همه برسد!» عمويم مي گويد:«بچه! يك چيزي بيار بخوريم.» مادربزرگم اشاره مي كند كه حالش را نگيرم! اسمارتيز و آدامس خرسي من در سه سوت غيب مي شود. خواهرم از ديدن واليواليست ها كيفولي شده است. او مي گويد:« واليوال خيلي ژيگول مي باشد.» حيف كه نمي خواهم برخورد خشن بكنم! مادربزرگم مي گويد:« خدا مرگم بدهد, چرا داور ان بالا رفته است؟» عمويم مي گويد:« رفته نارگيل بچيند.» عمويم هميشه بامزه مي باشد. او مي گويد:« بچه! برو بي تربيتي فيل بخر بخوريم.» مادربزرگم باز هم نمي گذارد حال عمويم را اخذ كنم. هندي ها جميعاً جبار سينگ مي باشند. خواهرم هنوز محو تماشا مي باشد. با پوستر نيكبخت هم نمي توان او را گول زد. واليوال خيلي لوس مي باشد. توپ را هركجا كه مي زنند گل مي باشد. واليوالي ها خيلي ظلم مي باشند. آنها از خدمتكاران مي خواهند كه جلوي اين همه ملت, زمين را تي بكشند. آنها خيلي فيگوري تي مي شكند. مادربزرگم به عمويم مي گويد:« تو چرا اينجوري آشپزخانه را تي نمي كشي؟» عمويم سيرموني ندارد. خواهرم ماجرا را ول نمي كند. شانس آورده ام كه تيليويزيون واليوال ساحلي پخش نمي كند. مسابقه تمام مي شود. ايران قهرمان آسيا مي باشند. هندي ها يك آواز هم نمي خوانند, آدم خوشش بيايد.
خواهرم مي گويد:« مي خواهم واليواليست شوم.» براي اينكار بايد از روي جنازة من رد شود. عمويم مي گويد:« بچه! ...»
بي پروا بودم : دريچه ام را به سنگ گشودم.
مغاك جنبش را زيستم.
هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:
من ترا زيستم، شتاب دور دست!
رها كردم، تا ريزش نور ، شب را بر رفتارم بلغزاند.
بيداري ام سر بسته ماند : من خابگرد راه تماشا بودم.
و هميشه كسي از باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هديه كرد.
و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت ، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد.
و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ ، من ماندم و همهمه آفتاب.
و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:
سايه تر شده ام
وسايه وار بر لب روشني ايستاده ام.
شب مي شكافد ، لبخند مي شكفد، زمين بيدار مي شود.
صبح از سفال آسمان مي تراود.
و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود.
سهراب سپهری
**************
درسته امتحان دارم اما درگير امتحانات نيستم! همينطوری ميگذره!
**************
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشيمانی؟!
گرفتن و دادن يک شماره تلفن!؟!؟!؟!؟!؟ اومديم ثواب کنيم کباب شديم. يکی نيست به من بگه که بابا معيار ها عوض شده ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
باران مي باريد
زمين خيس بود
درختي سبز مي شد
گلي مي روييد
بوي به مشام مي رسيد
نسيمي مي آمد
موجي پيدا بود
چرخي مي گرديد
و چراغي روشن بود
گويا زمين برعكس مي چرخيد
آسمان رشك زمينيان مي برد
فقط
آرزويي بر دلم مانده كه هه جا را تنگ مي كند
«ما زنده به انيم كه آرام نگيريم
موجيم كه آسودگي ما عدم ماست»
از همه ي دوستان عزیزی که این چند روزه سر زدن و منو شرمنده ی خودشون کردن بی نهایت ممنونم

اين جمله ی آشنا تو نظرا خيلی توپ بود:حادثه مي ايد..بيگمان ..ميدانم ...در همان ساعت و روزي كه مقرر شده است ....در زمان تاريخي است كه من هر سال از ان ميگذرم..تا رسد وقت و زمان موعود!!
و درمورد سعيد آقا بايد بگم كه من چند بار سرزدم. اما صفحه ی comment شون باز نشد!
بازم از همتون ممنون
« در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
به آن اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم »
راستش چند روز تلفن خراب بود. روزي هم كه درست شد....
نمي دونم درسته اينجا بنويسم يا نه؟! اما خوب مي نويسم ديگه. اينم واسه خودش يه خاطره ست. هرچند تلخ.
ديروز (يكشنبه) كه تلفنمون خراب بود. منم بين عالم خواب و بيداري بودم كه موبايل بابام زنگ زد. چون همه خواب بودن من تلفن رو برداشتم. داماد عموم بود. گفت كه حال عمو خوب نيست. بهتره به بابات و عموي ديگه ت بگي پاشن بيان اينجا. هرچند من خواب آلود بودم اما از لحن صدا معلوم بود كه از خراب بودن حال گذشته و ... . مشكل ترين كاري كه ديروز كردم, گفتن اين حرفا به پدر و مادرم و عموم بود.
امروزم تشيع جنازه بود. چه دنيايي داريم! همه چي با يه زنگ تلفن از اين رو به اون رو ميشه. آدمايي كه واسه خودشون برو بيايي داشتن توي دو ساعت تبديل به ناتوان ترين موجودات ميشن كه حتي نمي تونه پارچه اي رو كه روي آدم انداختن يه ذره تكون بده, چه برسه به اينكه ...
مي دونين موقع دفن چه فكري مي كردم؟
به اين فكر مي كردم كه يه روزي هم منو مي ذارن اين تو. شايد اين آدمايي كه اينقدر اينجا جمع شدن حتي 1/100 اين تعداد سر قبر من جمع نشن. اينا كه خوب بودن آخرش اينه. من اينجا چيكاره ام؟
از دوستاي عزيزي كه سر زدن ممنون. من نتونستم به كسي سر بزنم. از اينكه ناراحتتون كردم عذر مي خوام.
بعلت برخی مشکلات مخابراتی و جوی و هزار تا دليل ديگه چند روز نبودم. شايد چند روزی هم نباشم. بعداْ توضيحات مفصلی می نويسم.
گفتا با من تنها منشين
برخيز و ببين
گلهاي خندان صحرايي را
از صحرا دريابي زيبايي را
اين همه طراوت از چه رو نهان كني؟
شكوه تا به كي ز جور اين و آن كني؟
دل غمين به گوشه اي چرا نشسته اي
جان من مگر تو عمر جاودان كني؟
تا كي تو چنين باشي؟
عمري دل غمين باشي؟
تا كي بايد باشي افسرده در بند دنيا
خندان رو شو چون گل تا بيني لبخند دنيا
با گوشه گرفتن
درمان نشود غم
برخيز و بپا كن
شوري تو به عالم
تو كه عزلت گزيده اي
غم دنيا كشيده اي
ز طبيعت چه ديده اي تو؟!
تو كه غمگين نشسته اي
ز جهان دل گسسته اي
به چه مقصد رسيده اي تو؟!

1-شما كه خبر ندارين ديروز چه خبر بود اينجا.

2-بابا كلاس! Workshop!

3-دوشنبه كارگاه آموزشي شبيه سازي مكانيزم هاي دو بعدي در Working Model بود. اينجانب هم كه ديگه .....

4-خيلي دلم شور ميزد. برنامه كه شروع شد, دستام يخ بسته بودن. بالاخره خودم رو جمع و جور كردم. Solid Works (نرم افزار طراحي) نتونسته بودن پيدا كنن, قرار شدAutocad بزنن. منم كه زياد با Autocad كارنكرده بودم. يعني اصلاً روي سيستمم نصب نكرده بودمش! اونجا قرار بود يه طرحي رو تو اتوكد بكشيم بعدش بياريم تو Working Model. چشم تون روز بد نبينه! آقا اين طرح ما مي گفت كه من نميام كه نميام! خيس عرق شده بودم. اما بالاخره اومد! چه اومدني! اما رويه هم رفته خوب بود. بچه ها هم خيلي زحمت كشيده بودن تا سالن رو آماده كنن. در عرض دو ساعت سالن آمفي تئاتر رو رديف كرده بودن.

5-امروز خانم فردوسي پور اومده بيد دانشگاه ما. اين ماه دانشگاه ما سمينار باران شده!.
6-استادامون هم كه شرمنده كرده بودن! بابا به اوني كه دعوت نامه داده بوديم, نيومده بود. اونيكه يادمون رفته بود بهش دعوتنامه بديم, خودش اومده بود! خيلي خجالت كشيدم.

7-اما خاك تو سر اين دانشگه آزاد بكنن! دانشجو نيستيم كه! از بين 1700 نفر دانشجوي مكانيك, از دانشجو ها فقط 50 نفر اومده بودن!

8-اين تموم نشده اون يكي شروع ميشه! هنوز نمايشگاه تموم نشده, working model رو سرمون خراب شد. حالا اينجام از باشگاه پژوهشگران اومده بودن اونام سمينار توليد ملي دارن. مي گفتن منم برم. نمي دونم چيكار كنم! از يه طرف بدجوري برامه هاي عقب افتاده دارم. از طرف دگه هم سرم درد مي كنه واسه اين كارا!

9- تو اون جمعيت بازم احساس تنهايي مي كردم.
اين نشان ز كاروان بجا مانده
يك جهان شرار تنها
مانده در ميان صحرا
به درد خود سوزد
به سوز خود سازد
سوزد از جفاي دوران
فتنه و بلاي طوفان
فناي او خواهد
به سوي او تازد
من و بابايم و خواهرم و مادر بزرگم و زن عمويم و بچه عموهايم در راه فرودگاه مي باشيم. امشب عمويم از دور مي آيد. در ماشين جي نفس كشيدن نمي باشد. خواهرم مي گويد:«ماشين ما كنسرو آدم مي باشد!» من نمي دانم چرا خواهرم پوستر نيكبخت با خودش آورده است. آقاي راننده مي گويد:«امشب فوتبالي ها هم مي آيند». حالا مي فهمم در فكر پليد خواهرم چه مي گذرد! زن عمويم از بس خود شيرين مي باشد مرا روي پايش نشانده و سرم را ناز مي كند. تمام زلف من پريشان مي باشد. آقاي راننده مي كويد: «فوتبالي ها فقط با غيرت قهرمان شدند.» من فكر مي كردم غيرت فقط به درد مواظبت از خواهرم مي خورد! بابايم مي گويد:« پس از اين به بعد, به جاي تمرين, فيلم قيصر تماشا كنند!» آقاي راننده اخمو مي شود.
در فرودگاه خيلي آدم مي باشد. همه خوش تيپ و ژيگولي مي باشند. بابايم مي گويد: «از وقتي ساعت 12 در شهر خاموشي مي باشد, فرودگاه پاتوق مي باشد!» اينجا خيلي شلوغ مي باشد, خدا كند بچه عموهايم گم شوند! فضا خيلي عشقولانه مي باشد! فوتبالي ها مي آيند. همه از سرو كول هم بالا مي آيند. چند نفر كودك را لقت مي كنند. مربي خارجكي تيم ملي هم مي آيد.
او با دستش به مردم علامت مي دهد. بابايم با ديدن چشمهاي گردآلوي من مي گويد:« اين علامت پيروزي مي باشد!» اين خارجكي ها, پيروزيشان هم بي تربيتي مي باشد. عمويم مي رسد. زن عمويم به جاي عمويم, چمدان او را بغل مي كند! خواهرم مي گويد:« خواستند بد آموزي نداشته باشد.» همه از نيكبخت امضا مي گيرند. باباي آنها از باباي من هم كمپاني غيرت تر مي باشد.
خواهرم نيكبخت را ول كرده. ژيگوليهاي فرودگاه را چسبيده, آنها پوستري تر مي باشند. ژيگوليها خيلي زيادند, غيرت من به همة آنها نمي رسد! عمويم با زن عموي كوتاه قد و بچه هاي زاغولي اش مي رود. مادربزرگم قربان صدقة عمويم با آن شلوار خمره اي اش مي رود. بابايم مثل لبو مي باشد. من مي دانم كه او حسود نمي باشد, فقط خسته مي باشد. فوتبالي ها هم با مربي بي تربيتشان مي روند. مادر بزرگم در كنار خواهرم مشغول تماشاي ژيگول پيگولي ها مي باشد. من نمي دانم چه خاكي بايد سرم بريزم! فرودگاه از ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا هم بد آموزي تر مي باشد. در خانه, مادربزرگم سرمه اش را از غلاف در مي آورد, او مي گويد:«فردا بايد يك سينمايي, چيزي بروم!»
هيچ چي نمي گم.
فقط اگه حال دعا كردن داشتين,
اينجا رو بخونين و شفاي ريحانه خانوم رو از خدا بخواين.
به اميد روزي كه آقاسعيد بجاي وبلاگ ناله, وبلاگ اشگ شوق باز كنن.
«يا رب كجاست محرم رازي كه هر زمان
دل شرح آن دهد كه چه ديد و چه ها شنيد
محروم اگر شدم ز سر كوي او چه شد
از گلشن زمانه كه بوي وفا شنيد»
چه زيباست چشمي كه هرگز نخوابد
و چه زيباست رقص دختر ابر در سرزمين درختان
زدن زخمه بر تار توحيد
نوشتن از او
روزي گذشت و باز در تنهايي
شبي گذشت باز هم چرا نمي آيي؟
در روزي كه بودن آسان بود
نبودن پيشه مي كردم
و حال....
به آرزوهايي كه در دلم بود, قسم
به چشماني كه بدنبال نگاهت بود, قسم
به روزهاي خوبي كه گذشت
«و به پرواز كبوتر از ذهن»
هنوز هم بوي خوش, دلچسب است.
درد دنداني كشيده ام كه مپرس!!!
شب آرام و بي صدا
در تشويش كوچه ها
سرگردانم
با روياي پنجره
با يك سينه خاطره
بي سامانم
نامت را تمام شب
همراه ستاره ها
نجوا كردم
تا در ازدحام شب
نقش روشن تو را
پيدا كردم
ديوار بي كسي
تنها پناه من
شبها اي دوست
با اشتياق تو
حيران نگاه من
شبها اي دوست
با آرزوي تو
در هر كجاي شهر از تو خواندم
با جستجوي تو
در كوچه هاي شهر تنها ماندم
يك شب مرا صدا كن
از دست غم رها كن
اين جان خسته ام را
از من دوري تو چرا
رخ خود بگشا
جانا چرا به ياري
مرهم نمي گذاري؟
قلب شكسته ام را
قلبي شيدا
در هجرانت
با خود دارم
بگذار امشب
بر دامانت
سر بگذارم
در كوچه هاي شهر تنها ماندم
شايد همه چيز با يك سفر آغاز شود, يا يك نگاه, يك سلام و هزاران حديث عشق كه از گلوي خشك كلمات لبريز شده و مي ريزند. اما مي ترسم از اينكه نگرنده تاب نگريستن نداشته باشد و سامع گوش استماع. مي ترسم از اينكه تنها كلمات منظور باشند و ديگر هيچ.
« بي نبود قاعده, هيچ دو خطي مثلث نخواهند شد.»
چيزي كه احساس مي كنم از همه افراد دوروبرم, بيشتر به خطوط فكر مي كنند. نه به مثلثها. بعضي هم فقط قاعده! و وقتي عشق به دو خط موازي منتهي مي شود - دو خطي كه هرگز به هم نخواهند رسيد- ديگر تحمل نقطه را هم نخواهند داشت. نقطه اي كه نشان از خطي پاك شده داشته باشد.
اينجا دو خط موازي بي نهايت فيزيكي نخواهند داشت. بي انتهايي را هم منكر شده اند.
اينجاست كه معلوم مي شود:« هندسه ي ما متافيزيك است.»
عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد
يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه منم من كه روم خانه به خانه
هر در كه زنم صاحب آن خانه تويي تو
هرجا كه روم منزل و كاشانه تويي تو
