شدم مست و پريشان از آن چشم غزل خوان
همه لذت هستي را از آن نگاه چشيدم
نمي دونم از كجاش بگم. پنجشنبه ظهر رفتم باشگاه، دنبال چك روبات و از اينجور حرفا. ديدم مسئول تسهيلات ميگه مي خواي بري مكه؟ گفتم مگه چي شده؟ گفت خب يه نفر به باشگاه سهميه دادن امتياز تو هم از همه بيشتره مي توني تو بري. علاوه بر دانشگاه،بيست و پنج درصد هم باشگاه تخفيف ميده. گفتم آره.
------------------------------------
آخه من؟ اين خدا چقدر مهربونه؟ فقط يه چيزي اشكمو در مياره. فقط يه روز قبل از اون بود كه بين خودم و خدا عهد كردم كه يه كار بدي رو كه مي كردم نكنم. فقط يه روز قبلش. چقدر هم زود جوابم رو گرفتم. حالا من موندم و يه دنيا پشيماني.
سال قبل تو قرعه كشي عمره با دوستم شركت كرديم و هيچ كدوم هم در نيومديم كه هيچ، بعدش هم كه گفتن واسه دو نفر جا هست اما نتونستيم پاسپورت جور كنيم. امسال هم قرار بود خانوادگي بريم واسه خاطر اون تو قرعه كشي هم شركت نكردم خيلي هم ناراحت بودم چون آخرين سالي بود كه مي تونستم عمره دانشجويي برم. تا اينكه جريان باشگاه پيش اومد.
مثل اينكه خدا مي خواد بهم ثابت كنه كه هرچي اون مي خواد ميشه. هميشه رو هر چي كه حساب باز مي كنم برعكس ميشه. اما از جايي كه بهش توجه هم ندارم يه جوري خدا مي چرخونه كه خودم هم مي مونم.
با همه ي اين حرفا بازم از خودم خجالت مي كشم. آخه خدا! من چرا آدم نمي شم؟

