اي طبيبان برخيزيد
برخيزيد و بشتابيد

خستگان،
نشتابيد و نگريزيد
در خلوت شعور جاي ادراكي نيست

آسوده،
مجنوني درويش
كلاهي كه روي گنبدي خاموش است
لباني خسته از گفتن «لا»
ديوار عقل، منطق، دليل
رودخانه ي بي آب عشق
مسيري منتظر آب
كشتي نوح كجاست؟

در غم افروختن روي سياه
در غم سوختن يك خرمن
صداي ناله
اشك، آه، سينه ي چاك

دو قدم به عقب
«از آن دريا چه آوردي؟»
يك كاسه دل نمناك
دو وجب زمين آماده كشت
واي به روزي كه نبارد باران

سعيد