من بي تو
يك عصر دلتنگم
پاييزم
پاييزي بي رنگم
زيباتر از خواب و رويايي
كه يك شب در خوابم مي آيي
گلها مي خندند
وقتي مي خندي
دست و پاي غم با شادي مي بندي
بر دنيا مي خندي
....
مي رسم به تو
ــــــــــــــــــــــــــ
سلام
مي دونين چيه؟ آدما خيلي حريصن! البته اين حرف تازه اي نيست. اما خوب اين دفعه شان نزول اين جمله!!! خودمم. از وقتي شنيدم كه جايزه ي جشنواره دانشجويان ممتاز، مخترع و مبتكر سفر عمره است بدجوري هوايي شدم. پس فردا (البته الان بايد گفت فردا: دوشنبه) قراره تو استاني مقام بيارم. اما چه فايده من اونو مي خوام.
چند روز پيش اين رو از راديو شنيدم:
پسركي وارد رستوران شد و پشت ميزي نشست. جمعيت نسبتا زيادي هم منتظر خالي شدن ميزها بودند. وقتي گارسون اومد، پسرك قيمت بستني ميوه اي رو ازش پرسيد. قيمت بستني ميوه اي 50 سنت بود. پسرك قيمت بستني معمولي را هم پرسيد. 35 سنت! پولهايش را شمرد و به گارسون، كه با نگاهي تند اعمال او را نظاره مي كرد، سفارش يك بستني ساده را داد. گارسون غرولند كنان بستني ساده ي او را همراه صورتحساب آورد. پسرك پول را پرداخت و مشغول خوردن بستني شد. با تموم شدن بستني، پسرك هم رستوران را ترك كرد. گارسون وقتي ميز را تميز مي كرد، چيزي ديد كه او را متاثر كرد: پسرك 15 سنت انعام براي گارسون گذاشته بود.
----------------------
تو بودي چيكار مي كردي؟ يه لحظه مي توني از خواسته هات دل بكني؟
----------------------
حالا يه چيزي هم بگم بخندين:
بعد از ظهر بر مي گشتم خونه، تلفن زنگ زد:
-سلام
-سلام
- آقاي محمدي؟
- بله خودم هستم.
- ببخشين از صدا و سيما مزاحم ميشم.
- خواهش مي كنم بفرمايين. 
- اگه امكانش باشه، مي خواستيم يه مصاحبه باهاتون داشته باشيم!
درمورد طرحهايي كه اجرا فرموديد. البته اگه مزاحمتون نشيم.
.....
كم مونده بود قرار رو هم بذاريم.
آخر سر ديدم اشتباه گرفته!
حيف كم مونده بود معروف شيم ها! 
------------------------
دور جواني از سر گيرم
گر كه ز دستت ساغر گيرم
...
عمرم بند است به سر مويي
مي بخشم جان گر تو بگويي
دارم در دل غم جانكاهي
مستم امشب مست نگاهي
در دل نبود هرگز غم بود و نبود جهان
باشد در دل ما را غم تو كه نشسته به جان
شب تلخ جدايي
و سرود مسخره ي وفا
رودي جدا ز دريا
مستي خفته
و آغوشي باز
سرانجام پادشاهي بر شهر گداها
خيابانهاي تنگ
كوچه هاي بن بست
گرمي يك نگاه
حتي نامهربان
آسوده بخوابيد
از شهر هيچ نمانده
بي پناهي خسته
راهي بي انتها
دستاني قوي
بازواني پرزور
مانده روي زمين
آه، اي مردمان بي اشتها
