منم زدم بیرون، رفتم فرنگ! عینک روشنفکر شدم و حرفهای شیک توی فیسبوک گذاشتم. همه چیز خوب بود و اگه چشمامو روی بعضی چیزها می بستم احساس می کردم اخلاق ایرانی ها چقدر خوب بوده. اما همه ی اینها تا وقتیه که با طرف مقابل هم نظر و هم عقیده باشی. تا وقتی یه بحث جدی پیش میاد دیگه نمیشه نظرات رو خوند چون همش بالای 18 سال میشه. چپی و راستی و بی دین و مومن و ... هم نداره. کلماتی رد و بدل میشه که مثل نوک یه قله یخیه که فقط چند متر از روی آب زده بیرون اما از دور معلوم نیست که چند کیلومتر بالا اومده. شیطان

امیدوارم حداقل یه سوغاتی برای خودم از اینجا بتونم بردارم، اونم این باشه که به انسان بودن یک نفر ارزش قائل بشم. چیزی که دیدنش از خارجی ها دیگه باعث تعجبم نمیشه. درسته که وقتی باهاشون زیاد دم خور میشی می بینی که خیلی هم از ته دل نیست احترامشون ولی خیلی کم احتمال داره که به همدیگه آزار برسونن در حالیکه ما شاید حتی کسایی که از ته دل هم دوست داریم رو راحت آزار میدیم.

------------------------------------------------------------------------------------

اولین نوشته ی من بعد از کلی خاموشی!
اینجا رو نمیشه بست، پر از خاطرات ترک خورده است و رد پای کسایی که برام خیلی ارزش داشتن و دارن. اینجا دفتر خاطرات فکر منه. لبخند