- ۱۳۸۱/۱۱/۱٥
سلام،
اين هم آغاز پيام
خانه شلوغ است و خيال وحشتناك
آيينه پر شكست
و مسافر همچنان در اين وادي، سرگردان
از اين كوه به آن دره
سقوط و صعود
ركوع و سجود
حصول و وصول
دره ها مي شكنند
كوهها بلندتر
در برابر خشم راكعان اما
به درگاه او همچنان ساجد
حاصلي نبرده ايم اما
دل همزبان با اميد وصول
دردها شيرين تر
خصم ها مقهورتر
شعرها مجهول تر
شاعران پرگوترند
سيبها باز هم سرخ خواهند شد
و دلها اميدوار
اما
دردها ناگوار
كمين ها پرشكار
آه از آن دم كه مرا ياد نياري
واي از روز كه آواز نيابم
و عشق
شايد كه به سراغت آيد
در يك سفر ده روزه
يا به يك خواب غريب
يا كه افسوس نگاه
بر مكاني بس عجيب
اين آن دم است كه
دنيا پر از فرشته است
ديوان پري رو
خيالها محبوب
اهريمنان محجوب
اما باز
آينه با صدايي مي شكند
شيشة عمر وفا مي ميرد
و جفا باز سراغ چشمة حيات مي گيرد
باطل! كه چشمة حياط مي يابد
عاقل صداي چشمه اي مي شنود
بي اثبات
عارف يقين مي كند وجود
به يك گفتار
دوش ميشي حال و احوال گوسفند مي كرد
گرگي لباس شباني پوشيده بود
اما بازهم به عرعر
خطا مي كرد!
ياد يك برة خوش قامت بود
كه به روز و شب ما رو مي كرد
آهاي سگان اين گلّه كجاييد؟
شبان خفته و اين حجم تماشا مي كرد
آري شبها شبان مي خوابد
روزها گرگها
سالها مي گذرند
و هنوز خميازه اي نكشيده
به خواب خواهم رفت
به گاه خواهم رفت.
و اين پايان تمام آغاز است.
اين هم آغاز پيام
خانه شلوغ است و خيال وحشتناك
آيينه پر شكست
و مسافر همچنان در اين وادي، سرگردان
از اين كوه به آن دره
سقوط و صعود
ركوع و سجود
حصول و وصول
دره ها مي شكنند
كوهها بلندتر
در برابر خشم راكعان اما
به درگاه او همچنان ساجد
حاصلي نبرده ايم اما
دل همزبان با اميد وصول
دردها شيرين تر
خصم ها مقهورتر
شعرها مجهول تر
شاعران پرگوترند
سيبها باز هم سرخ خواهند شد
و دلها اميدوار
اما
دردها ناگوار
كمين ها پرشكار
آه از آن دم كه مرا ياد نياري
واي از روز كه آواز نيابم
و عشق
شايد كه به سراغت آيد
در يك سفر ده روزه
يا به يك خواب غريب
يا كه افسوس نگاه
بر مكاني بس عجيب
اين آن دم است كه
دنيا پر از فرشته است
ديوان پري رو
خيالها محبوب
اهريمنان محجوب
اما باز
آينه با صدايي مي شكند
شيشة عمر وفا مي ميرد
و جفا باز سراغ چشمة حيات مي گيرد
باطل! كه چشمة حياط مي يابد
عاقل صداي چشمه اي مي شنود
بي اثبات
عارف يقين مي كند وجود
به يك گفتار
دوش ميشي حال و احوال گوسفند مي كرد
گرگي لباس شباني پوشيده بود
اما بازهم به عرعر
خطا مي كرد!
ياد يك برة خوش قامت بود
كه به روز و شب ما رو مي كرد
آهاي سگان اين گلّه كجاييد؟
شبان خفته و اين حجم تماشا مي كرد
آري شبها شبان مي خوابد
روزها گرگها
سالها مي گذرند
و هنوز خميازه اي نكشيده
به خواب خواهم رفت
به گاه خواهم رفت.
و اين پايان تمام آغاز است.
