باز هم شب است
و من بيدار
مردمان خسته
كودكان هشيار

روزها مي گذرند
مستان به دنبال هوش
خفته ها به دنبال گرمي چشمان

اين هم اوضاع شعر و شاعري،
عشق و بدگماني ها

روزها مي گندند
كورها، كر هم شدند
دورها، سر هم شدند
ذهن ها با پرپر شدن و ريختن اند.

دست شعرها كوتاه
از دامن معني
و ذهن شاعران در پيامهاي بازرگانان شكوفه مي زند.
و همچنان مي بافند
شعر پيوستن سكوتها را به هم

از خاك روييديم
در گِل فرو رفتيم
بخار شديم
و پناهها جستيم

رودهاي رفاه پرآشوب
و هماهنگ در ريختن سيل تنعم به حيات دلها

كوهها از درد هلاكت
به خود مي پيچند
و صداها همچنان لاي دره هاي سكوت وا مانده اند

پرهاي عشق زبال عالمان ريخته است
صداها همچنان مرده در آواز سكوت
تن ها بي سر شده اند:
تنها و بي صدا

حرفي ست در گلويم
اي چشمه ها بجوشيد
بغضي ست در صدايم
اي رودها خروشيد

پيچش صوت در كنج هوا
رويش گل در جان صدا
گويش تند بر جام صفا
تندي به گاه جنگ
ترمي به وقت صلح

من بازهم پرتب
من باز هم بي تاب
من بازهم سرمست
من باز هم بي خواب
من باز از ديار دوستان گشته ام جدا
من باز هم در صحراي سكوت به دنبال ستاره هاي صدا

مي گردم و مي خوانم
شعر همصدايي را
قصة همسرايي را
كه به آواز ملائك مي رسد

او به پرستو اميد دارد و بس
و يقيني كه از باغچة خيار هم مي رويد

سر بد قامتي كه در حيات مي رويد
تاريكي جهل بر كوچة غنا مي گسترد و ...
مي شود آنچه بايد نشود
نشود آنكه شايد كه شود

گلهاي نوظهور عشق
ساكت و خاموش
به گورستان ظاهر بيني برده مي شوند
مرده شور برچسب مي شويدشان
و شيطان به دست خود
چالشان مي كند.

سيرة نبوي
مي خوانيم
و سورة احدي
نهالهاي صفا در تنگناي ريا تشنه تشنه جان مي دهند.
و در اين حال
ما دست بكار ساختن هواپيمايي هستيم
كه به پرواز دهيم
آنچه را كه ديگران نيافته اند

من خسته است
او زيباست
نداي هو زيباست