اين من و آينه نيست
اين كلام، پژواك است
اين پيام از يار است
خوشا آن دم كه خود را در فنا بيني
خوشا آن دم كه صامتها، صدا بيني
خوشا آن دم كه بي بالت فراز آيي
خوشا آن دم كه يارت را به ياد آري
بيا تا با قدمهايت
سكوت عشق بر گيريم
بيا تا با نفسهايت
هواي شوق ز سر گيريم
بيا اي دير آشناي دست بسته
بيا اي رهنماي پا شكسته
بيا اي جادة سيلاب رنگي
بيا اي صاحب روداب هايم
بيا اي معدن انوار حق گو

دور است آتش من
از كاههاي سردت
دور است نالة من
از آه هاي سردت

اي روح، تن بميران
اي جان، صفاي خود ياب

اي شير خفته در ياد
اي پير مانده در راد

بيش تر با ياد تو مي زيستم
پيش تر با درد دلت مي سوختم

81 11 10