- ۱۳۸٢/۳/۱٩
« در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
به آن اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم »
راستش چند روز تلفن خراب بود. روزي هم كه درست شد....
نمي دونم درسته اينجا بنويسم يا نه؟! اما خوب مي نويسم ديگه. اينم واسه خودش يه خاطره ست. هرچند تلخ.
ديروز (يكشنبه) كه تلفنمون خراب بود. منم بين عالم خواب و بيداري بودم كه موبايل بابام زنگ زد. چون همه خواب بودن من تلفن رو برداشتم. داماد عموم بود. گفت كه حال عمو خوب نيست. بهتره به بابات و عموي ديگه ت بگي پاشن بيان اينجا. هرچند من خواب آلود بودم اما از لحن صدا معلوم بود كه از خراب بودن حال گذشته و ... . مشكل ترين كاري كه ديروز كردم, گفتن اين حرفا به پدر و مادرم و عموم بود.
امروزم تشيع جنازه بود. چه دنيايي داريم! همه چي با يه زنگ تلفن از اين رو به اون رو ميشه. آدمايي كه واسه خودشون برو بيايي داشتن توي دو ساعت تبديل به ناتوان ترين موجودات ميشن كه حتي نمي تونه پارچه اي رو كه روي آدم انداختن يه ذره تكون بده, چه برسه به اينكه ...
مي دونين موقع دفن چه فكري مي كردم؟
به اين فكر مي كردم كه يه روزي هم منو مي ذارن اين تو. شايد اين آدمايي كه اينقدر اينجا جمع شدن حتي 1/100 اين تعداد سر قبر من جمع نشن. اينا كه خوب بودن آخرش اينه. من اينجا چيكاره ام؟
از دوستاي عزيزي كه سر زدن ممنون. من نتونستم به كسي سر بزنم. از اينكه ناراحتتون كردم عذر مي خوام.
