- ۱۳۸۱/۱۱/٢٠
دل او سوخته و جان، بدن افروخته است
سوي كعبه دل ما، ليك تن سوخته است
مي رود سوي نگاهي دل من
مي پرد با پر كاهي سر من
من ميمرم تا زنده بماند دل من
من مي سوزم تا كه باغش آباد شود
من مي سازم
تا كه دل جاي سخن يار شود
و چنان از دل بي تاب خودم زار شدم
كه مگر دل به دلي يار كنم
او نگهبان دل سوخته شد
من خريدار سر بي سامانم
من و او
تو و من
من و اين زخم گران
شايد از روي چنان
اما
درون آتشين سوزد نگاه آب بازي را!
صداي ناله مي سوزد
دل هر همصدايي را
به خود صدا مي زنم
به اشك راه مي زنم
به سازتو سوخته ام
ز راه تو كوفته ام
«در گردش گيتي رسد روز به پايان هر غمي
دست نگار ما داغ دل را گذارد مرهمي»
81/11/20
سوي كعبه دل ما، ليك تن سوخته است
مي رود سوي نگاهي دل من
مي پرد با پر كاهي سر من
من ميمرم تا زنده بماند دل من
من مي سوزم تا كه باغش آباد شود
من مي سازم
تا كه دل جاي سخن يار شود
و چنان از دل بي تاب خودم زار شدم
كه مگر دل به دلي يار كنم
او نگهبان دل سوخته شد
من خريدار سر بي سامانم
من و او
تو و من
من و اين زخم گران
شايد از روي چنان
اما
درون آتشين سوزد نگاه آب بازي را!
صداي ناله مي سوزد
دل هر همصدايي را
به خود صدا مي زنم
به اشك راه مي زنم
به سازتو سوخته ام
ز راه تو كوفته ام
«در گردش گيتي رسد روز به پايان هر غمي
دست نگار ما داغ دل را گذارد مرهمي»
81/11/20
