ني و ناي چوپون
سحر خروس خون
ابراي بيابون
ميگن يه قصه بودي
همه رودخونه ها، دشت گل، پونه ها
حتي كوه و صحرا
همه مي دونن كه تو بودي
كه غزلهاي شب جدايي رو سرودي

نمي خوام قصه مون دوباره آفتابي شه
آسمون نگاهت براي من آبي شه

نمي گم قصه مو كه دلت خون ميشه
موه اگه بشنوه ريگ هامون ميشه
يادته اون روزا
چون دو دلداده با هم بوديم
دلم اندازة يه بيابون كه نيست
درد من اي خدا از تو پنهون كه نيست
مثل پروانه ها رها
غافل از رنج عالم بوديم
دل ديوونه چون شب زده ها
سايه به سايه توي راه تو بود
يه معما شده كه اين جدايي كار من
يا كه گناه تو بود
حالا هر چي كه بود حالا هرچي كه هست
از تو هر خاطره تنها دل ما شكست


با عرض سلام مجدد

هرکاری کردم نتونستم ديگه دووم بيارم که ننويسم