كاشكي مي مردم و مردن به چشم خود نمي ديدم
كاشكي مي رفتم و ماندن به چشم خود نمي ديدم

اين روزها بس سرد
اين شبها بس دراز
اين سرها بس تهي

و حرفها همچنان گفته مي شوند
تنها

اين درخت بي شاخه
اين نهال بي ريشه
اين فكر سربسته

فقط روي روها و ساز دلها بينيم
نه سوزش آنها

سكوت آنها بفهميم
صداها را دريابيم
و زمزمه كنيم
سرود همسرايي را
كه باغ عشق هنوز هم تشنه تشنه جان مي دهد.

رويي نازيبا
ظاهري با معنا
باطني نا ÷يدا
و قايقي نا لايق

صداهايي كه مي شنويم
مناظري كه مي بينيم

سكوتي كه گوش مي دهيم
رويايي كه نگاه مي كنيم

به ترازوي قضاوت بگذاريم
و گلي بر سر اين باغ ÷ر از حادثه ها

هنوز هم باغ ما تشنه ي حقيقت است
هنوز هم چشمه هاي نگاه ÷ر آب اند
÷س ببار
هنوز هم باغ ما باغبان دارد
هنوز هم باغ ما بي مرد گلچين نيست
÷س بيهوده مبار
اين فرصت غنيمت شمار
چو يافتي دم بر نيار
ليك چو گمگشتي
باغبان را ندا ده
و او را بهترين ياور شمار

صداي سكوت هنوز هم آواره و سرگردان
دست بر در
مي زند ساز بي صدايي را
مي خورد باده هاي رهايي را
مي چشد چشمه هاي بي نيازي را