اي نفس خسته مرا صدا كن
صدا كن، صدا كن
زين قفس بسته مرا رها كن
رها كن، رها كن

غمزده اي اي خدا
اين همه تنها چرا
...
آمده بودم كه به دل سادگي
زنده شوم با غم دلداگي
پركشم اكنون سوي آزادگي
هدهدم و سوي سبا مي روم

---------------------
شب، سكوت، نايي خسته
صدايي بلند و اشكي جاري
خانه اي ويرانه
عاشقي بي خانه
و كلام يك زاغ سياه
من پرستو مي خواهم
يا كه يك چشم، نگاه
بيهوده اي اي ناله نالان ز بلا
مرده اي!
 يا كه نه
اصلاً كشته اي
با زخمة يك شال،
دور يك بال

پرنده ملتمسانه تو را مي نگرد
كه به چيدن بال دگرش پردازي

آسماني باش،
اما روي زمين
نه در ه يك خانه
و نه در ماشيني كه تو را مي بلعد
---------------------------
و تو اي خسته!
برون آي از اين دل تنگ!
دلخوشي ها كم نيست
زندگاني هست، سيب هست، ايمان هست
من هستم!!!
مهمتر از همه:
او هم هست.