« مرا چشمي ست خون افشان
ز دست آن كمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد
از آن چشم و از آن ابرو
تو كافر دل نمي بندي
نقاب زلف و مي ترسم
كه محرابم بگرداند
خم آن دلستان ابرو
دعاي صبح و آه شب
كليد گنج مقصود است
به اين راه و روش مي رو
كه با دلدار پيوندي
در اين بازار اگر سوديست
با درويش پر صبر است
خدايا منعمم گردان
به درويشي و خرسندي »
---------------------------
يك پنجره دودي
صندلي،
مرد مغرور
سردي نگاه خندان
سردي پرتقالي آبي
يك سبد دنيا،
دوستي، اشك چشمي كه دلم مي خواهد
و سرم مي خوردش
دست يك تاجر قلم است
دست يك شاعر
دست يك حاكم
و دست يك كودك 7 ساله
بنويس!
فكر، حساب، انديشه
قلمي پوسيده
سيلاب كلام
سد تعقل
دل دريايي شعر
زيبايي ريختن يك حرف به آغوش قلم
سكوت جمعه
بنويس!
چوب يك شاخه درخت
قلمي در باد
فراموشي يك روز غريب
يك دور عجيب
يك حنجره بغض
سختي آغاز كلام
فرار را بنويس!
كاغذي آلوده
دفتري كهنه
پر از رد غلط گير
نمره املايت صفر!
بنويس!
«فرجامم دامنه دشتهاست»
سعيد
