وظیفه ای سنگین،
وظیفه ای بی رحم
وظیفه ای نا نوشته
هر روز بی آنکه بدانم باید انسان باشم
خوبی را تحسین کننده گردم
بدی را تقبیح
یاد باید بگیرم که با همه چیز بسازم
تا درخت ممنوعه
یک باغ در اختیار من و جز یک درخت!
باید سیبی چید،
بو کرد
بی آنکه گاز زد
گاز زدن سیبی، آنهم با پوست
مثل مشکی ست سوراخ
از لب فرات،
تشنه باید برخاست
بی ادعا

و چه خوبست
که هر روز قدم پیش نهم
روی به رود
رو به صورت
روی کبود
چه مرموز دنیایی ست
و چه ساده
سادگی آب، بابا
سادگی خوردن گندم حتی در نبودن شیطان!
و به پیچیدگی یک خوابست
و به زیبایی مطلق یک قطره اشک

آنچه مرا هنوز با خود می برد
«دلی ست پر از آرزوی مروارید»
و
«دستی بر در ... که می گوید با خود ...»