عالم پیر کجا؟
عشق زنجیر کجا؟
در  ِ میکده،
صحن است برای پرواز
من کوته اندیشه هنوز
به دنبال ماشینی هستم
که ساعت های روزمرگیم را بشمارد
روزی که می رسد
روزی که ظلمت را در آغوش نمی گیرد
حرفهای خردمندانه ات

روزی که خودت باشی و من
من،
به همراه نمادی کامل
از شکستن ها
بریدن ها

«اوست که عاشق شده است»
به معشوقی غافل
کسی نیست که بیدار نماید ما را؟
خبری نیست که عارف میشوند
عاقلان سرزمین؟

من هنوز هم تنهام
غافل
بی مغز

ولی هردم که از باغ نسیمی می وزد
بوی گل
بوی زنجیری که پاره شده
افتاده

وای از آن روز که از پرده برون افتد راز
وای از آن شب که کسی عاشق نیست
وای از من
وای از غفلت من
وای از لذت منطق
سیر استدلالی عقل
و سراب اندیشه

من هنوز
ماشینی کرایه ای سوار می شوم
من هنوز
از خانه که بیرون بروم
دست بر روی جیبم می گذارم
تا بفهمم که چقدر ارزش دارم

و چه تنهاست
او که همه جا مدعی یاریش است
«روزی او خواهد آمد»
نه از آسمان
و نه از مهر فروزان
از همین کوچه ها
خیابان ها