- ۱۳۸٦/٦/۱٥
شهر آشوب
شهر بلوا
چرا اینچنینم؟
مگر تو نیستی؟
مگر نخواستی
این گونه مرا؟
خسته ام،
خسته،
از خودم
از همه کس
از همه ی ما شدنها
از همه تحملها
صلح ها
مصلحتها
از بردن آرزوها به مسلخ
روزی آخر باید
ضامن تحمل توپها را کشید
غبار آیینه ها را پاک کرد
آزاد باید شد
روزی می رسد که حرف باید زد
رنج یک روزه
گنج یکساله
خودپرستی همه عمر
شعله ی ناچیز چوبی کوچک
کـُشت جنگل سرسبز را
و کسی می خواهد
تو را
جانا
کی می رسد از ره بهار؟
کاش یکروز ببارد ابر
کاش یکروز بشوید باران
رودهایمان خشکید
چشمانمان خون شد
کاش قلبهامان تیره نشود
------------------------------------
چه خوابی!؟ 
