می سازند زندگی هامان را
ضد و نقیض
سیاهی و سفیدی
ابر و خورشید
طلوع و غروب
قلبی پر
و سایه ی حروف
در طلوع قلم بر فراز آسمان دفتر
چه بسیار فرداهایی که نقشه هایی برایش داشتیم
بی آنکه بدانیم دیروز شدند
و چه بسیار جمله هایی که برای گفتن داشتیم
گاهی اوقات
می نویسم
چون نوشتن زیباست
چون هنوز کاغذ این دفتر
طاقت شنیدن دارد
همه خوابیده اند
من نیز مثل همه
یکروز می آید
گاهی اوقات
پر می شود
چوب خطهای روی دیوار دلم
خالی می کنم!
ناخود آگاه
پیش استاد
پیش مدیر مدرسه
پیش مسئول همایش
یکبار از تندی،
یکبار از کندی،
یکبار از شادی
«هوای گریه دارم
ز سوز این ترانه»
دل من گرفته امشب باز
آه روزمرگی های خوش رنگ و لعاب!
«از دست رفته فرصت
تا کی صبور باشم؟»
امروز به جایی رسیده ایم
که تفاوتهایمان
در تعداد مقالات است
نه در تقوا
معدل، امتحان، نمره،
برخیزید که مهر آمد!
و چه ظلمی می رود بر اوراق دفتر
که با اعداد خشک و خشن پر می شوند
ورقی که می توانست نامه ای باشد برای دوست
شعری باشد روان
و یا نقاشی خیس یک دختر بی سرپرست
که به خدا می گوید:
خانه مان اینجاست
مادرم کو؟
چقدر چندش آور شده است
دفتر خاطراتی که پر شده از معدل های بیست
من دفترم را می خواهم پر کنم
از لحظه هایی که از ته دل خندیده ام
و یا از ته دل گریه
هیچ کس را امروز
بخاطر لگد کردن شقایق امید یک نفر
اخراج نمی کنند
یا حداقل مشروط
