چه خورشید سفیدیست که سر می زند از کنج طلوع!

و چه زیباست رسیدن

و گذشتن

لب های تو

بوی ترانه می دهد

و چشمانت

سخت می پایید

شکیبایی من را

در به آغوش کشیدن رویاهایم

چه شتابان می روید

مستی و آزادی

کودکی،  شیدایی

«بهترین چیز

رسیدن به نگاهیست

که از حادثه ی عشق تر است»

حضور سخت و زمخت ساعت

زنگ تلفن

که بی رحمانه بر در کوفت

عاقبت گرمی دستان تو را از من ربود