- ۱۳۸٦/۸/۱۱
چه خورشید سفیدیست که سر می زند از کنج طلوع!
و چه زیباست رسیدن
و گذشتن
لب های تو
بوی ترانه می دهد
و چشمانت
سخت می پایید
شکیبایی من را
در به آغوش کشیدن رویاهایم
چه شتابان می روید
مستی و آزادی
کودکی، شیدایی
«بهترین چیز
رسیدن به نگاهیست
که از حادثه ی عشق تر است»
حضور سخت و زمخت ساعت
زنگ تلفن
که بی رحمانه بر در کوفت
عاقبت گرمی دستان تو را از من ربود
