در بلندای سکوت پنجره
دیروز،
دست در شاخه احساس خودم
دوستی را قدمی نو می زنم
شاید آن روز نباشی تو
هردم از باغ نگاهت
گل سرخی می چیدم
دست در دست خیالی دلچسب

امروز،
غرق در مستی افکار حسابی
گاهی
احساس خودم را هم پیدا نمی کنم
هرچند نزدیک
آنقدر که غرق شده ام در آن
دیگر من،
راجع به روباتم
می گویم:
« احساس می کنم »
همة دست نوشته هایم فرمول است
و چقدر خوشحال است
استاد
که من فرمول را احساس می کنم

دل من تنگ نگاهت شده است
کاش
احساس من
رابطه ی جبری را
به صحرای عقلانیت دیگران بسپارد