پهلوی شکسته
مادری بی تاب
سیلی یک نامرد
میخ در
و
آتشی که هزارسال است می سوزد و می سوزاند
گاهی به بهانه دین می جنگیم
دینمان هم که یکی باشد
قبیله ها مان یکی نیست
حتی پدر و مادرمان هم یکی باشد،
زن هایمان که یکی نیست
بالاخره در چیزی اختلاف می یابیم
اختلافی که تحملش نمی کنیم

تعطیلات است
تعطیلاتی اتفاقی
تعطیلات برای من یعنی تنهایی
تنهایی مطلق
همنشینی با کامپیوتر آزمایشگاه که او را هم به ستوه آورده است!
آسودگی‌های خیالی را دیگر رها کرده ام
باید جنگید
با لحظه هایی که می گذرند

ما نیز با بیهودگی اختلافی داریم
بگذار کمی هم ما بجنگیم ای دوست