من از آن مي ترسم كه
چيدن گل عادت شده است
شنيدن عادت شده است و گوش نكردن
كشتن چيز بدي نيست در اين كنج
خراب كردن راحتتر
يا شايد لذت بخش تر شده است
تنها تن ها هستند
تنها تنها هستند
تن ها تن ها بستند
ليك تنها تن ها بستند
***
دلها دلها خواهند بست
دلها خواهند رست
تن ها, تنها تنها كاره اي نيستند
دلهاي تنها, دلهاي تن ها نيستند
دلهاي سرها هستند و چيزي نيست جز آنها
دلها, سرها, تن ها تنها كلماتند
و سخن مقصود نمي توان گفتن
در اين گفتار نتوان سفتن
***
مستان در اين سرا
هستان در آن سرا

گفتن براي يار
گفتن تنها نيست
مردن براي يار
مردن تنها نيست
اصلاً مردن تن ها نيست
يا رب مرا بميران
يا رب مرا سخن آر
يا رب ...
***
«تو كجايي تا شوم من چاكرت
چارقت دوزم كنم شانه سرت
دستكت بوسم بمالم پايكت
وقت خواب آيد بروبم جايكت»
خدا را چگونه مي شناسم؟
شما را چگونه؟
مثل همان شبان؟
فقط با دهان؟
***************
!!!! كامپيوتر و الكترونيك و مكانيك و ..يك و ... بس نبود, دارم فيلسوف هم مي شم!!!! يكي به دادم برسه!Please
دستها مي سايم
بر عبث مي پايم
تا به در كس آيد

خوب فيلسوف بازي بسه. كارت تموم مي شه و خرجم زياد!!
تا يادم نرفته:
اينم مجسمه ي آزادي كامپيوتر زده!