پرده اي نو اكنون
از كنج ذهن من مي آيد
زنده اي افسون
مرده اي افيون
بر لب آب حيات باز هم مي ميرند
بر دم كاسة آب
باز هم مي گريند
اي فرار از ديار به يار

پستو واژه اي بي معني
كنج از به هم پيوستن دو كنار
روح از جمع شدن جان در پناه مي رويد

رد خاكستري اين رنگها
كز سطرهاي مسطور قلم
تا به خطوط رقمي
مي بالند
كه نگاهي به صداي فرا روي زمان گوش دهد
تا به ديوار سكوتي كه بر روي خودم مي كشم هر صبح
جان تازه بدمد
شعرِ تازه بدهد
روي نيكو بنمايد
او به اين روح لطيف
او به اين چهرة ‌زشت

از آواز گفتيم
از پرواز
از يك راز
نياز تا باز

اما فقط گفتيم
نه پر گفتيم
نه در سفتيم
باز هم فقط گفتيم
در خيالي كه فقط گفت و گو مي خواهيم
در صدايي كه فقط زان گفت و گو مي شنويم

از دم پردة اصوات بيرون نرود
اين تكه از آن كوه پرآوازة نور

روح و جان
دست و دهان
همه را بافته ايم
كوه و كاه
اشك و سلاح
همه را ساخته ايم
همه را كاشته ايم
همه را...
همه جا از خراب كردني پر كرديم
كه به كوچ پرستو ختم شده

ما روي پري چهره فقط مي بينيم
تاكنون برگ درختي كه از خيال شاعري روييده
خورده ايد؟
تاكنون دل يك جعبة آهن ، برده ايد؟
آيا تاكنون از نگاه يك شاخة گل سوخته ايد
باز هم گفت
باز هم حرف
باز از كاغذ بي سطر بگوييم؟
باز از ياور بي سر بگوييم؟
باز از ياري يك خر بگوييم؟

باشد از كوي، دمي باد صبايي بوزد
باشد از روي، دمي ياد نگاهي بپزد

ليك آيا تو دمي سكتة يك شعر، در گلوي دختري مي بيني؟
هرگز
شنيدن يك كلمه تورا شور آرد
اما
اي كاش نبود آن عرعر