- ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
چقدر خوب است چهره اي خندان
ليك
بي غمي عيب بزرگي ست كه دور از ما باد
در ميان پنجره ها سرگردان
در ميان درها پا گردان
ليك در ميان دلها ....
آوارة يك فرياد
ويرانة صد سكوت
آواز يك شقايق
فريادي از حقايق
ديوانه اي از ديار غروب
آشنايي از ديار فرود
پروازي از پرهاي سر به گريبان زندگي
گريان شبهايي در پناه زندگي
از بيابان نگاه
تا به گلهاي شهادت كه از روي نگاهت مي شكوفد
از سيادت عشق در وادي كنار
تا رعايت حد در وادي فرار
از قرار يك بي قرار
تا صداي نا هنجار
از قفاي پيري كه در جواني مرا بلعيده
از صداي نوايي كه در زمين چرخيده
از نگاه صدايي
از پناه هوايي
از ديار رسايي
بي خود از كوي و نگار و هوس و باده مگو
تو به اين شهري و بس غربت نا خواسته داري
تو بدين باده هنوز راه درازي داري
آري از راه
آري از آه
آري از ...
از كنج نگاه
من در اين وادي به كجا مي نگرم
من در اين خالي به كجا مي بروم؟
ايستاده بنشينيد و به من گوش دهيد
من از پاي فرار به كجا مي بروم؟
پاي تا زانو
زندگي تا مردن
باز هم من فكر كردم
كاش اين فكر نبود
تا به آواز دلم هم برسم
فكر از آرزوي خيالي كه بدين بارگه راهش نيست
از راه نگاهي كه دگر يارش نيست
من باز هم قلمي دارم
كه به چرخاندن آن روي صدا
دهم اين فريادها را به هوا
از سبكباري خورشيد
از تنگناي فضا
از نگاه جبروت
تا صداي ملكوت
آسمان ابري شد
تا زمين لب تركند
در هوا بازي كند
اشكهاي زندگي
در نيازي كه همه مي بينند
از هوايي كه صداي من از آن مي شنوي
از غروبي كه در شامگه خوش پاياني ست
در صدا ها من به دنبال يك سلامم
س ..س
آري آنجا پريان مي خندند
آري آنجا كه ديوان در هوسند
آري آنجا كه خاكستريش به تيرگي مي ماند
من به دنبال نگاهي هستم
كز سر صدق و صفا
روي به زانوي دو ديوار گزارد
و در اين مشق سكوت
سري از روي قلا بر سر اين مشك صفا
به كناري مي روم و مي گريم
به نگاهي مي روم و مي ميرم
به پناهي مي روم و مي پويم
7 بهمن 81
ليك
بي غمي عيب بزرگي ست كه دور از ما باد
در ميان پنجره ها سرگردان
در ميان درها پا گردان
ليك در ميان دلها ....
آوارة يك فرياد
ويرانة صد سكوت
آواز يك شقايق
فريادي از حقايق
ديوانه اي از ديار غروب
آشنايي از ديار فرود
پروازي از پرهاي سر به گريبان زندگي
گريان شبهايي در پناه زندگي
از بيابان نگاه
تا به گلهاي شهادت كه از روي نگاهت مي شكوفد
از سيادت عشق در وادي كنار
تا رعايت حد در وادي فرار
از قرار يك بي قرار
تا صداي نا هنجار
از قفاي پيري كه در جواني مرا بلعيده
از صداي نوايي كه در زمين چرخيده
از نگاه صدايي
از پناه هوايي
از ديار رسايي
بي خود از كوي و نگار و هوس و باده مگو
تو به اين شهري و بس غربت نا خواسته داري
تو بدين باده هنوز راه درازي داري
آري از راه
آري از آه
آري از ...
از كنج نگاه
من در اين وادي به كجا مي نگرم
من در اين خالي به كجا مي بروم؟
ايستاده بنشينيد و به من گوش دهيد
من از پاي فرار به كجا مي بروم؟
پاي تا زانو
زندگي تا مردن
باز هم من فكر كردم
كاش اين فكر نبود
تا به آواز دلم هم برسم
فكر از آرزوي خيالي كه بدين بارگه راهش نيست
از راه نگاهي كه دگر يارش نيست
من باز هم قلمي دارم
كه به چرخاندن آن روي صدا
دهم اين فريادها را به هوا
از سبكباري خورشيد
از تنگناي فضا
از نگاه جبروت
تا صداي ملكوت
آسمان ابري شد
تا زمين لب تركند
در هوا بازي كند
اشكهاي زندگي
در نيازي كه همه مي بينند
از هوايي كه صداي من از آن مي شنوي
از غروبي كه در شامگه خوش پاياني ست
در صدا ها من به دنبال يك سلامم
س ..س
آري آنجا پريان مي خندند
آري آنجا كه ديوان در هوسند
آري آنجا كه خاكستريش به تيرگي مي ماند
من به دنبال نگاهي هستم
كز سر صدق و صفا
روي به زانوي دو ديوار گزارد
و در اين مشق سكوت
سري از روي قلا بر سر اين مشك صفا
به كناري مي روم و مي گريم
به نگاهي مي روم و مي ميرم
به پناهي مي روم و مي پويم
7 بهمن 81
