- ۱۳۸۱/۱۱/۱٤
دل من گرفته زين جا
هوس سفر نداري
ز خيال اين قفسها
همه هست آرزيم اما
چه كنم نَفَس بريده
دل من، سرم بريده
هوس گل است بلبل
چشم انتظار باران
دور از ستايش گل
چه شود اگر بباري
اي ابر پاره پاره
نرود ز دل خيالي
بُرَد اين دلت، اشاره
از ناز روي و زلفت
بادا دو صد نشانه
از خاك كويت انگار
بردند به يك اشاره
باز از صدا بپرسيد
كه چرا ست يار باده
باز از سكوت گوئيد
كه دل از نگاه گم كرد
اي پرتو خزائن
اي با دو چشم، خائن
اي روي تو نديده
اي بوي تو چشيده
اي رهنماي آغاز
اي پر براي پرواز
اي هم صداي آواز
اي آشناي اين راز
دارد به دل نيازي
هر ذره از دل انگار
با تو هميشه راضي
پايان اين سرابي
آغاز راه آبي
پايان اين كلامي
آغاز اين صدايي
ناله و آه مي بَرد
اشكِ دوچشم در امان
روي، نگار ميكند
ز چشمهاي ما نهان
خسته به اين زخمِ گران
پردة اين پرده دلان
عاشقِ آن وصف صفا
عارفِ آن حب و صلا
عاقل اما دگران
عاشق، اين اهل دلان
ساده بريد و رفت او
چاره به ره نمانده، كو
آوارة اين چرخ، فلك
آسوده دگر نيست، هلك
آواز تيشه بشنو
باشد كه باز آيد
فرهادِ اين صدا ها
«باشد كه بازبيني
آن يار آشنا را»
انگار دو صد شيرين
از كام ما بريدند
انگار زهر مهلك
بر كام ما كشيدند
باز از نگاه گويا
ابر سپيد پيداست
باز از فداي اين راه
عزم سكوت گوياست
اي واي بر دو چشمي
كز داغ تو نگريد
اي واي بر نسيمي
كز كوي تو نيايد
اي واي بر نشاني
كز تو خبر نيارد
من بازهم سكوتم
من بازهم اشارت
تو باز ناز مي كن
بادا بدين بشارت
آهسته از نگاهي
از چاله اي به چاهي
از ناله اي به آهي
از ماه در مياهي
من بازهم فرياد
تو فصل ختام اين داد
من آغاز راه پويم
تو در نشان نهاني
من كام دل بجويم
تو در دلم نهاني
من داد دل بگويم
تو در نهان نشاني
من كاش مي دويدم
باشد كه مي رسيدم
بر آشناي راهي
«اي واي بر اسيري
كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد
صياد رفته باشد»
اي آه از دو چشمي
كز انتظار اين يار
بر كو نظر نهاده
مقصود رفته باشد
هست اين صداي پايت
صد آشناي راهم
هست اين كلام عاشق
داغ دل شقايق
هست اين پيام سوزان
از دل به سوز جانان
ايكاش از نگاهت
من كورتر نمانم
ايكاش از صدايت
من دورتر نمانم
ايكاش از هوايت
من چشم تر بمانم
يارب نماي راهي
از سوز اين رهايي
بر ساز آن گدايي
تا پاي جان فدايي
16 دي 81 روز...
هوس سفر نداري
ز خيال اين قفسها
همه هست آرزيم اما
چه كنم نَفَس بريده
دل من، سرم بريده
هوس گل است بلبل
چشم انتظار باران
دور از ستايش گل
چه شود اگر بباري
اي ابر پاره پاره
نرود ز دل خيالي
بُرَد اين دلت، اشاره
از ناز روي و زلفت
بادا دو صد نشانه
از خاك كويت انگار
بردند به يك اشاره
باز از صدا بپرسيد
كه چرا ست يار باده
باز از سكوت گوئيد
كه دل از نگاه گم كرد
اي پرتو خزائن
اي با دو چشم، خائن
اي روي تو نديده
اي بوي تو چشيده
اي رهنماي آغاز
اي پر براي پرواز
اي هم صداي آواز
اي آشناي اين راز
دارد به دل نيازي
هر ذره از دل انگار
با تو هميشه راضي
پايان اين سرابي
آغاز راه آبي
پايان اين كلامي
آغاز اين صدايي
ناله و آه مي بَرد
اشكِ دوچشم در امان
روي، نگار ميكند
ز چشمهاي ما نهان
خسته به اين زخمِ گران
پردة اين پرده دلان
عاشقِ آن وصف صفا
عارفِ آن حب و صلا
عاقل اما دگران
عاشق، اين اهل دلان
ساده بريد و رفت او
چاره به ره نمانده، كو
آوارة اين چرخ، فلك
آسوده دگر نيست، هلك
آواز تيشه بشنو
باشد كه باز آيد
فرهادِ اين صدا ها
«باشد كه بازبيني
آن يار آشنا را»
انگار دو صد شيرين
از كام ما بريدند
انگار زهر مهلك
بر كام ما كشيدند
باز از نگاه گويا
ابر سپيد پيداست
باز از فداي اين راه
عزم سكوت گوياست
اي واي بر دو چشمي
كز داغ تو نگريد
اي واي بر نسيمي
كز كوي تو نيايد
اي واي بر نشاني
كز تو خبر نيارد
من بازهم سكوتم
من بازهم اشارت
تو باز ناز مي كن
بادا بدين بشارت
آهسته از نگاهي
از چاله اي به چاهي
از ناله اي به آهي
از ماه در مياهي
من بازهم فرياد
تو فصل ختام اين داد
من آغاز راه پويم
تو در نشان نهاني
من كام دل بجويم
تو در دلم نهاني
من داد دل بگويم
تو در نهان نشاني
من كاش مي دويدم
باشد كه مي رسيدم
بر آشناي راهي
«اي واي بر اسيري
كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد
صياد رفته باشد»
اي آه از دو چشمي
كز انتظار اين يار
بر كو نظر نهاده
مقصود رفته باشد
هست اين صداي پايت
صد آشناي راهم
هست اين كلام عاشق
داغ دل شقايق
هست اين پيام سوزان
از دل به سوز جانان
ايكاش از نگاهت
من كورتر نمانم
ايكاش از صدايت
من دورتر نمانم
ايكاش از هوايت
من چشم تر بمانم
يارب نماي راهي
از سوز اين رهايي
بر ساز آن گدايي
تا پاي جان فدايي
16 دي 81 روز...
