بنام خداي آغاز گر كلام
و بنام سلام
سلام

حرف ها بسيار است
كلمات تنگ
حروف بي معني
و سخن كوتاه

جرياني كه از كنارمان مي گذرد
در مكانش جايي نيست
او در ورطة زمان جاري است
و به دنبال پناهي به جستجو مي رود او

اين رود حيف است كه آرامگاه سيلاب گردد
اين خانه حيف است كه ماواي خواب در زمان گردد
اين روح حيف است حتي اگر ساكن بهشت گردد
و اين فكر ...

روزها همچنان مي گذرند
درخت عمر همچنان قطور تر و زمخت تر مي گردد.
صداها پير مي گردند و زبان ها كند.
سخن ها گنگ.

مقصود از نگاه به آسمان، ديدن خورشيد بود
نه بدرقة آن
ما دنبال پرواز پرستو هستيم.
نه به دنبال دد و دام و بلا

از نهالهاي زيباي روييده بخوريد
كه زمان تنگ است
و سر از يافتن تنگ آب برداريد
چونكه دريا ها در انتظارند
و كوهها فرمانبردار

اينجا حرف تنگ است.
اينجا حرف زدن ننگ است.
اينجا...
به صد سد عظيم راه نور سد كردند
و به صد لطف كريم، پاي كفران بزدند

آيا به روزگار گذشتگان مي خنديم؟
آيندگان به ما؟
آيينه ها چه مي گويند؟
كوهها چه مي شنوند و به خاطر مي سپارند و بر نمي گردانند.

من به پرواز مي انديشم. تو به چه؟
من به يك راز مي انديشم. تو به چه؟

پاسي از شب گذشته است.
پاسي از عمر نيز هم.
پاسي از روز مي خواهم
كه صداي دعوت آفتاب را از كوچه هاي آسمان بچشم.
آري از مرغ خوش آوازي گوييم كه هرگز نديده ايم.
از آواز و پروازي گوييم كه فقط
ساية مبهم آن
روزي همساية ما بود

81 11 12